خانه / هنر و روابط انسانی / از نقد علمی تا نقد هنری

از نقد علمی تا نقد هنری

نقد را باید کاوش برای رد یابی آنچه هست تعریف کرد، این جریان تبدیل تجربه به عقل و نظرات است. پدیدارها اما در دو ساحت برای ما آشکار میشوند. اینان همان دو ساحت عقلی و اخلاقی یا بهتر بگوییم، علمی و هنری اند. موضوع عقل در میدانی میان درستی و نادرستی تحلیل میشود. از این منظر نقد را باید کاوش منطق های مندرج در پدیدار دانست. ما این کار را از طریق اجزا و اطلاعات و ناشی از پدیدار و تحول آنها به منطق هایی ویژه انجام میدهیم، اینکار در نسبتی میان تجربیات تا خواسته ها صورت میگیرد.

نقد هنری و اخلاقی اما متفاوت است؛ اخلاق در میدانی میان خوبی تا بدی و زیبایی تا زشتی ظاهر میگردد. اینکه پدیدار چگونه و در چنین ساحتی ارزیابی میشود، بستگی به میدانی دارد که در درون ما میان تجربیات تا آرزوهایمان پدید می آید.

با این حال باید توجه داشته باشیم که درک زیبایی را فرا نمیگیریم، بلکه زیبایی از درون ما در حال جوشش است. این جوشش بدلیل حضور آرزوهای هستی شناسانه پدید می آید.

بیهوده نیست که مفاهیم اخلاقی در درون ساحتی مطلق قرار میگیرند. اینکه مثلا دزدی بد است، قدر مطلقی درونی دارد، اما در جهان برون این مقوله نسبی است و تابع شرایط است. بدون درک تمایز مطلق بودن درونی اخلاق با نسبی بودن بیرونی آن نمیتوان در قلمرو آزادی بحرکت درآمد.

برای نقد زیبایی شناسانه همیشه از همین میدان هستی کار آغاز میشود؛ چیزی درونی که در نفس تمامی آنچه که از جهان برونی می آید را محک میزند. در جهان خارج نه چیزی زیباست و نه زشت، این ماییم که در نسبت میان خود با پدیدارها آنها را محک میزنیم.

یک اثر هنری مثلا موسیقی از باخ یا بتهوون، در هنگام شنیدن موجب فعال شدن همین درک از زیبایی میشود و همین درک مجدد است که اثری لذت بخش دارد. مهمترین آن حس رهائی است. حس رهائی یعنی گذار از جبرها و موجبیت هاست.

این گذار برای لحظه ای آدمی را از تمامی بندها، می گسلد و بسوی باغی بهشتی در می گشاید. هرچه آدمی از این جهان رهایی بخش تهی باشد از توان زایش و درک محروم میشود. چه خود این حس و چه تقابل این نیروی رها کننده با جهان پر از جبر بیرون که موجب بروز احساس غبنی از گذشته ای شادان میشود هر دو در خلق و درک اثر موثر اند.

تنها نکته مهم آنست که آدمی ناچار است، این آرزوهای رهایی را که خود از جنس آینده اند تبدیل به رویدادهایی در گذشته کند، تا بتواند برایشان ساختی تراژیک تدارک کند. تمایز میان فرهنگ آب با خاک در همین نکته است؛ در فرهنگ خاک موجودیت این آرزو، خود را مدام در همان آینده نگاه می دارد، چراکه میتواند بصورت اثر در جهان بیرون متجلی شود. اما در فرهنگ آب بویژه در خاورمیانه، آدمی تبدیل به مرغی لاهوتی میشود که باید بار سنگین جدائی از آن جهان رهائی را بدوش بکشد.

بی مناسبت نیست که در غرب تنها یکبار و آنهم مسیح بوده است که این بار را برای تمامی ابناء بشر بدوش کشیده است. بدین ترتیب برای انسان ایرانی، اثر هنری آنگاه جذاب میشود که آشکار ساز همین جدائی باشد. بهمین دلیل است که میگوییم، انسان ایرانی آنگاه که پدیدار بصورت امر تراژیک درآید صاحب قدرت توجه میشود! بر همین اساس ویژگی هنر در این دیار دارای همان سه مقوله بنیادین فرهنگی اش میشود که عبارتند از “انتظار”، “حجاب” و “مصیبت یا تراژدی“.

یک نگاه به موسیقی ایرانی نشان میدهد که هر گوشه ای پرده ایست حجاب آفرین که شنونده را به هزارتوئی از این پرده ها میکشاند تا خود را در خود فرو برد. این فروبردگی ایجاد شاد خواری نمیکند، بنابراین باید وارد قلمرو غم خواری شود. بی مناسبت نیست که این موسیقی در هنگام شاد خواری مبتذل می نماید، چراکه با چنین حسی قرابت ندارد؛ حسی تراژیک خود بخود صورت های مختلف انتظار را بصورت نوعی رجعت آشکار مینماید. موضوع دیگر آنست که چگونه میتوان وارد دیگر مقولات در حوزه هنر موسیقی شد.

بنظر میرسد اولین و مهم ترین شرط برای ورود به حوزه زاینده هنر ظهور، انسان مستقل و متکی به خود است. انسانی که بتواند برای خود محدوده ای آزاد و عقلانی از طریق قدرت خود بیافریند، محدوده ای که دارای ارزشهای نسبی اخلاقی است. در شرایط فعلی قلمرو نسبی اخلاقی که علی القاعده باید در جهان بیرونی نسبی تلقی شود در ما معکوس شده است.

هنگامیکه چنین شد، فرد دچار دوگانگی حیرت باری میشود؛ او در حالیکه در جهان بیرون از خود برای صیانت از مقولات مطلق شده اخلاق هر تعصبی را روا میدارد تا صاحب نوعی اقتدار شود؛ در فضای بسته درونی خود تمامی این مفاهیم مطلق را به وسائلی نسبی برای ایجاد همان محدوده آزاد ناپایدار میکند.

همیشه در هنگامیکه مقولا اخلاقی در حوزه روابط اجتماعی مطلق میشوند، بسرعت حریم حضور فردی خود را از دست میدهند.

کمترین اثر چنین واژگونگی بر روی هنر، ابتذال آنست، چراکه قدرت درک هنری از دست میرود و بروی آرزوهای هستی شناسانه حجاب های توبتوی دروغ قرار میگیرند و نمیگذارند ارزشهای زندگی صادقانه آشکار شوند.

برای رهای از این وضع واژگونه به سیاسیون هشدار داد که از وسیله کردن هنر و دین در قلمرو فزونی قدرت خود، اجتناب کنند. بدی سیاست آن است که هنر از که مقوله ایست بمثابه منبع به مقوله ای همچون وسیله تبدیل میکند. بدین ترتیب قداست آثار معنوی از بین میبرد و نیروی خلاقه را به نیروی مصرف کننده و سرانجام اخلاق را به وسیله ای برای پوشش غرایز تبدیل میکند.

بیهوده نیست که بهمان اندازه که بار استقلال ما را زبان به دوش کشیده به همان اندازه در فعال شدن مقوله فرهنگی انتظار، حجاب و مصیبت نیز دخیل بوده است.

هنر در چنین وضعیتی به سپری در برابر هجوم ها تبدیل میشود و عقل را یا بهتر بگوییم زایش عقل مشترک را به حاشیه میکشاند. بلایی که بر سر موسیقی غرب آمد آن است که همین تمایل به آشکار سازی مدام را سرانجام تبدیل به ابزاری برای قدرت اقتصادی تبدیل کرد. بهمین دلیل بقول بورخس هر چیزی که ساخته میشود باید فراموش گردد.

در شرایطی که اخلاق دچار واژگونی شده و اصول جزم شده بیرونی خود را به محملی برای قدرت سیاسی تبدیل میکند، طبیعی است که هنر بناچار دچار دو مقوله تمثیلات مبهم (از طریق ظرفیت نسبی درونی) و فرمانیسم افراطی (از طریق ظرفیت مطلق بیرونی) میشود. به عبارت دیگر در این وضعیت هنر وارد بازی رندانه خاصی میشود تا بتواند خود را حفظ کند.

نگاه کنید به رفتن نقاشی از دیوار به کف اتاق و پذیرش شعر توسط موسیقی. همین پوشش شعر بود که موسیقی را به حاشیه کشاند. تمامی این تبدیلات در حقیقت کوششی برای بقا بوده است، ضمن آنکه میدان دو هنر مذکور را سرشار از نوعی ابتذال در شاد خواری کرده است.

مدل نقد اثری هنری در ایران تنها نباید به آشکار سازی نقاط ضعف بسنده کند. این مدل باید بتواند هنر را در حریمی قرار دهد تا بتواند ارزش های صیانت شده خود را برای نگاه به آینده خرج کند.

آینده ای که لذت در آن نه در بندگی هنر برای اقتصاد که برعکس در زنده شدن اقتصادی جاندار توسط این هنر شکل میگیرد، چنین روندی نمیتواند صرفا ماهیتی فرهنگی داشته باشد، چراکه به هر صورت ناچاریم از نیروی اقتصاد برای تولد فرد مستقل بهره جوییم و با تولد چنین فردی است که نیروی فرهنگ وارد حیات جدید خود می شود.

برای موسیقی این حیات عبارت است از جدائی و سپس پیوند غنائی با شعر، موسیقی ایرانی باید حضور خود را بدون شعر تجربه کند تا همچون شعر به عنوان نیروئی مستقل با او از در نکاح درآید.

گفتگوی هارمونیک اسفند ۱۳۸۵

درباره‌ی emGF9cnZN5

حتما ببینید

سالی بدون محسن قانع بصیری…

سالی که گذشت در کنار تمام اندوه ها و غم هایی که به جای گذاشت، تلخ ترین سال برای ژورنال گفتگوی هارمونیک بود. تنها یک ماه از جشن تولد سیزده سالگی سایت در منزل زنده یاد محسن قانع بصیری می گذشت که خبر شوکه کننده درگذشت این دانشمند برجسته به ما رسید. مقام علمی و گستره نظریه های محسن قانع بصیری در جایگاهی است که حتی مرور آرا و اندیشه های او نیز نیازمند پژوهشی عمیق و چند بعدی است؛ شناخت دستگاه فکریِ وی، مخاطب را از معابر فلسفه، جامعه شناسی، اقتصاد، اخلاق و… می گذراند تا به یک نگاه منشوری از مسائل برساند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *