خانه / سروده ها / به یاد داری؟

به یاد داری؟

به یاد داری؟

آن دوردستی را که من و تو در پس دروازه اکنون

یگانه بودیم

خفته در گریزگاه حضور

در نهفت ناکجاآباد

پس آنگاه بر آن شدیم

تا به دروازه آشنایی گام گذاریم

آنجا که گوهر شب چراغ عشق

آن دم نابگاه تابش

در زمین انتظار خفته بود

پس از گذر از پیچ و تاب های حیرت

سرانجام به دروازه زندگی گام گذاردیم

آنجا که بازی تولد مرگ

فرشته زیباروی عشق را صدا می کند

پس در را گشودیم

و پهنه بی کران و سبز هستی را

در بازی زندگی

چون دانه کالی چشیدیم

اما تو بر همان فرش هستی نشستی و خدا شدی

و من به اعماق تاریک زندگی رفتم و بنده شدم
نه من و نه تو نمی دانستیم

بهای بازی زندگی

جدال رنج و شوق است

تنها ابلیس بود که راز زیستن در جهنم تجربه را می دانست

او که راز دیر آشنایی درک زندگی را

در جدال نور و تاریکی فاش می کرد

و این تو بودی که طوق لغت را

بر گردنش نهادی

و او را از دروازه هستی

به اعماق مغاک زندگی راندی

کنون من و ابلیس

بازیگران سکوی نمایش زندگی شده ایم

و تو در انتظار که جام پیروزی را

کدام یک خواهد نوشید

من اما هنوز هم

در پی گریزگاهی هستم

تا شاید راز آن لحظه جدایی را دریابم

و آن فرشته عشق را

سلامی دوباره کنم

درباره‌ی emGF9cnZN5

حتما ببینید

چرا دیر آمدی؟

چرا دیر آمدی ای شاعر دم خوش مستی و ای شناگر دریای شوریده سری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *