خانه / جامعه شناسی / از فرهنگ تا ایدئولوژی، از علم تا تکلیف

از فرهنگ تا ایدئولوژی، از علم تا تکلیف

آنچه یک اندیشمند و نظریه‌پرداز را از بقیه جدا می‌کند،‌ توان او در نگاه به گذشته و آینده و تجلی این دو در نظریه‌ای قابل‌اجراست. اگر شریعتی را یک نظریه‌پرداز بخوانیم، آن‌گاه باید این پرسش را مطرح کنیم که آیا او نیز چنین کرده است؟ برای پاسخ به این پرسش در آغاز باید ضرورت‌هایی که هر نظریه‌پرداز با آنها روبه‌رواست را مورد تحلیل قرار دهیم.
در قلمرو هر فعالیت انقلابی همواره سه‌مرحله وجود دارد:
1- مرحله در اقلیت یا اپوزیسیون
2- مرحله انتقال قدرت
3- مرحله تحرک اجرایی برای تجلی عملی اهداف.
در مرحله نخست این پرسش مطرح می‌شود که آیا در طراحی یک مدل مبارزه ‌باید به مقوله‌ای چون توسعه اجتماعی توجه داشت یا خیر؟ پاسخ بی‌شک مثبت است. بدون دستیابی به توسعه اجتماعی هر گروه مبارزی در توفانی از بحران‌ها غرق خواهد شد، بنابراین لازم است علاوه بر هر اقدامی این مقوله نیز مورد توجه قرار گیرد. موضوع حساسی که معمولا موجب سقوط بسیاری از ساختارهای سیاسی در بحران‌های قدرت می‌شود آن است که هر گروهی در همان مرحله اول ناچار است از ظرفیت آرزومندی و تخیل جامعه برای تحریک‌ انگیزه آنها برای تحرکشان استفاده کند. اما به‌محض آنکه به قدرت می‌رسد، ضرورت‌های دگرگونی رخ‌داده آنها را وادار می‌کند، از این مقوله فرهنگی معطوف به آرزومندی چشم پوشیده، به عقل روی آورند،‌ این تحول درست همانند سقوط آزاد دردناک است. بسیاری از انقلاب‌ها فرزندان خود را در همین مرحله از دست داده‌اند و تجربه نشان داده که کم انقلابی توانسته خود را از ضروریات مرحله انتقال قدرت رها سازد. در برخورد با اندیشه‌ها و آرایی که شریعتی بیان می‌دارد، او را در حقیقت باید فرزند دوره اول این تحول دانست. اینطور استنباط می‌شود که او کاملا نسبت به ضروریات عقلانی دوره انتقال بیگانه بوده.  
اولین و مهم‌ترین معضل اندیشه شریعتی آن بود که این اندیشه پیش از آنکه موضوع بازگشت به خویشتن را از طریق ظهور عقل در فرد و دستیابی به ظرفیت فعال رابطه فرد با جامعه دنبال کند، در پی دستیابی به یک میدان ذهنی بود. در این میدان ذهنی شریعتی بر آن بود تا نقش بیدارشدگی فردی را از طریق نیروی ایمان دنبال کند، حال آنکه نیروی ایمان محصول رابطه فرد با خداست، در حالی که در قلمرو رابطه فرد با محیط و جامعه، آنچه که بسیار مهم است، ردگیری یک میدان فعال عقل برای هر فرد است.

بنابراین شریعتی با جایگزین‌کردن ایمان به‌جای عقل، تنها یک نتیجه بیش به‌دست نمی‌آورد و آن تبدیل‌شدن مقوله ایمان از یک منبع سازنده، به وسیله‌ای برای احراز قدرت اجتماعی است. به‌راستی آیا شریعتی از این نکته اطلاع داشت که مقولات هنر و دین از مقولات منبع‌ هستند، نه وسیله؟ موضوع مهم دیگر در اندیشه شریعتی تقدم ایدئولوژی بر فرهنگ است. با این تقدم معلوم می‌شود که آنچه شریعتی در پی تاسیس آن در میان رابطه فرد با پدیدار بود، همان ایدئولوژی است. در اینجا نیز پرسش دیگری مطرح می‌شود: آیا شریعتی از این نکته مطلع بود که اگر در مثلث فرد، پدیدار و متن، بخواهیم پدیدار را حذف کنیم، آن‌گاه متن به‌دلیل فقدان پشتوانه نقد به ایدئولوژی تبدیل می‌شود و کیست که نداند نیروی سیاسی عاشق متن بدون پدیدار است.
«میلان کوندرا» روزی گفت:
جدال انسان با دیکتاتوری، جدال حافظه است با فراموشی…
این به آن معنی است که او می‌خواهد در ابتدا متن را از پدیدار جدا کند و آن‌گاه که افراد ناتوان از نقد متن، در حصار همان متن زندانی می‌شوند، کلید این زندان را خود به دست گیرد. این زندان، ایدئولوژی نام دارد. بنابراین پرسش اصلی آن است که به‌راستی آن‌گاه که شریعتی از بازگشت به خویشتن از طریق ارتباط با یک ایدئولوژی صحبت می‌کرد، چه غرضی داشت؟ به نظر می‌رسد شریعتی پیش از آنکه بداند در فاصله میان انسان ایرانی با تاریخ او چه فاصله‌ای است، می‌خواست این فاصله را از طریق نوعی احساس نوستالژیک و نوعی خاص از فرهنگی که در بستر آن پرورش یافته بود پر کند. در اینجا این نکته مهم مطرح می‌شود که فرهنگ چیست؟ آیا فرهنگ صرفا مجموعه‌ای از رفتار و عادات تکراری است،‌یا جوهری است که قادر است یک میدان زایا از رفتارهای استعلایی بیافریند.

تا پیش از انقلاب صنعتی، این تصور وجود داشت که فرهنگ همان مجموعه ثابت از رفتارهاست. اما از بعد از آنکه نیروی پژوهش در سازمان‌های کار فعال شد، این تعریف دگرگون شد. در این شرایط بود که اندیشمندان متوجه شدند که فرهنگ پیش از آنکه متکی به سلسله‌ای از رفتار باشد،‌قادر به زایش رفتارهای نوین است. درست مثل آنکه شما یک ماشین خاص تولید کنید و نامش را ایرانی بگذارید. اما در مرحله بعد مدل را تغییر دهید اما باز هم ناظر احساس کند که این ایرانی است. اغلب نظریه‌پردازان فرهنگی زمان شریعتی ناتوان از درک فرهنگ در شکل پویای آن بودند. آنها با در جمودانداختن فرهنگ، این مقوله مهم در زایش توسعه اجتماعی را تبدیل به ابزاری برای نیروی سیاسی کردند. به این ترتیب به‌جای آنکه فرهنگ، راهنمای سیاست شود، به ابزاری برای صیانت قدرت آن بدل می‌شود. به عبارت دیگر فرهنگ که خود مهم‌ترین عامل زاینده قدرت است به کودکی تبدیل می‌شود که برای بقای خود به‌ناچار باید دست به‌دامن سیاست شود.
می‌توانید به‌وضوح این جریان را در اندیشه شریعتی، آنجا که ایدئولوژی را بر فرهنگ ترجیح می‌دهد ملاحظه فرمایید. در اینجا این پرسش مطرح می‌شود که به‌راستی برای شریعتی که بنا به نظر گروهی، از اندیشه‌های فلسفه معطوف به پدیدارشناسی آگاهی داشت، فرهنگ چه جایگاهی می‌توانست داشته باشد؟


شریعتی و پدیدارشناسی
یکی از مباحثی که شریعتی را در مرکز نقد اندیشه‌هایش قرار می‌دهد، در رابطه‌ای آشکار می‌شود که میان سیاست از یک‌سو و امر معنوی از سوی دیگر چه رابطه‌ای وجود دارد. برای آنکه خواننده به‌درستی بتواند این رابطه را مورد تحلیل قرار دهد، لازم است در ابتدا مقدمه‌ای را بیان کنیم. می‌دانید که پدیدارها را می‌توان به دوصورت مورد دقت قرار داد. اینها عبارتند از پدیدار در مقام وسیله و پدیدار در مقام منبع. در هنگامی که پدیدار در مقام وسیله خود را نشان می‌دهد به‌منزله آن است که ما در حال مصرف آن هستیم. درست مثل اینکه شما با کامپیوتر یا ماشینی کار می‌کنید و آن را وسیله ارتباط یا حمل‌ونقل خود قرار دهید. در این حال پدیدار را با عقلی که پیدا کرده‌اید به‌کار می‌گیرید. به این ترتیب طبق قانون «افت کیفیت» پدیدار کم‌کم مصرف‌شده و مستهلک می‌شود، تا آن حد که دیگر قابل استفاده نباشد به این ‌ترتیب در رابطه با شما به‌عنوان مصرف‌کننده پدیدار به مرز مرگ خود نزدیک و از میدان دید شما خارج می‌شود. در مقابل آن‌گاه که پدیدار را به‌مثابه منبع نگاه می‌کنید، به آن معنی است که چیزی، امری یا اندیشه جدید را از پدیدار استخراج می‌کنید. در این حال شما در آغاز از پدیدار پرسش می‌کنید و در پی پاسخ آن برمی‌آیید، به‌مانند اینکه مثلا از ماشین این پرسش را استخراج کنید که چگونه می‌توان ترمز آن را قدرتمندتر کرد؟ در این حال پدیدار وارد عرصه جدیدی می‌شود و میدان نیرومندتری برای تحرک خود پیدا می‌کند. چرا اشعار حافظ به نظر جاودان می‌آیند؟ چون با هربار که به آنها نگاه می‌کنیم معنی جدیدی از آن استخراج می‌شود. حال اگر نتوانیم به اشعار حافظ به‌عنوان منبع نگاه کنیم، طبعا همین اثر جاودان در نظر ما به‌صورت میرا درخواهد آمد و آن را کنار می‌گذاریم. دین و هنر از مقولات منبع هستند، نه وسیله. برای مثال افرادی چون مولانا به قرآن به‌مثابه یک منبع می‌نگریستند نه یک وسیله. به همین دلیل نیز از طریق نقد آن و زایش اندیشه‌های جدید، جاودانگی آن را آشکار می‌کردند.
در نگاهی دیگر، باید به این موضوع هم توجه داشته باشیم که اصولا هر متنی آن‌گاه ایدئولوژیزه می‌شود که ما نتوانیم متن را به‌صورت منبع نگاه کنیم. برای آنکه یک متن به‌صورت منبع درآید تنها فضایی دوجزیی از «من» و «متن» کافی نیست، بلکه عنصر سومی هم به نام پدیدار باید حضور یابد تا متن بتواند در قلمرو ارتباط با پدیداری که درباره آن سخن می‌گوید، خود را به‌صورت منبعی پرسش‌آفرین نشان دهد. در این صورت متن در خلأ پرسش از خود جزم و میرا شده، و به‌صورت زندانی درمی‌آید که فرد زندانی آن تنها آن را مصرف و مستهلک می‌کند.
اکنون می‌توانید توجه کنید که متون مقدس و هنری، آن‌گاه می‌توانند از زندانی‌شدن در اتاق تنگ مصرف رها شده و به‌صورت منبع درآیند، که پدیده‌ای که در باب آن سخن می‌گویند در ذهن ما حضور داشته باشد تا بتوانیم از طریق جدال میان متن و پدیدار پرسش‌آفرینی کرده و میدان‌های جدیدی را خلق کنیم.
نکته مهم‌تر اینکه اصولا این اهل سیاستند که پدیدارها را به صورت وسیله می‌نگرند. آنها برای آنکه بتوانند متن را به نیروی جزم برای خود تبدیل کنند، رابطه خواننده با پدیدار را قطع می‌کنند. به این ‌ترتیب متن تبدیل به ابزاری ایدئولوژیک می‌شود. بهتر است با مثالی بحث خود را ادامه دهیم. اصولا سیاست در هر جامعه‌ای دارای دو نوع ساختار قدرت است: یکی قانون و دیگری سلاح. شما اصولا چه بخواهید و چه نخواهید ناچارید قانون را رعایت کنید. بی‌مناسبت نیست که در هر جامعه‌ای آنجا که قانون است، سلاح و پلیس نیز حضور دارد. به همین دلیل رابطه سیاسی، رابطه‌ای یکسویه و تحکمی و از این نظر رابطه‌ای تحقیرکننده است اما رابطه اقتصادی چنین نیست. این رابطه رابطه‌ای دوسویه و در مدار منطق‌هایی مشترک است. شما هنگامی که به مغازه قصابی برای خرید می‌روید تا هر دو راضی نباشید، معامله صورت نمی‌گیرد. به همین دلیل نیز برخلاف سیاست که امنیت را مقوله‌ای یکسویه و تحکمی تعریف می‌کند، در این حال یعنی در قلمرو اقتصادی، امنیت دوسویه و لایه‌ای می‌شود. هر لایه مبادلاتی، خود میدان امنیت را برای طرف مقابل خود می‌گشاید، شما مغازه قصابی را غارت نمی‌کنید، چون می‌دانید که فردا هم به گوشت نیازمندید و قصاب هم می‌داند که فردا به پول شما برای خرید و سود خود نیاز دارد. سرانجام عالی‌ترین رابطه، رابطه فرهنگی است. این رابطه نه‌تنها دوسویه، بل استعلایی و زاینده منطق‌های جدید است و میدانی است که معمولا دو فرد مستقل (و نه وابسته) مشترکا شروع به ردیابی پاسخ برای پرسش‌های خود می‌کنند. بدیهی است در این مرحله امنیت حالتی پویا و زایا پیدا می‌کند و به‌اصطلاح از سکون یا از حالت امنیت «اتاق جامدات» خارج می‌شود. بر اساس این تحلیل هنگامی که متنی تبدیل به ایدئولوژی می‌شود طبیعی است که رابطه خود را با پدیدار از دست داده است و به قلمرو سیاست وارد می‌شود؛ سیاستی که ذاتا مصرف‌کننده قدرت آن است. مشکل شریعتی و بسیاری از انقلابیون دوره قبل آن بود که آنها توجه به این نکته مهم نداشتند که باید متن را از ایدئولوژیزه‌شدن نجات داد و میدان را برای زایندگی گشود، در غیر این صورت تمامی انگیزه‌ها، حتی انگیزه‌های معنوی هم به‌صورت وسیله‌ای برای قدرت در می‌آیند. به همین دلیل است که ناچاریم برای گریز از چنین حالتی در فاصله میان فرد با پدیدار عقل را فعال کنیم.
در هنگام مطالعه آثار شریعتی می‌توان به‌وضوح به حساسیت او نسبت به موضوع «بازگشت به خویشتن» روبه‌رو شد. شریعتی این پدیده را به ضرورتی مهم برای شکل‌گیری جامعه‌ای شرقی تبدیل کرده بود اما بیایید اندکی بیشتر این مقوله را بشکافیم. می‌دانید آنچه که موجب ظهور قدرت مدرن شد، از طریق فعال‌شدن پژوهش در سازمان‌ها ظاهر شد. واقعیت آن است که هر سازمانی نماد عقل و هر نیروی پژوهشی درون آن نمادی از نیروی زایش عقل است. اولی یعنی سازمان همان نماد عقل یا مجموعه منطق‌هایی است که آنها را به کار می‌گیرد و به همین دلیل سازمان تمایل به تکرار دارد. در مقابل نیروی پژوهش، نماد فرد است، چرا که خلاقیت و زایش همواره در درون «فرد» شکل می‌گیرند و فرآیندی سه‌گانه را طی می‌کنند، مرحله اول همان زایش اندیشه یا منطق‌های جدید است. مرحله دوم دوره انتقال آن و آغاز تولد نظمی جدید است و سرانجام در مرحله آخر، همین منطق‌ها به کار برده شده و طی فرآیندی افولی لاجرم باید باز هم از طریق نیروی زایش، منطق‌های موثری ردیابی شود، در غیر این صورت سازمان یا خواهد مرد یا وابسته می‌شود.
به عبارت بهتر، مطابق قانون «افت کیفیت»، هر سازمانی اسیر افت کیفیت است و تنها راهش آن است که برای ضرورت‌های جدیدی که او را دچار «افت کیفیت» کرده‌اند، منطق‌های جدید مقابله را کشف و خلق کند. در این میان تنها افرادی می‌توانند در میدان این تحرک نقش‌آفرین باشند که دارای قدرت فردی یا خودآگاه که همان نیروی نقد است باشند. به این ترتیب می‌توان یکی از معانی بازگشت به خویشتن را در همین حوزه فردیت دنبال کرد. اما در مورد شریعتی که فرهنگ را تبدیل به جزیی از یک ایدئولوژی می‌کند این آگاهی ظهور نخواهد کرد، چرا که متن به‌صورت ایدئولوژی درآمده است. بدی چنین متنی آن است که در هنگام افت کیفیت خود ناچار می‌شود دست نیاز به سوی سیاست دراز کند. همین روند است که متن زاینده را به متن ویرانگر بدل می‌کند.
به هر تقدیر اگر بخواهیم در مورد شریعتی و فعالیت‌های او قضاوتی داشته باشیم باید بگوییم که او عاشق بود اما عاقل نبود!
می‌گویند روزی به مرحوم ابوالحسن جلوه گفتند: این سیدجمال علم زیاد می‌داند. او در جواب گفت: بلی علم زیاد می‌داند، اما تکلیف خود را نمی‌داند! 

روزنامه شرق   ۱۳۹۲ شنبه ۲ آذر

درباره‌ی سجاد پورقناد

حتما ببینید

قدرت توجه

قدرت توجه، شرط ورود به حیطه زندگی فعال است. قدرت توجه اشاره به آغازین مرحله زایش و خلاقیت دارد. قدرت توجه بخشی از مهمترین ویژگی هرفرهنگ است یعنی، آنچه که نشانگر نوع یک فرهنگ است، از قدرت توجه همان فرهنگ به عناصری خاص از زندگی بازمی گردد، اما دقت کنید که برخی پدیدارها هستند که در هر فرهنگی توجه پذیر نمی شوند و اگر یک فرهنگ نتواند زمینه های اصلی توجه به آن پدیدارها را پیدا کند، آنگاه آنها خارج از اراده آن حوزه فرهنگی، آنقدر تغییرمی کنند تا به شکل قابل شناخت آن فرهنگ و آن آدمیان درآیند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *