خانه / سروده ها / تجربه های تلخ

تجربه های تلخ

روزگاری
جهانی بی کران بودم
در ذره ای نادیدنی

امروز اما
ذره ای حقیرم
در بیکرانگی جهانی ناپیدا

روزگاری
آینده تنها پناهگاه اندیشه ام بود

امروز اما
اندیشه ام، زندانی بند تنگ و سنگی گذشته است

روزگاری
مرهمی بودم
بر صورت حسرت زده تجربه های تلخ
بر زخم کین هایی نشسته
بر دروازه ترس

امروز خود زخمی تیغ تیز انتظارم

ای دست مهربان دوست
بر شانه پرسش های بی پاسخ
کنون که مردان مقدس
آستین بلند دروغ را
بر شانه های زخمی کودک سئوال
می سایند
با کدام دعا می توان
زخم حسرتی هزاران ساله را
به نوشدارویی رساند
که در دهلیزهای تاریک و توبتوی نادانی
زندانی است

ای همراه گمشده
در توبتوی کوچه پس کوچه های تاریخ
ای که  زخم شلاق های گناه
هنوز هم بر شانه های تردیدهایت نشسته

مرا به بزم لحظه ای رسان
که باران شوق
زمین تشنه زندگی را
سرشار از تبسم حضور می کند

مرا به آغوشی رسان
که با هر بوسه ای از آن
هزاران گل امید
شکوفه می زند

بیا و مرا باغمزه نگاهی
به زیبارویی رسان
تا شعر سرخوشانه زندگی را
از دریای هستیم
بر ورق پاره های ایام نشانم
تا در آغوشش مرهمی باشم
بر زخمی هزاران ساله

ای ساقی شب های خمار
مرا شرابی رسان
تا طعم شوق را
به دروازه حسرت های پیری رسانم

مرا بوسه ای ده
تا با نگاهی
عطر باران را
بر خاک خشک انتظار نشانم
و شکوفه های شب را
با غمزه سحری بیدار کنم
که هنوز در انتظار دست آسمان است

مرا در بستری به خواب آور
تا در هر رویایش
تشنه لبان هزار ساله را
از سبوی جوانی
سیراب کنم

درباره‌ی emGF9cnZN5

حتما ببینید

انتظار

رازها در انتظار فاش شدن اند و شیران تنها هنوزهم طعمه کفتارها می شوند در …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *