خانه / سروده ها

سروده ها

در کدامین سو؟!

بخود می گفتیم با جوانی خود زنده می شویم و در پیری، با یادهایمان لبخند خواهیم زد افسوس که تمامی یادهایمان را با خاکستر کین پوشاندند  و ما حسرت زده به آدمیانی مینگریم سرگردان که در فراموشی یادهاشان گذشته را تقدیس میکنند و بر ویرانه های یادهامان سرود آینده ای …

بیشتر بخوانید »

ای کاش می توانستم…

ای کاش می توانستم خود را به اولین هایم برسانم آنجا که شوق بودن دانه را به درخت می رساند و هر تجربه را به آغوش آینده می سپرد. به طعم شیرین حضور در نگاه اولین یار به شنیدن اولین ترانه که قلب را به عمق رویاها فرو می برد. …

بیشتر بخوانید »

دلقکان و شمن ها

ما دلقکان آستان قدرتی بودیم جنون زده می خواستیم دستان آلوده بخون جنون را با تبسم اندیشه ای پاک کنیم اما هنوزهم در فاصله جنون و تبسم حیرانیم و زهرخند سرگردانی گریبانمان را رها نمی کند هنوزهم برای رنج آفتاب مرثیه می سراییم و زهرخندی نثار شب سیاه نومیدی می کنیم آنان …

بیشتر بخوانید »

در پی یار…

هنوز هم در پی آن یارم که با هر کلامش خورشید بوسه ها را از توبره امیدش بیرون می کشید هنوز هم در پی آن بوسه ام که روزی  اولین شرم را در بلوغ نگاهم بر گونه های تنهایی نشاند هنوز هم در پی آن تپش هایم که لذت انتظار …

بیشتر بخوانید »

نگاه کن!

نگاه کن! از همان خشک خاک ها از همان سرگردان ابرها از همان تشنه شاخه ها کنون شکوفه های تازه محبت می روید نسیم خوش بهاری بوسه شادی را بر صورت اخم می نشاند به فراموشی تن مده به صف زنده شکوفه ها بنگر که از زندان زمستان سر بر …

بیشتر بخوانید »

از کدام سو خواهی آمد

از کدامین سو خواهی آمد ای زائر سفرهای دور به کدامین سو خواهی رفت ای مسافر تشنه راههای ناشناس نگاهت کدام لحظه را خواهد دزدید ای صاحب غمزه‌های مستانه سلام در کدامین خانه پا خواهی نهاد ای میهمان عزیز شب‌های سرمستی پیاله‌ات را با سلام به کدام عزیز بلند می‌کنی …

بیشتر بخوانید »

دمی با ابوالحسن خرقانی

می گفت در آخرین لحظه زندگی آنجا که حقیقی ترین بدرودها متولد می شوند ایستاده ام تا کسی بدام بهشت و دوزخ نیافتد می گفت از تو چه خواهم؟ بهشت! باغی که در هر گوشه دشت خیال آنرا خواهی یافت یا دوزخ! مغاکی که در هر تجربه کین آتشی هراسبارتر …

بیشتر بخوانید »

حقیقت پنهان

با اولین بازی کودکانه در مرزهای هراس شرم و حسرت آغازین حس بودن در هزار توی درد شدم در کوچه های شهر آنجا که کودکان شادی بازی را با تیغ های حسرت زخمی می کردند تا لذت اولین شدن را در قله های غرورشان بچشند مزه سکوت را در پس …

بیشتر بخوانید »

انتظار

رازها در انتظار فاش شدن اند و شیران تنها هنوزهم طعمه کفتارها می شوند در خاموشی هزاران سال انتظار هنوزهم گرگان گرسنه در سودای خون گرم آهوان زمستان را تاب میاورند شب هنوزهم فریاد می زند و رازها هنوز هم در انتظار فاش شدن اند ای آوازخوان شهر خاموشان هراس …

بیشتر بخوانید »

بهشت گم شده

گفتی بهشت: اراده ایست همیشه پیروز و طلبی است به کام آمده خود نمی دانستی یا به یاد نمی آوردی که یکبار از هجوم کسل بارش گریختم تا شیرینی زندگی را از معبر جدالها بدزدم خود مرا آنچنان ساختی که عطر لذت را در هجوم طعم تلخ درد و راز …

بیشتر بخوانید »