خانه / تحلیل های تاریخی / اخلاق و سیاست

اخلاق و سیاست

اهل قدرت در قدیم اگر می خواستند شخصی مسوول و صاحب اخلاق را پیدا کنند؛ شخصی را که مستعد پذیرش مسوولیتی و قدرتی باشد ابتدا به خانواده و پیشینه تربیتی اش نگاه و توجه می کردند. به عبارت بهتر آنها علاوه بر تشخیص استعداد فردی کسی که کاندیدای شغلی بود به وضع خانواده اش نیز می نگریستند. اینکه تا چه میزان آن مسوولیت در خانواده فرد کاندیدا پیشینه دارد یکی از فاکتورهای مهم انتخاب او برای تصدی شغل و قدرتی بود که باید به وی محول می شد.

علت اینکه آنها این روند را دنبال می کردند توجه به این اصل بود که «عقل را می توان در مدرسه آموخت اما اخلاق نیاز به تبار و تبارشناسی دارد.» به اصطلاح برای صاحب اخلاق شدن باید در جو و فضای خانواده یی زیست که صاحب آن کرامت اخلاقی شده اند. صرف ادعای خرد کافی نیست چرا که اخلاق همواره می تواند به دستاویزی از تظاهر تبدیل شود. جالب آن است که در ایران با سه گونه تبارشناسی اخلاقی روبه رو می شویم. به عبارت بهتر تبارشناسی اخلاق در ایران در سه میدان شکل گرفت؛ اول در میدان تولید که همان تبارشناسی اخلاقی پیشه وران صنعتی بود. دوم در میدان معنوی که تبارشناسی روحانیت متولی صیانت از آن بود و سرانجام سومین تبار اخلاقی در ایران در میدانی حکومت- دولتی پدید آمد که همان خاندان مستوفیان بودند.

با این حال و متاسفانه رویدادهای سیصد و اندی سال اخیر این سه ساختار که نقشی مهم و موثر در صیانت فرهنگی اخلاق سازمان های کار اجتماعی ایران داشتند را از هم پاشاند؛ جریانی که متاسفانه باعث شد اخلاق برای صیانت خود به حوزه سیاست راه یافت و دست کمک به سوی نیرویی دراز کرد که متخصص تبدیل اخلاق از منبعی معنوی به وسیله یی مادی برای صیانت از خود است؛ روندی که به واقع تراژیک است.

ایران در فاصله شکست صفویه تا آغاز دوران جدید وحدت خود با ظهور سلسله قاجار، یکی از تاریک ترین ادوار خود را شاهد می شود؛ دوره یی که سایه شوم اش حتی نگذاشت آثار مثبت نقش آغامحمدخان قاجار در وحدت ایران آشکار شود و برای اولین بار نشان داد فروپاشی اخلاقی از طریق از دست دادن پیشه وران و روحانیون چه ضربه های جانکاهی به ایران زده است. در این دوره که ناامنی و غارت حاصل از خلاء اولین جریان های فروپاشی اخلاق بر زندگی مردم چنگ انداخته بود به طور مستمر با جریان از دست رفتن نیروهای صیانت کننده از اخلاق روبه رو می شویم. در آغاز این پیشه وران صنعتی بودند که ضربه دیدند.

تحت این شرایط نهادها، سازمان ها و تجربیات فراتر از دو قرن فعالیت آنها در عصر صفوی (ویژه تبدیل تولید خانه یی به تولید کارخانه ای در این دوران) به سرعت از دست رفتند؛ جریانی که به مهاجرت بسیاری از بهترین پیشه وران صنعتی از ایران فرجام یافت. اثر خلاء حضور پیشه وران صنعتی بسیار تراژیک بود. نه تنها در این شرایط فضای کار تولید کشور از اخلاق تهی شد، بلکه جریان های بعدی انتقال تکنولوژی به ایران در خلاء حضور این پیشه وران شکل گرفت و به همین دلیل چنین جریان هایی نتوانستند نیروی زایش فن و دانش را در کشور به نمایش گذارند. به عبارت بهتر انتقال تکنولوژی به ایران تبدیل به نمایشی ابتر شد. به ویژه آنکه از بعد از ظهور نفت حتی تاجران که در جریان این انتقال نقش داشتند به کنار گذاشته شدند و تنها این بوروکرات های متوسط دولتی بودند که فرمان هدایت این انتقال را به دست گرفتند؛ انتقالی که نیروهای زایا را در خود فعال نمی کرد.

گروه دوم از ساختارهای دارای تبار اخلاقی روحانیون بودند. شکست صفویه شرایط را برای ظهور گرایش های دیگر در تشیع و جامعه ایرانی مهیا کرد، به طوری که از یک سو تمایلات صوفیانه پدید آمده بود و از سوی دیگر از درون روحانیت اصولی نهضت جدیدی به نام نهضت اخباری شکل گرفت و این در شرایطی بود که هنوز تا شکل گیری نظام متمرکز قدرت سیاسی و وحدت ایران در آغاز دوران قاجار راه درازی در پیش بود. باید توجه داشته باشیم که اصولاً نظام بازار در ایران دارای دو قدرت متمایز بود که به جز در شرایط خاص توانسته بودند تا حد معقولی با یکدیگر کنار بیایند. گروه اول روحانیون بودند همراه با تاجران. این گروه بیشترین قدرت و سرمایه بازار را در دست داشتند. گروه دوم اقطاب صوفیه بودند همراه با پیشه وران صنعتی. اگر نگاهی به القاب صوفیان بیندازید، متوجه می شوید بسیاری از آنها القابی دارند که نشانگر پیوند آنها با پیشه وران صنعتی می باشد. القابی نظیر حلاج، عطار، وراق، نجار، قصاب و از این قبیل خود نشانگر این نکته است. ضمن آنکه بسیاری از متون مربوط به مشاغل پیشه وران صنعتی به شدت تحت تاثیر اندیشه های صوفیان است. (رسالات جوانمردی) به هر صورت این متون نشانگر آنند که دو گروه پیشه وران صنعتی و روحانیون،«ساختارهای اخلاقی سازمان های کار صنعتی و تجاری کشور را سامان می بخشیدند. آنها حتی در آن دوران نیاز به پیوند با سیاست برای صیانت از اخلاق نداشتند چرا که جریانی فرهنگی این امر را پاس می داشت.

به هر تقدیر؛ افول صفویه و ظهور جریانات حاصل از گرایش های اخباری و صوفیانه آنها را واداشت تا به نیروی سیاسی متوسل شود. آنها در آن شرایط به دو گروه متوسل شدند؛ گروه اول عیارانی بودند که به دلیل افول پیشه وران صنعتی فقیر شده و اخلاق عیاری آنها به نوعی لمپنی جاهل مدارانه تبدیل شده بود و گروه دوم خوش نشینان روستایی بودند که عمدتاً فاقد اخلاق حاصل از وضعیت شهری بودند.

حقیقت آن است که با افول تراژیک پیشه وران صنعتی از بعد از شکست صفویه این عیاران قدیمی فقر در مقابل حق را به فقر در مقابل خلق بدل کردند و تبدیل به نیروهای قابل خرید شدند. آنها به سرعت اخلاق معنوی زیستی خود را از دست دادند.

از دست رفتن تبارشناسی مدنیت شهری به ویژه آثار مخرب خود را در دوره قاجار نشان داد و باعث شد روحانیت نتواند با رویدادهای حاصل از تحول قدرت در غرب مدرن آشنا شود.

آخرین گروه که از طریق تبارشناسی ظرفیت اخلاقی سازمان های کار کشور را صیانت می کردند، مستوفیان یا بوروکرات های آن زمان بودند. در کتابی که تحت عنوان جامعه شناسی نخبه کشی در ایران منتشر شده است، نویسنده این موضوع را عنوان کرده که در ایران نوعی فرآیند مستمر نخبه کشی وجود داشته است.

متاسفانه وی توجه ندارد که در ایران همواره خانواده هایی از مستوفیان حضور داشتند که پیشینیان آنها گاه تا ۳۰۰ سال به طور مستمر مسوولیت مشاغل مستوفی گری را در ید خود داشته اند و همین تبارشناسی منجر به ظهور اخلاق خاصی در سازمان های کار کشور شده بود. واقعیت آن است که در تاریخ ما شاه کشی بیشتر از نخبه کشی مشهود است.

به هر تقدیر مستوفیان آخرین گروه اجتماعی در ایران بودند که صیانت از اخلاق در سازمان های کار اجتماعی ما را در عهده خود داشتند جالب آن است که اکثر شاهان ایران در بعد از آمدن اسلام ترک بودند و مهم ترین خاندان های مستوفی ایرانی بیشتر در کناره های کویر شکل گرفتند. به طوری که می توان گفت شاهان ایران بیشتر حاشیه یی بودند و وزیران شان بیشتر از مرکز و قلب ایران برمی خاستند. حتی کار به جایی رسیده بود که اگر هم یکی از مستوفیان مشمول غضب شاه می شد و خونش ریخته می شد غالباً یکی از فرزندانش مسوولیت او را می پذیرفت. در ایران فرهنگ انتخاب وزیر از قانونی تبعیت می کرد که عموماً از آن تخطی نمی کردند. شاهان معمولاً وزیران خود را از همین خاندان مستوفیان انتخاب می کردند.

مولانا در داستانی جذاب از خواجه عمیدی سخن می گوید که از خاندان قدیمی مستوفیان نیشابور بوده است. ماجرا از این قرار است که درویشی به نزدیکی شهر نیشابور می رسد و با باغ های سرسبزی روبه رو می شود. می پرسد؛ این باغ ها از آن کیست؟

می گویند؛ از آن خواجه عمید است.

بعد از آنکه به شهر می رسد و خانه های آباد و پررونق می بیند، می پرسد؛ این خانه ها از آن کیست؟

می گویند؛ از آن خواجه عمید است.

سپس با گروهی جوان خوش منظر و شیک پوش و متحد الالبسه روبه رو می شود و می پرسد؛ اینان کیستند؟

می گویند؛ غلامان خواجه عمیدند.

درویش به یکباره کلاهش را به آسمان پرت می کند و می گوید

ای خداوند عرش مجید

بنده پروری را بیاموز از عمید

مخلص کلام اینکه این مستوفیان نیز اواخر سلطنت محمدرضاشاه دچار غضب وی شدند، به طوری که آنها را از میدان نهادهای کار کنار گذاشتند و در نتیجه ساختارهای کار کشور به طور دردناکی دچار خلاء اخلاقی شدند؛ خلئی که به فروریزی ارزش های مولد جامعه انجامید و متاسفانه امروزه تبدیل به دردی بی درمان شده است، چرا که اگر روزگاری اخلاق از دست رفت امروزه به دستاویزی برای کسب قدرت بدل شده است، به عبارت بهتر اگر روزگاری اخلاق منبعی بوده با پشتوانه تبارشناسی در سه شاخه تولید، دولت و روحانیت، امروز اخلاق تبدیل به وسیله یی برای کسب قدرت شده است، آن هم بدون وجود نهادها و تبارهای خود؛ روندی که باید آن را آخرین مرحله سقوط اخلاقی در سازمان های کارمان تلقی کرد.

آیا فکری برای احیای اخلاق در سازمان های کار کشورمان کرده ایم؟ یا کماکان دچار این وهم هستیم که می توان با زور سازمانی را آغشته به اخلاق حسنه کرد؛ روندی که خود اخلاق را وسیله یی برای کسب قدرت کرد. روزگاری بود که حضرت رسول می فرمودند من برای کرامت اخلاقی مبعوث شده ام. در آن روزگاران کرامت آدمی با تبارشناسی اخلاقی اش پیوند داشت. امروز نه تنها آن تبارشناسی را هم از دست دادیم، بلکه در نیمه راه ظهور اخلاق فردی، این مقوله مهم اجتماعی را تبدیل به وسیله یی برای احراز قدرت سیاسی کرده ایم، به طوری که اخلاق را به دریوزه یی تبدیل کرده ایم که ناچار است برای بقای خود به نیرویی متوسل شود که اصولاً و ذاتاً فاقد اخلاق است چرا که سیاست در بهترین شرایط خود، اخلاق را تنها وسیله یی می داند برای افزایش اقتدار خود.

روزنامه اعتماد

درباره‌ی emGF9cnZN5

حتما ببینید

هایدگر و فلسفه تخریب طبیعت

در آن میدانی که تکنولوژی نسبت خود را با حقیقت به کنار می گذارد (یعنی دیگر نمی تواند خود را از طریق نقد ردیابی کند)، نیرویی آفریده می شود که جز تخریب حیات و از خود بیگانه کردن انسان حاصلی ندارد و فردیتی به وجود می آید که میدان همبستگی معرفتانه خود را در پیوند با تبار هستی شناسانه انسان فراموش می کند. حیوانی به وجود می آید که امنیت خود را بر صفحه یی لغزان و ناپایدار چنان تعریف می کند که چاره یی نیست جز آنکه به صورتی ایستا در مرکز آن قرار گیرد، آن هم در حالی که دیگران را از بلندای این صفحه زندگی ساقط کرده است. او نه صاحب آن فردیت عاشق و ذات هستی بخش، بلکه صاحب آنچنان فردیتی است که مدام ناچار است رابطه خود را برای بقایش از هستی متعالی کننده اش قطع کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *