خانه / سروده ها / ای انسان

ای انسان

خشک تر از عقل

و رهاتر از آرزو

شجاع تر از عشق

و معصوم تر از شکست

ای انسان

ای مهاجم قله های زندگی

و ای قاتل لحظه های درماندگی

ای خشم نهفته در عمق متانت

و ای ترس فروخفته در توبتویی شجاعت

از گذشته بی رحمی آموختی

و از آینده

سیمای روشن  سحر را نشان دادی

در دستانت شاخه گلی است

حجاب دشنه ای خونین

بر کمرگاهت

و در گامهایت اراده ایست

برون آمده از اسبی چوبین

در پیچ و تاب رندی

ترا تقدیس کنم

یا در گرداب زندگی

نفرینت نمایم

شب ها با بوسه دزدانه ای عشق را سلام میکنی

و روز ها

همچون تاجری

سکه های جیب دیگران را می شماری

با قهرمان هایت

اسطوره میسازی

و با طمع هایت

دروغ را ختق میکنی

با حسادت

در های قلبت را می بندی

و جسارت را

در کنار گذشت می نشانی

کرامت حضورت را

گاه با خونت پاس میداری

و گاه به بهای لقمه نانی جهانی را بر می آشوبی

گاه مسافر همراه دوست میشوی

و گاه در صحرای تنهایی

گم میگردی

بیا تا چراغ آینه را روشن کنیم

تا شاید

آن گدای حریص شلاق و خون را

شرم زده کنیم

تا شاید

به همت بوسه ای

کرامت حضورت را پاس داریم

ای انسان

تو تنها پرسش بی پاسخی

تو تنها داستان ناتمامی

درباره‌ی emGF9cnZN5

حتما ببینید

آه ای آینده

آه ای آینده با چه نامی بخوانمت تا هم صحبت رازهایم شوی  با کدام گام …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *