خانه / سروده ها / اتاق عمر

اتاق عمر

از اتاق خالی عمر خود
خیره بر بلندای قلعه خیال
انتظاری تلخ را شماره می کردم

به ناگاه
شعله آرزویی
نفس خسته از بودن مرا
سرشار از شعر زندگی کرد

فرشته عشق را دیدم
که از دورادور مرز هستی
نگاهش خاک تر دیده هایم را
پر از جوانه های اراده کرد

قلمی را که سالها
بر فرش پوسیده تاریخی فراموش شده
خاک می خورد

کنون بر دستانم
صفحه خالی زندگی را
پر از شعر زندگی کرد
کسی به در کوفت
و سیب سرخ محبت را
به من بخشید و رفت

ای کاش با بوسه ای
لبان لرزان مرا
پر از واژه های عاشقانه ای می کرد
که از فراز یادهایم گذر می کردند

در سرزمینی که
عشق را از جوانی
و لحظه های سرخوشانه مستی را
از شعر کوتاه زندگی
دریغ می کنند

به شب هایی می اندیشم
که روزگاری
کوچه های شهر را
پر از لحظه های وصال می کردند
در سرزمینی که
آرزوهامان به حسرت
ارزش هامان به حیرت
و سخن را از صداقت
تهی می کنند

چگونه می توان
سیب سرخ جوانی را
از تیغ تیز گناه  رها کرد

ای که در سبوی شکسته ات
هنوز هم نیم جرعه ای از
شراب جوانی به جا مانده
ما را به ضیافت سحری رسان
تا خورشید را سلامی دوباره کنیم

درباره‌ی emGF9cnZN5

حتما ببینید

چون برگی خشک

چون برگی خشک در هجوم تند بادی پائیزی از شاخه خشک درختی پیر بر زمین …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *