خانه / هنر و روابط انسانی / زمان با شکوه نقطه اوج

زمان با شکوه نقطه اوج

درک موسیقی بدون درک زمان امکان ناپذیر است. این موسیقی است که در میدانی از استمرار زمانی محدود ظاهر می شود، بنابراین لازم است پیش از بررسی این هنر به موضوع زمان پبردازیم اگر زمان حال یا اکنون (دم) را لحظه تجلی دو زمان گذشته و آینده تعریف کنیم.

در این صورت تمامی اشکال شناخت و معرفت شناسی بشر حاصل همزمانی دو زمان گذشته و آینده در همین اکنون است، ظهور خواهد کرد.

گذشته، همان عقل است.

عقل حاصل تجربیات انجام شده بوده و در مقابل، آینده همان آرزومندی یا عشق است.

آینده هنوز به دفتر نیامده است:

بشوی اوراق اگر هم درس مایی

که علم عشق در درفتر نباشد

عشق و آرزومندی به همان صورت که زاینده معرفت بر زیبایی می باشند؛ حاصل چنین تجلی زمانی هستند.
باز هم به حافظ مراجعه کنیم
ز من بینوش و دل بر شاهدی بند_که حسنش بسته ی زیور نباشد

در مقابل عقل حاصل میدان محدود تجربیات گذشته است (هر چه که به میدان اکنون بیاید از جنس گذشته می شود). از این رو عقل خشک و جزم است حکم است؛ سرکوب گراست؛ هیچ احساس خاصی جز قواعد مندرج در خود در بر ندارد.
عقل می خواست گر آن شعله چراغ افروزد _ برق حیرت بدرخشید جهان بر هم زد

تنها ظهور حیرت در برابر زیبایی است که موجب شکستن غرور عقل میشود. اگر عقل در مقام چراغ مقابل نشیند چیزی جز تکراری محافظه کارانه نمی آفریند.

با توجه به این نکات می توان دو سوی زمان بمثابه دو حوزه شناخت را رد یابی و تعریف کرد. در یکسو دو زمان گذشته و حال یعنی همان تجربه و زمان مظهر و در سوی دیگر دو زمان آینده و حال یعنی آروزمندی و خواسته ها به همراه و زمان مظهر. اولی به آفرینش عقل و دومی به آفرینش معرفت فرجام می یابند. سر انجام میتوان نظامی سه زمانه را تعریف کرد که همان تحلیل انتقادی یا نیروی زاینده عقول جدید را پدید می آورند.

اکنون میتوانیم درک کنیم که هنر در میدانی از آرزومندی تا زمان زمان مظهر یا همان دم، پدید می آید. یعنی ماهیت هنر از جنس معرفت است هر چند خود دارای قلمروی از فن آوری نیز هست. برای مثال شما ناچارید برای نوازنده شدن، فن ساز زدن را فرا بگیرید و این به معنی آن نیست که قدرت زایش اثری را هم یافته اید. اتفاقا” همین قدرت زایش است که از جنس معرفت است. بنابراین هنر، هم صاحب نوع خاصی از فن آوری است و هم صاجب جوهره زیبایی شناسی که از جنس معرفت است.

آثار هنری منجمد شده در زمان اکنون با ویژگی بسط مکان در خود، شناسایی میشوند. این آثار باید در ابتدا به وسیله نیروی گیرنده به تخیل روند و در آنجا به نوعی صاحب بعد زمانی گردند مثل آن است که هنرمند کوشیده است نوعی سیر زمانی را در اکنون منجمد و متمرگز کنند. پس برای شناخت آن باید حرکتی معکوس صورت پذیرد. در مقابل آثاری که صاحب استمراری از اکنون های محدودند، به ناچار باید اجرا شوند تا بتوان با آن ها رابطه بر قرار کرد، ضمن آنکه بدلیل وجود زمان در خود، اثری مستقیم میگذارد.

به این ترتیب این آثار صاحب یک تمایز اصلی با آثار گروه اولند آن ها باید دوباره خلق شوند پس میان هنر مند و اثر اجرا کنندگان قرار میگرند و همین موضوع باعث میشود که تا شنونده یا بیننده رابطه پیچیده تر با اثر بر قرار سازد. در مورد موسیقی این واسطه ها میتواند دفتر چه نت یا نوازنده باشد. در حالت اول اثر مستقیم به ذهن میرود اما درک آن نیازمند چندین بار تمرین ذهنی است و در حالت دوم اثر توسط نوازنده یا بازیگر متجلی میشود.

چه واسطه متن باشد(نظیر متن موسیقی و متن تئاتر) و یا اجرا کننده و نوازنده. .. صورت آثار گروه دوم نیازمند واسطه ای انتقالی اند. البته رقص را باید در این مورد نوعی هنر ویژه دانست چرا که نوعی رابطه بسیار مستقیم میان هنرمند و اثر وجود دارد، که حتی می تواند واسطه متن را نیز از میدان خارج سازد. بی مناسبت نیست که برای دنیای آسکلاستیک (مدرسی) که دلبستگی زیادی به واسطه متن و اسناد دارد رقص نوعی گناه نا بخشودنی تلقی شود.

به همین دلیل تا زمانی که هنوز متن به میدان تمدن بشری نیامده بود، رقص امری مقدس تلقی میشدبهتر است به موسیقی بپردازیم تا پیش از زمان ظهور زبان موسیقی، یعنی نت نویسی این هنر، صاحب ویژگی مهم بداهه نوازی در محدوده ساختاری خاص در هر حوزه فرهنگی بود. حتی میان نوازنده و خالق اثر تمایزی قایل نمیشدند.

آثار در محدود فردی و در نسبتی مستقیم با نوعی شهود درونی شکل گرفته یا ظاهر می شدند، به طوریکه حتی خالق اثر نمی توانست یک اثر را دوبار به صورت کاملا مشابه اجرا کند. این نسبت مستقیم با حال درونی، همان پیوند مستقیم با پدیدار است که افلاطون در رساله فایدوس به آن اشاره میکند. افلاطون میگوید تا بیش از ظهور متن نوشتار، حتی کوه و آب و درخت با آدمی حرف میزدند. امروزه دیگر نمیتوانیم با آن ها مکالمه کرده و دیگرصدایشان را نمیشنویم. هنر موسیقی از این منظر تا بیش از ظهور متن و نوشتار، یعنی نت، تنها میتوانست در نسبتی کاملا درونی با فرد خلق شود آن هم در صورت تک نوازی.

بنابراین اگر موسیقی ما نمیتواند میدانی جمعی بیافریند، بدین علت است که خود را در نسبتی کاملا درونی میان هنرمند در هر دو مقام خالق اثر و نوازنده با ساز خلق میکند.

در چنین میدانی امکان گذار به حوزه های جهان خارج بسیار محدود و مشکل میشود. واقعیت آن است که با ظهور متن بود که موسیقی توانست خود را در تمامیت میان خود، هنرمند و محیط زندگی اش خلق کند و از ظرفیت محدود تک نگاری به محدوده های نظم خلاق چند نگاری گام گذارد. موسیقی آن گاه که در اکنون ها تجلی میکند در پی یافتن نوعی امکان برای تجلی” تمامیت “خود است.

هر موسیقی دارای نقطه اوج ویژه خود است، نقطه ای که به صورت اکنون شهودی ظاهر می شود و کلیت اثر را به سوی لذتی شنیداری می کشاند درست مانند انوار نوری که از ذره بین عبور میکنند. و خود را به یک نقطه از اثری سوزان می رسانند. هر اثر موسیقی موفق می تواند این اکنون ویژه را خلق کند، آن چه که نقاش و مجسمه ساز با مکان انجام میدهد موسیقی دان با زمان انجام میدهد.تلقی این چنین البته می تواند ذر صورت بندی جملات پیچیده موسیقی در غالب ملودی و ریتم شکل گیرد.البته ریتم ها را باید مکانیسم های متنوع تقسیم زمان دانست که در بستر آن ها ملودی برای ایجاد همان نقطه اوج شکل می گیرند.

در مرحله بعدی، ترکیبات را چه در قالب اثر بصورت سلو و چه در اثر قالب یک اثر ارکستری میتوان کوشش برای برجسته کردن همان نقطه اوج یا اکنون تجلی تلقی کرد. صفحه سفیدی را در نظر بگیرید و ابتدا در آن یک نقطه سیاه قرار دهید و سپس کوشش کنید تا تمامی این بستر سفید را به صورتی تصویر سازی کنید که آن نقطه تبدیل به مرکز توجه شود. یک هنرمند خلاق موسیقی دان اگر نتواند نقطه اوج و اکنون ویژه اثر خود را پیدا کند اصولا نمیتواند به حوزه خلق اثر گام گذارد؛ حتی در موسیقی مدرن کوشش برای دست یابی و اکنون مذکور به نفی بسیاری از قواعد نیز می انجامد.

بهرصورت میتوان برای تمامی هنر ها یک اکنون شهودی تعریف کرد که در سیر مکانی و یا زمانی ظاهر میشود، بطوری که کشف و درک آن همان کشف و درک اثر است نمیتوان برای چنین درکی نوعی مکتوب تدارک دید آن چه بتواند چنین درکی را توضیح دهد همان اثر هنری است. اگر میشد آن را مکتوب کرد دیگر چه حاجتی به خلق اثر موسیقایی بود.

این مفهوم را واگنر در جمله مشهور خود بیان میکند ” آنجا که زبان خاموش می ماند موسیقی آغاز میشود.” در نقد اثر موسیقی نیز چاره ی جز این نداریم که فراز فرود های اثر هنری را چون سایه روشن ها و رنگ های یک اثر نقاشی در جهتی تحلیل کنیم که بتوانیم آن اکنون شهودی را رد یابی نماییم. از این منظر آن اثری موفق خواهد بود که بتواند خود را به تمامی در افق دید اکنون شهودی خود ظاهر کند.

که اگر چنین شود اثر در یاد باقی می ماند و زمزمه میشود. چنین حالتی را می توان در آثاری که نسبت به آن ها حالتی نوستالژیک پیدا میکنیم، ردیابی کرد هنگامی که اثری موسیقی را که در موقعیت زمانی خاص در گذشته شنیده اید، دیگر بار می شنوید نوعی حس خاص و اغلب پاک به شما دست میدهد، نوعی حضور مجدد در زمانی دیگر یا … هجرتی از زمانی به زمانی مثل آن است که به اوج آن اکنون شهودی می روید و به تمامی به افق زمانی خاص نگاه میکند، که نوعی زنده شدن دیگر بار زمان از دست رفته است.

نوعی معرفت زمانی که حتی میتواند به نقدی صادقانه از گذشته ای فرجام یابد که در چنین اکنونی ظاهر میشود. در میان تمامی هنر ها هیچ هنری چون موسیقی از ظرفیت این چنین سرشار نیست. موسیقی کلاسیک غرب را میتوان ظرفیتی سرشار از چنین اکنون های شهودی دانست. در این اکنون ها انسان مدرن با تمامی فردیت خود حضوری جمعی پیدا میکند چرا که این موسیقی به ویژه از زمانی که مسلح به نت نویسی شد توانست تمام ظرفیت درونی فرد را به میدان زندگی واقعی محیطی وی پیوند زند. جهان مثالی با جهان واقعی به آن چنان پیوندی دست یافتند که تا به حال در هیچ نوع موسیقی در جهان، تجربه نشده بود.

پیوندی که نه تنها راز جاودانگی آثاری چون آثار باخ، بتهون و حتی شوستاکویچ را آشکار میکند بلکه راز قدرتی را که جوهره ظهور تمدن خاک است را آشکار می سازد. آن چه تمدن خاک به بشر ارزانی کرد آشکار سازی توان انکشاف قدرت از پدیدار های نا شناخته بود. نوعی پیوند فن آوری با آرزومندی. جهانی که مهم ترین راز قدرت آن در این نکته نهفته بود که دانایی از دانسته ها ناشی نمی شود. بلکه از پرسش ها پدیدار می گردد.

در موسیقی این نیروی پرسشی زایی را نوازندگان و رهبر ارکستر آشکار میسازند هنگامی که فورت ونگلر سنفونی نه بتهون را در آن کلیسای مشهور رهبری میکرد، در حقیقت توانسته بود به پرسش های کلیدی این اثر دست یابد. در موسیقی هر نوازنده و رهبری با پرسش مجدد از اثر، اثر را مجددا خلق میکند.

این کاری بود که خود بتهون یا باخ با خواندن ردیف نت ها انجام میداند و خود به درک از موسیقی می رسیدند. اگر نتوانیم این موسیقی را درک یا در ذهن خود بنوازیم به درک از آن موسیقی دست نخواهیم یافت و در کمان تنها در نوعی حسی غریزی فرو می ماند.خلق مجدد اثر هنری بدون ردیابی نقطه اوج یا اکنون اثر گذار آن ممکن نیست.

هنگامی که بتهون با آن ضربه های آغازین سنفونی پنج کارش را آغاز کرد در حقیقت نشان داد که حتی میتوان نقطه اوج یک اثر را در همان آغازین لحظه های اجرایی اثر قرار داد. راز گیرایی سنفونی پنج در همین نکته است. این سنفونی از همان آغاز خود آن چنان نیروی توجه شنونده را به خود جلب میکند که تو گویی آن او را …. با خود به عالمی میبرد که در آن نیروی عشقی نا شناس با تمامی آگاهی شنونده به جدال بر می خیزد.
کی شود این روان من ساکن
این چنان که ساکن روان که منم

هنگامی که به قله اثر یعنی به این اکنون با شکوه گام میگذاریم به ناگاه چون مسافری می شویم در میدان نگاه به آینده. در این سفر است که راز ارتباط آرزومندی با واقعیت های تراژیک و مقدر سرنوشت آشکار میگردد. هیچ کلامی نمیتواند جدالی را که حاصل ضربات سرنوشت که در آغاز سنفونی پنج بتهون است را با نیروی رهایی بخش عشق در فضای بعدی آن تعریف کند. تنها آن گاه که به بلندای با شکوه موسیقی در پیوند میان موومان سوم با چهارم گام می گذاریم در می یابیم که چرا اقبال لاهوری گفت:
تا به دریا موج ها برپا نشد
نام دریا در خور دیا نشد

و حافظ چه بهتر گفت
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان
قال مقام عالمی میکشم از برای تو

موسیقی و تنها موسیقی است که قادر است راز لذت قال و مقال زندگی را، این گفتگوی معرفت زا را در مقابل بهشتی که در ظاهر نقطه فرجامین زندگی آرزو مند است آشکار کند و نشان دهد که وظیفه ما یافتن پاسخ اصلی نیست بلکه یافتن پرسش اصلی است آنان که به دنبال پاسخ نهایی اند چیزی جز سنگدلی برداشت نخواهند کرد.

سلوک در موسیقی چه در خلق آن با این همه کوره راه های خطرناک و چه در شنیدن آن با هجوم حجم عظیم صدا در این زمان، نیاز به تجربه ای دارد که ما نامش را تجربه سلوک در زمانی می نامیم که با پرسشی آغاز و با پرسشی دیگر پایان میگیرد اگر اثری ناتوان از پرسش نهایی نباشد، یا سطحی است یا دروغ است راز جاودانگی اثر در همین استمرار خلاق زایش پرسش های جدید است هنگامی که اثری از این توان تهی شد، به معنی آن است که عمرش به پایان رسیده است.

عشق پرسش از جدایی است، عشق صدای پای فاصله هاست و موسیقی خوب توان عرضه همین صدا را دارد در آثاری چون آثار باخ بتهون یا موتزارت حتی میتوانید با هر بار شنیدن عرضه های جدیدی از آن “آن” یا “اکنون” اوج را پیدا کنید. در هر بار خلوت شنیداری پژواک آن نقطه ی اوج را در تمامی اثر می شنوید و بدین ترتیب رنگ آمیزی موسیقی تغییر میکند و زمان از دست رفته به زمان به چنگ آمده تبدیل میشود.

موسیقی امروز جهان دوره جدیدی از فعالیت های آوانگارد را تجربه میکند. این موسیقی برای آن که بتواند به زبان جدید برای عرضه ی نقطه های اوج دست یابد، ناچار است پیوندی جدید با آرزوها برقرار سازد؛ هر چند که این تجربیات بیشتر با صدا ها کار میکند تا با نغمه ها. هجوم شدید آلودگی های صوتی آن تنهایی و سکوت را برای تحرک نغمه های ناب از ما دریغ کرده است. تا سکوت را تجربه کنیم ارزش صدا ها را پیدا نخواهیم کرد.

سکوت در موسیقی همان کاری را میکند که نور در نقاشی. سیاهی حاصل از این هجوم حیرت بار از این صدا های کر کننده، جایی برای نغمه های ناب نگذارده. زمان ما زمانه ای شده است که حتی نغمه های ناب هم متوسل به همین صدا های گوش خراش شده اند. امروزه در این ویدئو کلیپ ها موسیقی به حاشیه رفته است و آن خصیصه ی درخشان شهود درونی را از دست داده است.

به سهولت می توان نتیجه گرفت که فقدان درک درونی لحظه های اوج چنین موسیقی نوکر صفتی، امکان خلق نوستالژیک حالات تجربه را هم از او دریغ خواهد کرد. هنگامی که یک رمان می خوانید تمامی فضا و حتی چهره ی قهرمانان را در ذهن خود خلق میکنید و پیوندی زایا با آن برقرار می کنید .

اما اگر همین رمان به تصویر در آید و شما هم آن را نخوانده باشید به معنی آنست که قدرت زایایی و گفتگوی با اثر را از دست داده اید. موسیقی در ویدئو کلیپ ها نقش حیرت بار معرفت شنیداری که به دیداری درونی فرجام می یافت از بین میبرد و بدین ترتیب آن مهمترین بخش اثر گذاری موسیقی که خلق درونی اثر است را از ما دریغ میدارد. موسیقی بدین ترتیب همچون همان درخت و خاک آبی میشود که دیگر صدایشان را نمیشنویم.

از طرف دیگر این نوکر صفتی، موسیقی را از آن ظرفیت یگانه نقطه اوجش محروم میکند. نگاه کنید به موسیقی راک و پاپ در دهه ۵۰ و ۶۰ و مقایسه کنید آن آثار را با موسیقی فعلی پاپ تا در یابید چگونه جای خالی نغمه های اوج شما را آزار میدهد.

و اما موسیقی ایرانی:

موسیقی ایرانی ناچار است برای زایایی نقطه های اوج نو شونده مستقل در خود، از کلام و شعر روی گردان شود ، بجای آنکه خالق اثر موسیقی، شعری از حافظ یا بابا طاهر یا سعدی را با یک یا دو نوازنده عرضه کند، کوشش کند زبان موسیقی همان شعر را خلق کند، اما این کار مشکل است.

در کشوری که موسیقی حرام بوده و تمام ظرفیت های هنری به سوی کلام روی آوردند، طبعا موسیقی نیز ناچار بوده برای مشروعیت حضور اجتماعی، خود را درون شعر گم کند.این گم گشتگی به خلا حیرت وار نقطه های اوج در موسیقی ناب ایرانی فرجام یافته.

نباید توقع داشته باشیم چنین حرکتی یک شبه صورت پزیرد. هر چند که هنر اسیر تاریخ و تجربه ی خطی نیست و اتفاقا هنر خوب در ایران در دوران های تاریک و سیاه تر زاده شده اند.

برای موسیقی ایرانی متاسفانه هیچگاه فرصتی مشابه شعر پدید نیامد. این موسیقی برای اتاق های بسته ای ساخته میشد که درک نغمه های ساده هم برای شنوندگان شمع آجین کن و انگشت دست قطع کن آن(اشاره به زندگی درویش خان) غیر ممکن بود. اما زمان ما زمان دیگری است چه بخواهیم و چه نخواهیم باید عرصه موسیقی ناب را بگشاییم و تجربیات آوانگارد را مجال حضور دهیم اگر چنین نکنیم، باز هم به ناچار باید ابتذال دیگری را در تکراری عبث تجربه کنیم.

تجربه در موسیقی ناب حتی برای شعر هم دریچه های تغزلی تر و پر مایه تری را می گشاید. توجه داشته باشیم که اگر چنین نکنیم به مانند آن است که این موسیقی را دست بسته در مقابل هجوم حیرت بار موسیقی غرب و بعد هم شرقمان رها کرده باشیم. طبیعی است که با گذر از دو سه نسل چیزی از موسیقی ما باقی نخواهد ماند مگر آن چه بتوانیم در آرشیو های هنری ردیابی کرد.

و سر انجام باید توجه داشت که موسیقی و هر هنر دیگر همان طور که گفته شد دارای دو قلمروِ پیام هنری و فن آوری عقلانی است. آن چه که برای ما وظیفه است حفظ و متعادل کردن این هویت فرهنگی آن هم در متنی فعال و زاینده است. دستاورد های فنی و علمی از آن هیچ کشوری و فرهنگی نیست. ممکن است قواعد هارمونی و دیگر فنون ساخت و پرداخت موسیقی آن را غرب کشف کرده باشد اما این ها فن موسیقی هستند نه جوهره بیان آن، هر چند که استفاده از آنها موجب گسترش قوه بیان هم شده و می شود. این ها از جنس فن اند و ما هم باید از این تجربیات بهره گرفته و حتی برآنها بیافزاییم. این همان کاری بود که صبا و وزیری انجام دادند. محدود کردن موسیقی ایران به چند ساز و چند حالت از گذشته به جا مانده تنها می تواند موجب سرعت بخشی جای گیری این موسیقی در موزه های هنر شود.

موسیقی شرابی است که کهنه شدن آن به معنی سکون در آن نیست شرابی مایه ای زنده است و تحول در میکرو اورگانیسم های آن مدام در طول زمان موجب نو شدن محتویش میشود. سرانجام برای آن که بتوانیم این گوهر والای هنر بشری و به ویژه انسان ایرانی را تکامل بخشیم هیچ چاره ای نیست مگر آن که فضای لازم برای این فعالیت های را تدارک کنیم. برای هنرمند فضای آزاد و سازنده در جهت خلق اثر پدید آوریم به ویژه باید میان هنرمندان با مردم رابطه مستقیم بر قرار سازیم موسیقی را هنرمند خلق میکند، اما این شنونده است که آن را صیانت میکند.

انقطاع رابطه هنر مند با اثرش و به ویژه تحمیل چند سلیقه خاص این هنر را به زیر زمین های بسته و تاریک می کشاند و این بار دیگر به مانند دوره های قبل نیست. زمان زمانه ی هجوم است، هنر را باید با هنر بهتر پاسخ دهیم سیاست تنها میتواند دریچه های دیدنی و شنیدنی هنر را مسدود کند و با هر دریچه که مسدود میشود هزاران دریچه نا دیدنی گشوده میشود. آفرینش موسیقی با رقص تئاتر و سینما موجب غنی شدن بیشتر آن میشود، مشروط بر این که چنین هنرهایی از پشتوانه و ظرفیت غنی موسیقی ایرانی بهره مند باشند.

گفتگوی هارمونیک آبان ۱۳۸۵

درباره‌ی emGF9cnZN5

حتما ببینید

سالی بدون محسن قانع بصیری…

سالی که گذشت در کنار تمام اندوه ها و غم هایی که به جای گذاشت، تلخ ترین سال برای ژورنال گفتگوی هارمونیک بود. تنها یک ماه از جشن تولد سیزده سالگی سایت در منزل زنده یاد محسن قانع بصیری می گذشت که خبر شوکه کننده درگذشت این دانشمند برجسته به ما رسید. مقام علمی و گستره نظریه های محسن قانع بصیری در جایگاهی است که حتی مرور آرا و اندیشه های او نیز نیازمند پژوهشی عمیق و چند بعدی است؛ شناخت دستگاه فکریِ وی، مخاطب را از معابر فلسفه، جامعه شناسی، اقتصاد، اخلاق و… می گذراند تا به یک نگاه منشوری از مسائل برساند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *