خانه / سروده ها

سروده ها

در کدامین سو؟!

بخود می گفتیم با جوانی خود زنده می شویم و در پیری، با یادهایمان لبخند خواهیم زد افسوس که تمامی یادهایمان را با خاکستر کین پوشاندند  و ما حسرت زده به آدمیانی مینگریم سرگردان که در فراموشی یادهاشان گذشته را تقدیس میکنند و بر ویرانه های یادهامان سرود آینده ای …

بیشتر بخوانید »

ای کاش می توانستم…

ای کاش می توانستم خود را به اولین هایم برسانم آنجا که شوق بودن دانه را به درخت می رساند و هر تجربه را به آغوش آینده می سپرد. به طعم شیرین حضور در نگاه اولین یار به شنیدن اولین ترانه که قلب را به عمق رویاها فرو می برد. …

بیشتر بخوانید »

هنوز بهار و تابستان

هنوز بهار و تابستان بازی سبز و رنگین برگ و گل را تمام نکرده بودند هنوز دل بیقرار درخت در پی میوه شیرین زندگی بود که بادهای مسموم زهر تلخ مرگ را بر باغ های جوان پاشیدند با سیمائی زرد و نحیف از شاخه ای که آخرین نفس های حیاتش …

بیشتر بخوانید »

ای همسفر راههای دور

دراز سالیانی در جوانی لحظه ها را می‌بوسیدم تا شاید از جادوی هجومشان لبریز شوم اما آغوشی همراه تن ملتهب بلوغ نشد و بوسه‌ای گونه‌های آرزو را تر نکرد کنون در جادوی لحظه‌های گذشته شب‌های حسرت را شماره می‌کنم تا مگر بر دستان لرزانم پیاله‌ای زنده شود تا مگر باران …

بیشتر بخوانید »

چراغ ها

چراغ ها… رسولان فاتح شب اند و سایه ها سنگر امن عاشقان روز سجاده ها منتظران سحراند و ستاره ها شب شماران شهادت در شفق های دور دست شبها که در زیر چتر تاریک شان هزاران عاشق بیدار می شوند دختران آفتاب برای عاشقان روز آغوش می گشایند شبها که …

بیشتر بخوانید »

آه ای آینده

آه ای آینده با چه نامی بخوانمت تا هم صحبت رازهایم شوی  با کدام گام همراهت شوم تا ندیم دردهایم گردی تا حضورت بسان قطرات صبور آب سنگ سخت یاس را آرام آرام خرد کند با کدام شعر به ستایش ات برخیزم تا عطر شوق هر غزلش غنچه سرخ بوسه …

بیشتر بخوانید »

چون برگی خشک

چون برگی خشک در هجوم تند بادی پائیزی از شاخه خشک درختی پیر بر زمین یاس افتادم روزگاری سبز بودم و زنده با هر نفسی هوای دم کرده از انتظار پر از شوق وصال می شد امروز اما در هراس از گامهای کور خشک و شکننده در پی گوشه ای …

بیشتر بخوانید »

زندگی

 در آغاز چونان نهال خردی بودم در جنگلی بی انتها کودکی گریان با زانوانی بر زمین سوده حیران و نا آزموده پس آنگاه به مرز جوانی رسیدم عاشق و ناشکیبا با گامی به آسمان خیال می رسیدم و در گامی دیگر شلاق عقل زخم بر شانه هایم می نشاند روزگاری …

بیشتر بخوانید »