خانه / اقتصاد سیاسی / تروریسم و متافیزیک مدرن / عشق به بشریت و نفرت از مردم!

تروریسم و متافیزیک مدرن / عشق به بشریت و نفرت از مردم!

تروریسم و متافیزیک مدرن / عشق به بشریت و نفرت از مردم!*

داستایوسکی روزی نگرانی خود را از آنارشی چنین بیان کرد: «ترکیب عشق به بشریت با نفرت از مردم یکی از خطرات مهلک نهفته در سیاست مدرن است.»* یکی از دلایل ظهور تروریسم در نیویورک به ماهیت این شهر مربوط می گردد. نیویورک را باید نقطه تلاقی دو مکانیسم کاربرد معکوس فیزیک و متافیزیک تعریف کرد.*

امروز آزاد شدن قدرتی که حاصل ترکیب حقارت و نادانی، در چرخه کور مانده ی نظام سرمایه داری بعد از جنگ است، به ما نشان داد که دیگر نمی توان بی توجه به میراثی که حاصل این هم آغوشی است از حقوق بشر و دموکراسی دم زد. هیچ چیز برای سیاست خطرناکتر از فقدان نیروی لازم برای کنترل آن نیست.

سیاست از آن رو که فاقد دستگاه زاینده قدرت است و از آن رو که یک دستگاه مبدل قدرت محسوب می شود، فاقد بازخورد کنترل درونی است و باید از طریق بازخورد ارتباطی با دومقوله دیگر اجتماعی، یعنی اقتصاد و فرهنگ کنترل شود. قدرت سیاسی تنها قدرتی است که نمی تواند بدون عامل زاینده قدرت و تغذیه از آن زندگی کند. سیاست از آن رو که یک دستگاه مبدل قدرت های فرهنگی و اقتصادی به نیروی دفع و تحکم (آمریت) است، تاریخ خاص خود را هم دارد. مهمترین نقطه تحول در مقطع زندگی سیاست در طول تمدن بشری، در انقلاب صنعتی پدیدار شد.

در این مقطع بود که به دلیل تغییر ماهیت قدرت از سیاسی به اقتصادی سیاسی برای نخستین بار تمدن پیچیده تر و با توان تمرکز منابع اقتصادی و فرهنگی بیشتر توانست بر این نوع بدوی از قدرت سیاسی فایق آید. تا پیش از این انقلاب، اقتصاد، به دلیل فقدان نهاد پژوهشی در خود، ناتوان در زایش مدام قدرت و تبدیل آن به عنصر قابل مبادله بود. به همین دلیل ناتوان درکنترل بخش سیاسی از طریق بازخورد امنیت ـ مالیات بود. فقدان همین بازخورد بود که شرایط را برای سیاست (به استثنای دوره هایی خاص) به صورتی تنظیم کرد که خود را چون عامل غارت منابع اقتصادی ظاهر کند. بطوری که مالکیت و ثبات آن همیشه از طریق نیروی سیاسی مورد تجاوز قرارمی گرفت.تنها استثنا در این مورد اروپا بود که در منطقه امن قرار داشت و توانست ثبات در مالکیت را از طریق دولتشهرها پدید آورد.

یعنی ساختارهای اقتصادی این فرصت را یافتند که قدرت سیاسی متوازن شده با خود را سامان دهند. در حالی که خاورمیانه که در منطقه حایل قرار داشت، مدام در معرض حمله اقوامی قرار می گرفت که صاحب نوعی نیروی سیاسی بدوی و ناتوان از ایجاد ارتباط با قدرت اقتصادی، به عنوان تنها نیروی شناخته شده بودند. یعنی هیچگاه فرصت لازم برای اقتصاد فراهم نشد تا چون اقتصاد در منطقه امن، فعال شود.با گذر از انقلاب صنعتی، کشورهای جهانی که هنوز در آنها انقلاب صنعتی رخ نداده بود، با قدرت جدیدی روبرو شدند که دیگر ماهیت قدرت های کلاسیک قبلی را نداشت. این قدرت به جای آنکه منابع موجود آنها را به صورت فیزیکی غارت کند، با دستی پر از کالا وارد می شد و مهمتر از آن منابع فاقد ارزش آنها را صاحب ارزش کرده و خود خریدار آنها می گردید. اصطلاح استعمار در چنین فضایی به وجود آمد.

به هر صورت حاصل ظهور قدرت جدید تحمیل شکل خاصی از مبادله بود که می توان نامش را مبادله مواد خام با کالای ساخته شده نامید. اما از آنجایی که در مجموع سه عنصر اصلی قابل مبادله در اقتصاد مدرن (یعنی «کالا و خدمات»، «نظم کار » و «دانش»)، «کالا و خدمات» (در مقابل مواد خام) به صورت فرمان اعمال می شوند،این روند به ایجاد نوعی تحقیرشدگی در کشور مصرف کننده این کالاها و خدمات انجامید.ریشه اصلی و مهم ظهور آنارشیسم و تروریسم در چنین کشورهایی به تضاد میان این تحقیرشدگی و رفاه مصنوعی حاصل از مدرنیته یا مصرف کالای مدرن معطوف می شود، بطوری که فقدان نیروی اقتصادی و نهادهای توسعه یی آن، میان انسان این منطقه و پدیدارهای مدرن، عوامل تحقیرکننده مزبور را به دو صورت متفاوت ومتضاد آشکار کرد. از یکسو این عوامل به صورت رویداد تراژیک قابل درک می شدند. این رویدادهای تراژیک بسیار متفاوت با رویدادهای تراژیک قبلی بودند که از جمله از مناطق ناامن شرقی ناشی می شدند. از سوی دیگر روشنفکرانی پدید آمدند که دچار این توهم شدند که گویا می توان تنها از طریق عقل تقلیدی مدرن، جامعه یی مدرن پدید آورد.

این تصور اشتباه نه تنها منجر به ایجاد گرایش به سوی سنت های قدیمی در طرف مقابل شد، بلکه رفاه کاذب حاصل از مبادله فوق موجب بروز پدیده یی به نام شبه مدرنیته گردید. یعنی بر روی سطح لرزان یک زندگی مدرن فشارهای بیش از حد فرهنگی پدرسالارانه می خواست بر این تحقیر غالب شود. همین شوق بر غالب شدن فرهنگ پدرسالار درمقابل پدیدارمدرن بود که منجر به ظهور نوعی آنارشی فرهنگی فاقد محتوی زاینده و سرانجام ظهور روحیه تهاجم گردید. شرایطی که بسیار مناسب برای ظهور آنارشی و تروریسم بود. دو نیرویی که مدعی بودند می توانند بر زخم های حاصل از تحقیرها فایق آیند.هنگامی که از دهه هفتاد قرن بیستم میلادی، کم کم ضرورت تغییر ساختار مبادلاتی احساس شده و شعارهای دموکراسی و حقوق بشر دیکتاتورهای بر سکوی دولتهای غول آسا نشسته این جهان پیچیده را فرو ریخت، هیچکس فکر نمی کرد که یکی از مزایای دیکتاتوری کنترل نیروهایی بود که می خواستند از چرخه پرشتاب تحقیرشدگی رها شوند. هرچند که همه می دانستند که همین دیکتاتوری بود که زمینه را برای شتاب گیری چرخه تحقیر مذکور فراهم می کرد. چرا که این کشورها فاقد اقتصاد توسعه لازم برای کنترل نیروی سیاسی درونی خود بودند. به همین دلیل مدام در آنها نوعی نیروی سیاسی با خصلت آنارشی رها می گردید. نیرویی که نفع طلبی کور بورژازی غرب مجالی کامل برای رشد او و شبکه یی کردن عملکردش فراهم کرد.

داستایوسکی روزی نگرانی خود را از این آنارشی چنین بیان کرد: «ترکیب عشق به بشریت با نفرت ازمردم یکی از خطرات مهلک نهفته در سیاست مدرن است» هنگامی که امری تجریدی چون «عشق به بشریت»، بتواند بر امری واقع چون انسان زنده فایق شود، آنچه که به صورت تراژدی ظاهر می گردد، مرگ همین انسانها، یعنی واقعیت های موجود است. بنابر این می توان چنین نتیجه گرفت که مدرنیته روابط فیزیک با متافیزیک را معکوس کرده و از طریق همین وارونه سازی است که تروریسم ظاهر می شود.

بخصوص باید توجه داشت که در این شرایط متافیزیک درون مدرنیته بشدت بی رحم عمل می کند. در کتاب «تسخیرشدگان» دو شخصیت آنارشیست وجود دارد، یکی گوشه گیر و در انزوا فرورفته و دیگری بشدت اجتماعی و ضداخلاق اما وجه مشترک هردو نفر، قراردادن واقعیت آدمی در مقابل توهم آرمان گونه یی به نام «بشریت» است. همین متافیزیک است که امروز سرحلقه اصلی اندیشه ترور را تشکیل می دهد. پس بدون نقد این متافیزیک نمی توان بر تروریسم فایق شد.

از سوی دیگر باید توجهی به جنگ جهانی دوم کنیم، جنگی که در آن به وضوح تمام، «متافیزیک بشریت» خود را در نظریه یی نژادی و فاشیستی متمرکز کرد. روی دیگر سکه ظهور تروریسم که امروز به صورت هجوم به منابع اقتصادی و فرهنگی غرب ظهور کرده است حاصل همین نکته است. در اینجاست که واکنش تهاجمی در برابر تحقیر به نطفه های خطرناک نیروهایی تبدیل می شود که می توانند نیروی فیزیکی این تحقیر را از حجاب بیرون کشیده و آشکار سازند. بدین ترتیب تروریسم در حجاب به تروریسم آشکار بدل می گردد. یکی دیگر از دلایل ظهور تروریسم در نیویورک به ماهیت این شهرمربوط می گردد. نیویورک را باید نقطه تلاقی دو مکانیسم کاربرد معکوس فیزیک ومتافیزیک تعریف کرد. نیویورک را باید مظهر اقتدار مدرنیته یی دانست که در فضایی دوبعدی شکل گرفته است. دوبعدی از این نظرکه از میان سه جزء جرم وا نرژی و اطلاعات، تنها همان جرم وانرژی اند که آشکارا به غول های فیزیکی بدل شده اند.

در نیویورک اثری از حیات نیست، چرا که سوداگری علاقه بسیار دارد که اطلاعات را در پس نوعی اقتدار حاصل از حیرت و طمع مخفی کند. به همین دلیل در این شهر اطلاعات به معرفت تبدیل نمی شود. چراکه اثری از خاطره در آن باقی نمانده است. برعکس اطلاعات حقیقی در پس رفتارهایی مصنوعی مخفی می گردند و به تدریج تحلیل می روند. هیچکس فکر نمی کرد آنگاه که روش نقد سه بعدی آغاز شود این غول آسایی دوبعدی فرو خواهد ریخت. دوبعدی که یک سرش چرخه مسدود علم و قدرت اقتصاد سیاسی بود و سردیگرش، تحقیرشدگی حاصل از این چرخه، تنها کافی بود تا فرهنگ وارد این میدان شود تا مثلث «تحقیر مدرنیته»، «نادانی» و «کوری سرمایه»، فرزندی چون تروریسم را در زهدان خود بپرورند. امروز آزاد شدن قدرتی که حاصل همخوابی حقارت و نادانی، در چرخه کور مانده نظام سرمایه داری بعد از جنگ است، به ما نشان داد که دیگر نمی توان بی توجه به میراثی که حاصل این هم آغوشی است از حقوق بشر و دموکراسی دم زد.مدرنیته با تغییر جهت در رابطه فیزیک با متافیزیک، فرزندانی آفرید که اکنون می توانند به سهولت برای هر امر تجریدی واقعیت ها را بی آنکه وجدانشان جریحه دار شود سرکوب کنند و چه واقعیتی زنده تر از آدمی می تواند موضوع این تراژدی شود. در این میان علاوه بر انسان چیز دیگری هم هست که در خطر قرار گرفته است و آن ایمان معنوی است.

امروزه اتکا بیش از حد به آداب اجرایی شرایطی پدید آورده که قدرت به سهولت جایگزین وجه باطنی ایمان معنوی شده است. گریز از گذشته به جدال با آینده فرجام یافته ولی کیست که نداند آنکس که با آینده مبارزه می کند روزی ناچار خواهد شد هرآنچه را که در گذشته خلق شده اما از جنس آینده است را نفی کند. و سرانجام آنگاه که نفی هر دو زمان آغاز شود آنچه در دستان انسان باقی می ماند، حقارت و نفرتی است که در نهاددشنه یی خونین درکادری طلایی قرار گرفته است. در قابی که در بالایش عشق به بشریت به عنوان شعار اصلی درج شده است.

روزنامه ایران 1380 

درباره‌ی سجاد پورقناد

حتما ببینید

سخنرانی محسن قانع بصیری در هم اندیشی فرهنگ و صنعت؛ «پایین نقطه بحرانی»

اشاره: در سال ۱۳۸۱، نشست میان وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی و معاونان و مدیران وی با وزیر صنایع و معادن و معاونان و مشاوران و مدیران او برگزار شد. حاصل این نشست تأسیس شورایی به نام شورای فرهنگ و صنعت بود. ریاست این شورا به دکتر محمدعلی نجفی که از یک سو سابقه فعالیت های فرهنگی را تجربه کرده و چندین سال نیز رئیس سازمان برنامه و بودجه بود رسید. این شورا پس از انجام کارهای مقدماتی میزگردی برگزار کرد که در آن از طیف های مختلف فکری حضور داشتند. عبدالحسین آذرنگ، سیدمحمد اعرابی، مهدی بهادری نژاد، غلامعلی حداد عادل، مسعود نیلی، محسن قانع بصیری و... نخستین هم اندیشی فرهنگ و صنعت را برگزار کردند. در این هم اندیشی که به یک میزگرد تبدیل شد، بحث های مختلفی انجام شد. با توجه به اهمیت موضوع، بخشی از سخنان محسن قانع بصیری از کارشناسان ورزیده در فرهنگ و صنعت را برای اطلاع خوانندگان ارجمند انتخاب کرده ایم که در زیر می آید:در فرصت های بعدی، سخنان دیگر افرادی که در این هم اندیشی حضور داشتند را تقدیم خواهیم کرد. یادآور می شویم، متن حاضر عیناً از کتاب چاپ شده توسط «وزارت صنایع و معادن» درج می شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *