مشکل روشنفکران؛ ترجمه یا خلاقیت؟

«در یک جامعه بنیاد اصلی فعالیت خلاق از درون‌ گروههائی بر خواهد خاست که توانسته‌اند میان تخیل‌ فردی و عقل اجتماعی رابطه برقرار کنند اینان بی‌شک‌ روشنفکران و کارآفرینان‌اند.»  (از کتاب جهان انسانی، انسان جهانی) 

اگر بخواهیم به ریشهء اساسی مشکل روشنفکران در کشورمان بپردازیم، می‌توانیم تامی آن را در جملهء زیر بیان کنیم:

 «روشنفکر در این دیار ماشین ترجمه است و نه‌ مؤلف.»

ممکن است خواننده بگوید، چه اشکالی دارد؟ ما با حجم عظیمی از دانش و مسائل در غرب روبروئیم که باید ترجمه شوند و در اختیار ما قرار گیرند. بنابراین به‌ چنین ماشین ترجمه‌ای نیازمندیم. امّا موضوع به همین سادگی نیست. اگر می‌توانستیم برای علوم اجتماعی، به‌ مانند علوم تجربی نظیر فیزیک و شیمی و از این قبیل، تنها به ترجمه‌ قناعت کنیم و آن را ملاک اصلی برای‌ حرکت در جامعه قرار دهیم. آنگاه نظر این دسته از خوانندگان درست از آب‌ درمی‌آمد، امّا مشکل، و مشکل بسیار مهم، اینست که به هیچ عنوان نمی‌توان‌ میان علوم اجتماعی و علوم تجربی‌ قرابتی این‌چنین را سراغ گرفت.

البته منطق ما برای این نظر بسیار ساده است. یک حادثه فیزیکی و شیمیائی بسیار عامند؛ اسید بر روی باز، هم در آمریکا جواب می‌دهد و هم در جزایر استرالیا، قانون نیوتن بر تمامی منظومه شمسی و شاید به تعبیری‌ در بخش عظیمی از کیهان راهنمای حرکت مکانیکی‌ ماست، چه برسد در آمریکا و یا ایران. امّا علوم اجتماعی‌ این‌چنین نیستند، یک نظریه اجتماعی که فی المثل در فلان کشور صنعتی موجب توسعه شده است، لزوما در کشور ما هم ما را به آن نتیجه نمی‌رساند و یا حتی بسیار محتمل است که اثر معکوس از کاربرد آن بروز کند.

تفاوت میان علوم تجربی با علوم اجتماعی را باید در ماهیت کاربرد باز خوردهای مثبت و منفی در هریک‌ از اینها جستجو کرد. در یک نگاه کلی می‌توان گفت که‌ علوم تجربی با دستگاهی استدلالی توسعه پیدا می‌کنند. موضوعات مورد بررسی آنها تماما دارای‌ منطق‌های ثابت‌اند و به همین دلیل نیز شواهد معرفتی‌ آنها نیز تماما توسط منطق‌های از پیش تعیین شده کنترل‌ می‌شوند. درحالی‌که علوم انسانی با موضوع مهم مورد مطالعهء خود یعنی انسان ناچازند از دستگاه تحلیلی- انتقادی بهره برند. در این دستگاه به همان اندازه که‌ افق‌های استدالالی مهم‌اند، به همان اندازه نیز تخیل و افق‌های معرفتی ذیمدخل‌اند. انسان که موضوع مهم این‌ دسته از علوم است دارای دو رفتار متمایز، فردی خلاق‌ (به تصویر صفحه مراجعه شود) و اجتماعی عقلائی است. بنابراین در هر محدودهء فرهنگی-تولیدی می‌توان با مکانیسم‌های ویژه‌ای از ارتباط میان فرد با جامعه روبرو شد که در منطقهء دیگ نیست، و یا به صورتی دیگرست.

بنابراین می‌توان چنین نتیجه گرفت که علوم تجربی‌ نیاز به تحلیل استدلالی با حوزهء اثر مشترک وسیع دارند، درحالی‌که علوم انسانی نیز به تحلیل انتقادی با حوزهء اثر منطقه‌ای ویژهء خود دارند. اگر تحلیل انتقادی را در دستگاه زاینده منطق‌های جدید و تحلیل‌های استدلالی‌ بدانیم (رجوع کنید به کتاب جهان انسانی و انسان جهانی‌ از این نویسنده) بنابراین می‌توان چنین نتیجه گرفت که‌ بدون دستگاه زایش تحلیل‌های استدلالی منطقه‌ای‌ نمی‌توان سراغی از علوم اجتماعی گرفت و آنچه که‌ امروزه به عنوان اصول علوم انسانی در اختیار ماست تنها می‌توانند در مجموعهء نوعی دستگاه تحلیل انتقادی برای‌ زایش استدلالات منطقه‌ای بکار گرفته شوند، نه اصولی‌ برای پیاده شدن در منطقه‌ای دیگر.

عدم درک همین مسئله به ظاهر ساده مشکل‌ همیشگی برخورد ما با علوم انسانی بوده است. به طوری‌ که روشنفکرانی که در جریان ظهور تجدد از مغرب‌ آمدند به دلیل همین نکته نتوانستند برای ما علوم انسانی‌ منطقه‌ای را به عنوان راهنمائی برای‌ برنامه‌ریزی دست‌اندرکاران فرموله و یا تئوریزه کنند.

این نکته شاید برای شما هم‌ تعجب‌آور باشد که ما هنوز یک مطالعهء منطقه‌ای جامعه‌شناسی، فی المثل بر روی بازرا خود و یا حوزه‌های سنتی و مدرن تولیدی خود نکرده‌ایم. ما هنوز نمی‌دانیم شاخص‌های اصلی رفتاری‌ یک تاجر و یا مدیر دولتی و یا خصوصی‌ چیست؟ ما هنوز نمی‌دانیم تجدد در ایران چرا نتوانست به آرزوی فرد کوچه‌ و خیابان پیوند خورد؟ بنابراین در آغاز می‌توان به مهم‌ترین رکن مشکل‌ روشنفکر در ایران پی برد. این روشنفکر فاقد یک دستگاه تحلیل انتقادی برای‌ تولید استدلالات منطقه‌ای است.

غرض از نتیجهء فوق چیست؟ به‌ عبارت دیگر چگونه می‌توانیم به دلایل این که چرا این‌ روشنفکر نتوانست به مقصود فوق نائل آید پی بریم، بعلاوه اثرات نبود این مهم چه می‌باشد؟ و سرانجام برای‌ تولد روشنفکر نوین با قدرت تحلیل انتقادی در ایران‌ چه باید کرد؟

تولّد روشنفکر متجدد در ایران

اگر بخواهیم به لحظات آغازین تولّد روشنفکر مدرن در ایران نزدیک شویم، باید به تاریخ مراجعه کنیم‌ و اولین‌هائی که به فرنگ رفتند و در مقابل خود دنیائی‌ جدید دیدند. در همین‌جا اولین نیروئی که این روشنفکر را متولّد کرد حیرت‌انگیختگی بود. بدین ترتیب که‌ وضع خاص توسعهء صنعتی در غر آن زمان که توانسته‌ بود با دو مقولهء رفاه و نظم خود شکل نوینی از زندگی را نشان دهد، بر روی آن دسته از ایرانیانی که درگیر همین‌ دو مقوله بودند، چیزی جز حیرت‌انگیختگی بوجود نمی‌آورد. به همین دلیل نیز اولین رویارویان با فرنگ، تنها می‌توانستند جذب کنند آن هم نه جذبی که از فیلتر

انگلوفیل‌ها، رسوفیل‌ها، فرانکوفیل‌ها و… اولین نسل‌ روشنفکران ما بودند

تحلیل انتقادی عبور کند، بلکه روندی که تنها می‌توانست عقل متکّی به ظهور این انقلاب را به عنوان‌ اصلی خدشه‌ناپذیر و بصورتی مقلدانه جذب کند، در حقیقت ریشه اصلی خشت کج اول در همین نکته بود. پس نخستین رویاروئی‌های ما با غرب بر زمینه‌ای‌ از شکست از روس (که در پشت آن صنعت غرب قرار گرفته بود) ، مطلق قرار دادن قدرتی که مسلح به این‌ صنعت است و حیرت‌انگیختگی از اینهمه نظم و رفاه‌ صورت گرفت. نتیجهء طبیعی این رویاروئی چه‌ می‌توانست باشد؛ آیا نمی‌تون تصور کرد که باید با روندی از تسلیم روبرو می‌شدیم. روندی که نتیجهء طبیعی این نوع برخورد بود. در نتیجه در آغازین پگاه‌ ظهور روشنفکر متجّدد می‌توان با نوعی پذیرش‌ حیربار منطق‌هائی از زندگی غرب صنعتی روبرو شد. منطق‌هائی که نه تنها با توجه به شرایط ویژه منطقه‌ای‌ خود بوجود آمده بودند، بلکه به همین دلیل در حال‌ تغییر و تحوّل هم بودند. به همین دلیل است که شاخصهای‌ تقسیم روشنفکران در این دوران با علائمی نظیر آنگوفیل، روسوفیل، فرانکوفیل، ژرمانوفیل و سرانجام یا نکوفیل‌ مشخص می‌شد، یعنی هر روشنفکری گرایشی به یک حوزهء قدرت صنعتی پیدا می‌کرد و آن را معیار مطلق باورهای‌ خود قرار می‌داد.

امّا از نگاهی دیگر بنیان تجددی این‌چنین تنها با این برخورد ساده قابل تبین نیست، شرایط اقتصاد سیاسی حاکم بر جهان آن روز نیز دلیلی است بر این‌ نکته که در ظهوری این‌چنین، استعمار، شرایط داخلی و شرایط خارجی ذیمدخل بودند. برای این مهم بهتر است با تفصیل بیشتری به موضوع تجدد بپردازیم.

تجدد در غرب:

بنیادهای اصلی تجدد در غرب عبارت بودند از:

1. در صحنهء فلسفه، گرایشات پوزیتیویستی، کانت‌گرائی یا آنچه که روشنفکری می‌نامندش و خلاصه‌ تجربه‌گرائی و مطلق انگاشتن تجربه جهان خارجی.

-خردگرائی اتوماسیونی، راسیونالیسم افراطی‌ 2. در صحنهء فرهنگی، ظهور گرایشات به تولید و در قلمرو ارزش قرار گرفتن کار، به طوری که مظاهر اخلاقی به‌ پشت قانون مبادله نقل مکان کردند و آدم اسمیت گفت از خودگذشتگی اخلاق گدایان است.

-ظهور هنر مد روز برای کنترل قشر متوسط و خارج شدن‌ هنر جاودان و تاویلی

3. در صحنهء اقتصاد سیاسی اتفاقات مهم و جالبی به‌ شرح زیر افتاد

-جایگزین شدن تئوری اقتصاد سیاسی به جای بنیان‌های‌ اساطیری-دینی-اخلاقی

-ظهور نهادهای بورژوازی، نظم تولیدی

-ظهور مفهوم جدیدی از دولت و قشر متوسط و کنترل‌ آنها توسط بورژوازی

ظهور مفهوم فراملیتی مبادله

آنچه که به عنوان شاخص اصلی در میان این‌ مجموعه قابل نگرش است ظهور مفهوم فراملیتی مبادله‌ است. در این مفهوم است که می‌توان به اصول اساسی و مهم تقابل میان جهان صنعتی و جهان غیر صنعتی پی‌ برد. روشنفکران در جهان صنعتی خاستگاههای‌ متفاوتی داشته و دارند. امّا در جهان سوم وضع متفاوت‌ خواهد بود.

اساس مفهوم فراملیتی مبادله در آغاز بر محور مبادلهء مواد خام استوار شد. بنابراین بسیار روشن است که‌ در این مبادله یک نظام دارای دستگاه تبدیلی نظم‌ تحکمی به نظم مبتنی بر کار و آگاهی با یک نظام فاقد این دستگاه روبرو می‌شود. به همین دلیل دو جریان‌ بظاهر متضاد، محصول قوام و توسعهء این مبادله شد، از یک طرف کشور صاحب این نظام، یعنی آن کشور صنعتی، دائما به سوی نوعی نظم مبتنی بر آگاهی متمایل‌ می‌شد و از طرف دیگر مفهوم دولت در کشور جهان‌ سومی به دلیل فقدان دستگاه تبدیلی مزبور بسیار گسترده‌ گردید و بدین ترتیب حرکت در جهت معکوس‌ دموکراسی آغاز شد. یعنی علی رغم بسط ظاهری تجدد از طریق مصرف بیشتر و با فشار دولتهای ثروتمند شده‌ که از فروش مواد خام نیروی خود را بدست می‌آورند، هدف اصلی تجدّد که گسترش نقش فرد در قلمرو اقتصاد سیاسی جامعه است صورت نمی‌پذیرفت.

بسیار طبیعی است که نام این تجدد را شبه تجدد بگذاریم و بگوئیم که تجدید از این منظر هیچ‌گاه‌ در کشورهای جهان سوّم نهادینه نشد. منظور از نهادینه‌ شدن یعنی ایجاد همان نظام‌ها و سازمانهای اقتصادی- سیاسی کار است. در عوض تجدد نه از طریق این نظامها بلکه از طریق گسترش اقشار متوسط دولتی یا وابسته به‌ دولت بسط یافت، همین تجدّد است که نام آن را شبه‌ تجدد می‌گذاریم و نشان خواهیم داد که از درون خود بخش عظیمی از روشنفکران جامعه را بیرون داد. روشنفکرانی که مهم‌ترین ویژگی آن‌ها بی‌ارتباطی با نظام‌های موّلد، بیگانگی با مفهوم واقعی تجدّد و در عوض ارتباط پیچیده با دولتها بود.

بررسی روشنفکری در جهان سوّم

ما اکنون در موقعیتی قرار گرفته‌ایم که می‌توانیم‌ ابعاد مختلف رشد روشنفکر برخاسته از قشر متوسّط در جهان سوّم و بخصوص کشور خودمان را مورد بررسی‌ قرار دهیم. برای این بررسی در ابتدا نگاه کنید به چند ویژگی مهم آن.

1. روشنفکر برخاسته از این قشر یعنی قشر متوسط به‌ شدت به دلیل خاستگاه خود از نهادهای سرمایه و کار بیگانه است. این روشنفکر اصولا توانائی ارزیابی توأمان‌ کار و سرمایه را ندارد و به همین دلیل نیز نمی‌تواند از خود یک نیروی سیاسی دارای تئوری برای سرمایه‌های مولّد بوجود آورد. بر همین اساس نیز نمی‌تواند دست به ایجاد نهادهای مستقل فرهنگی سیاسی در جامعه بزند.

2. بیگانگی از کار و سرمایه خودبخود این روشنفکر را هم در مقابل و هم در جنب دولت قرار می‌دهد. چرا که‌ دولت در این کشور ثروتمندترین نهاد در جامعه است. به‌ همین دلیل نیز این روشنفکر علی رغم برخورد آنارشیک با دولت به شدت به آن و منابع مالی آن وابسته می‌شود.

3. جالب توجه‌ترین ویژگی روشنفکر دارای‌ خاستگاه قشر متوسط غیر مولّد (تکنوبوروکرات) فقدان‌ تحلیل لازم از تجدد است درحالی‌که او خود را بزرگترین‌ مدافع آن می‌داند. بدین معنی که این روشنفکر آن بخش‌ از تجدد را که به حذف فرهنگ، سنت‌ها و دین مربوط می‌شود پیگیر می‌باشد، امّا در عین حال بزرگترین نیروی‌ مدرنیته را یعنی اقتصاد سیاسی را هم توهم می‌انگارد. و به

همین دلیل توانائی خود و اطرافیان خود را برای گریز به‌ سوی آنارشیسم و نهیلیسم دو چندان می‌کند.

4. فقدان قدرت ایجاد نهاد توسط روشنفکر مدرن از بی‌ارتباطی وی با ساخت‌های مولّد بخش خصوصی ناشی‌ می‌شود. این بی‌ارتباطی باعث شده است تا این بخش‌ فاقد پژوهش و روشنفکر فاقد قدرت عمل گردد. در عوض‌ روشنفکر همیشه حوزهء عمل خود را در خارج از مرزها جستجو می‌کند.

5. ویژگی دیگر روشنفکر ضعف شدید وی در انتقاد از خود است. این مورد شاید از موارد اسفبار این چند گفته‌ باشد. چرا که از مشروطیت تا بحال نتوانستیم بجز چند مورد بخصوص به نقدی از عملکرد روشنفکران در جامعه‌ دست یابیم. می‌توانید به حجم عظیمی از اظهار نظرها برخورد کنید که می‌توانند به عنوان مشتی از خروار مورد بررسی قرار گیرند. برای مثال توجه کنید به خاطرات‌ تکنوکرات‌های دورهء شاه که اصولا در آنها تمام تقصیرها به‌ گردن شاه و دیگران انداخته شده است و آنان برای گریز از این مقوله مشکل را حواله به سیستم می‌دهند.

6. نظام روشنفکران خرده‌پا اصولا سیاسی است و به‌ همین دلیل به دنبال مرید و مرادی هستند تا روشن‌کننده‌ معضلی از جامعه. برای مثال هنوز این روشنفکر به دستگاه‌ تحلیل یانتقادی لازم برای ایجاد اتصال میان انگیزه‌های‌ درونی افراد ایرانی با خرد صنعتی-تولیدی جامعه دست‌ پیدا نکرده است. نفی آرمان‌ها و آرزوها و اساطیر جامعه‌ در کسوت نوعی عقل‌گرائی این روشنفکر را به سرعت از ساخت‌های تحلیلی انتقادی دور کرده و در عوض به‌ سرعت وی را زندانی حصار استدلالات محدود و نتایج‌ خلق الساعه می‌کند.

7. نکته جالب آنست که این روشنفکر هنگامی که با پدیدهء سرمایه روبرو می‌شود هر تمرکزی از آن را در قالب نوع چپ خود (باستثنای دولتی آن) نفی می‌کند و هنگامیکه با پدیدهء امنیت روبرو می‌شود اصولا امنیت را هدیه گرفتنی می‌داند و نه اخذ کردنی. برای مثال همیشه‌ می‌پرسد چرا امنیت نیست؟ چرا دولت فلان کار را نمی‌کند؟ امّا نمی‌گوید چرا من نتوانسته‌ام نقشی در این‌ معضلات بازی کنم.

8. حال با این مجموعه از نقائص به سرعت می‌توان‌ جهت حرکت روشنفکران جامعه را ردیابی کرد این‌ روشنفکران به سرعت در قالب‌های دگم نوعی عقل‌گرائی‌ بلاهت‌آمیز خود را زندانی می‌کنند و قدرت آنها تنها در این راه خرج می‌شود.

ما اکنون می‌توانیم این نکتهء مهم را که روشنفکر جامعه صنعتی چه خاستگاهی دارد و چگونه می‌تواند خود را از شرّ تفکرات در ضدیت با وحدت سرمایه کار برهاند دریافته‌ایم. براساس یک اصل مهم، اصولا دو نوع سازمان در یک جامعه قابل ردیابی‌اند، سازمانهای‌ مولّد که ویژگی مهم آنها قابلیت در افزایش و کاربرد اطلاعات است؛به عبارت دیگر اینان سازمان‌هائی‌ هستند که دارای دستگاه نقد می‌باشند، می‌توانند قوهء معرفت خود را با قوهء عقل آمیخته و عقل جدید بیافرینند. این سازمانها در یک جامعه رو به توسعه‌ رهبری جامعه را بدست می‌گیرند. سازمانهای دوم، سازمانهائی هستند که تنها قابلیت کاربرد نوع خاصی از عقل را در خود دارند و به همین دلیل نمی‌توانند موجب‌ توسعه شوند، امّا می‌توانند به کاری تکراری بپردازند. (به تصویر صفحه مراجعه شود) مهمترین نقش این سازمانها، نقش خدماتی آنهاست و نیازی که سازمانهای مولد برای توزیع دانش خود دارند. بنابراین مهمترین کوشش سازمانهای مولّد آنست که‌ روحیه عادت را در این سازمانها به روحیه تقلید تبدیل‌ کنند و آنها را اداره کنند.

هر دو سازمان دارای روشنفکران ویژه خوداند. برای مثال روشنفکران خلاق می‌توانند بصورت‌ کارآفرین در سازمانهای مولّد بکار پردازند، امّا روشنفکران مقلد و تکراری معمولا در سازمانهای نوع‌ دوم یافت می‌شوند.

طبقه‌بندی روشنفکران

اکنون درک تفاوت یک کشور رو به توسعه با یک‌ کشور در جهت معکوس آن با تعریف فوق ساده خواهد بود؛رهبری جامعه در جامعه‌ای که دچار آنارشی و پدیدهء ضد توسعکی است بدست روشنفکران‌ سازمانهای از نوع دوّم می‌باشد. در این شرایط مفهوم‌ توسعه دگرگون می‌شود. گفتیم توسعه یعنی افزایش یک‌ کوانتم اطلاعات و آگاهی در مقولات سه‌گانه اجتماعی‌ (این مقولات عبارتند از سیاست، فرهنگ و اقتصاد) . بنابراین سازمان‌های نوع دوم توانائی تحول موسوم به‌ توسعه را به صورت مستقل ندارند، یا آنکه نمی‌توانند چنین تحولّی را رهبری کنند، اصولا ساختار رهبری در جهت توسعه باید ساختاری داری دستگاه نقد باشد، یعنی این رهبری باید دارای دو دستگاه پژوهشی‌ (معرفتی) و تولیدی (عقلائی) باشد. در صورتی که‌ سازمان عقلائی فاقد دستگاه پژوهشی است و به همین‌ جهت تنها می‌تواند در بهترین موقعیت خود مقلّد سازمان اول باشد روشنفکران نیز بسته به این که در کدام‌ یک از این سازمانها باشند و به کدام زاویه از این‌ سازمان‌ها تعلق داشته، باشند رفتارهای متفاوتی بروز می‌دهند.

اولین تفاوت دو گروه روشنفکران سازمانهای اول‌ و دوم را باید در دارا بودن و فقدان دستگاه معرفتی- پژوهشی دانست. بر این اساس می‌توان حتی حالتی را تصور کرد که در درون یک سازمان میان دو سطح‌ پژوهشی-معرفتی و سطح تولیدی-عقلائی رابطه برقرار نشده است. بهر صورت آنچه که می‌تواند سطح اول‌ روشنفکران را با سطح دوم مشخص کند نقشی است که‌ آنها به عنوان رهبری از خود بروز می‌دهند، در این‌ صورت می‌توان روشنفکران زیر را طبقه‌بندی کرد.

1. کارآفرینان خلاق یا روشنفکران دارای قدرت و هدایت سیستم با سه موضع مهم پژوهش، تولید، بازار

2. کارآفرینان مقلد یا روشنفکران دارای قدرت و هدایت یک سیستم دو بعدی یعنی تولید و بازار

3. مدیران عادت‌زده روشنفکرانی که تنها می‌توانند با بازار رابطه داشته باشند و یک بعدی‌اند.

بسیار طبیعی است که روشنفکران گروه اول‌ می‌توانند دو گروه دوم و سوم را رهبری کنند. بنابراین‌ سطح رهبری یک سیستم اگر فاقد روشنفکران سه بعدی‌ باشد، به سرعت سیستم به سوی وابستگی پیش خواهد رفت. بنابراین هر جامعه‌ای ناچار است در سطح رهبری‌ خود از مدیران سه بعدی سود جوید.

یکی از مشکلات مهم جوامع جهان سوّمی فقدان‌ مدیریت‌های نوع سوم در سطح رهبری آنهاست. بخصوص کشورهائی که صاحب مواد خام ارزشمند شدند و دولتهای غول‌آسا یافتند، هیچ‌گاه نتوانستند تجربهء فوق را انجام دهند، بدین معنی که در آن جوامع هیچ‌گاه‌ به مدیران نوع سوّم اجازه داده نشد از سطح اقتصادی

فعالیت‌ها به سطح سیاسی گام گذارند و به همین دلیل نیز مفهوم توسعه در این کشورها هنوز تعریف نشده باقی‌ مانده است. در کشورهای صنعتی نه تنها سطح رهبری‌ آکنده از مدیران گروه سوّم است بلکه ساختار دولت نیز دائما توسط نهادهائی که مدیران نوع سوّم به وجود آورده‌اند کنترل می‌شود. درحالی‌که در کشورهای‌ جهان سوّم موضوع معکوس است. ساخت دولت که‌ اصولا چه در جهان سوم و چه در جهان صنعتی از مدیران گروه اول بی‌بهره است، بر تمامی نهادها و ساختارهای از نوع اول یعنی دارای مدیریت سه بعدی‌ مسلّط است. البته باید توجه داشت که در بسیاری از این‌ کشورها مدیریت سه بعدی بوجود نیامده است (چرا که‌ ساختارهای آنها فاقد پژوهش است.) بنابراین مدیران دو بعدی (به صورت سرمایه‌های مدرن) و مدیران یک‌ بعدی (به صورت سرمایه‌های سنتی بازاری) دیده‌ می‌شوند. جالب آنست که در این کشورها مدیران یک‌ بعدی بر مدیران دو بعدی چیره می‌شوند. ساخت‌ قدیمی‌تر سرمایه‌های بازاری که وابستگی خود را به‌ سیاست از طریق نیروهای سنتی حفظ کرده است و ساخت مدرن سرمایه دو بعدی که اصولا در فضای‌ انحصار دولتی و حمایتی رشد کرده است و اجازه‌ نمی‌دهد تا وی بتواند به دولت به دلیل موقعیت خود تحکّم کند، از علائم و دلایل این وضعیت هستند. به‌ عبارت دیگر روشنفکران نوع سوم روشنفکران‌ اقتصادی-سیاسی (در صحنهء تولید) و اقتصادی-سیاسی- فرهنگی (در صحنهء رهبری جامعه) اند، امّا روشنفکران‌ نوع دوم روشنفکران صرفا سیاسی و یا صرفا اقتصادی‌اند. معمولا روشنفکران دو بعدی اقتصادی، و روشنفکران یک بعدی (بازاری) سیاسی‌اند. مفهوم‌ سرمایه نیز چنین است. تا زمانی که امنیت خود را در کار و تولید و نظم حاصل از آن ندیده است به ناچار باید خود را به قدرت برای امنیت متصل سازد. امّا هنگامی که‌ خود را به تولید متصل کرد از نوع اقتصادی می‌شود. چرا که فکر می‌کند همین نظم کاری برای او کافی است و به‌ نظم بالاتر نمی‌اندیشد (روشنفکر اقتصادی دولت بدلیل‌ همین نقطه ضعف که پاشنه آشیل اوست به سرعت‌ شکست می‌خودر، حتی از روشنفکر نوع سوّم) امّا روشنفکر نوع اول هم اقتصادی و هم سیاسی است (و حتی فرهنگی است) چرا که او می‌تواند دائما از طریق‌ پژوهش، دانش و اطلاعات جدید را به تولید ارسال کند و در آن‌جا آن را به نظم جدید تبدیل کرده فضای‌ مربوطه را از تسلّط سیاسی فرمان برهاند. بنابراین کار روشنفکر نوع اوّل رشد و بسط دموکراسی است در حالی که روشنفکر نوع دوم فاقد این توانائی است. او تنها می‌تواند به یک نظم حاصل از اطلاعات و آگاهی قبلا توزیع شده متکی شود و به همین دلیل نمی‌تواند در مقابل شرایط جدید، تحول لازم را در نظم خود ایجاد کند. او برای این کار تحوّل را از طریق تقلید دنبال می‌کند و به همین دلیل است که استقلال خود را از دست‌ می‌دهد. روشنفکران نوع سوّم تنها به زور می‌اندیشند؛ آنان نه تنها نمی‌توانند نظم تحکّمی را به اقناعی تبدیل‌ کنند، بلکه حتی توانائی تبدیل نظم تحکّمی به نظم‌ تحکّمی دیگر را ندارند. بنابراین آنان چون موجودی‌ زورگو حتی نمی‌گذارند جامعه به سوی یک جهت‌گیری‌ رشد ساده هدایت شود.

نگاه کنید به روشنفکران نوع اول که لا جرم باید مؤلف باشند. آنان به دلیل دارا بودن دستگاه نقد، توان‌ تحلیل هر پدیده از خارج از سیستم بیامده را دارند و به‌ همین دلیل می‌توانند، قلمرو هر علم و توانستن از خارج‌ برآمده را با قدرت توانستن و آرزوی داخلی سیستم‌ خود پیوند دهند (پیوند عقل با عشق و انگیزه) . آنان‌ خوب می‌دانند که اگر این توانستن‌ها و علوم به خواستن‌ جامعه پیوند نخورد، اثرات معکوس و مخربی از خود بجای خواهد گذارد. بخصوص آنان خوب می‌دانند که‌ باید این روندهای تبدیلی نظم تحکمی به نظم اقناعی‌ آگاهی از راه کاربرد، نقد و استدلال‌های بعدی آن از طریق نهادهای ویژه‌ای به انجام برسد. در جامعه این‌

روشنفکر جهان سومی حوزه عمل خود را خارج از مرزهای ملی جستجو می‌کند

روشنفکر، نهادهای سه بعدی دارای پژوهش، تولید و بازار، نهادهای رهبری‌کننده نام می‌گیرند، آنان ضمن‌ آنکه دائما نظم جدید را بوجود می‌آورند، از دولت‌ یک سازمان رو به افول (از نقطه نظر قدرت و حجم) می‌سازند این دولت همان سازمان یک بعدی است که‌ اگر توسط سازمان دو بعدی اداره شود خصلتی مؤید رشد و اگر توسط سازمان سه بعدی اداره شود، خصلتی‌ مؤید توسعه از خود بروز می‌دهد.

تقلید، نه تکامل

در فضائی که سازمانهای نوع اول توسط روشنفکر نوع اول اداره می‌شوند، اتفاقات خاصی رخ خواهد داد در این شرایط، نیروی نظم تحکمی دولتی (یعنی نیروی‌ سیاسی یا سازمانهای نوع سوم) دائما تحلیل می‌رود و به‌ نیروی نظم تحکمی اقناعی یعنی سازمانهای نوع دوم‌ (تولید بدون پژوهش) تبدیل می‌شود. این تبدیل از طریق تحوّلی است که در ابعاد مختلف توسط روشنفکران نوع اول صورت می‌گیرد که مهم‌ترین آنها کاربرد دستگاه نقد در همهء سطوح تحلیل‌هاست و بهره‌گیری از پژوهش هیچ کاری بدون پژوهش و آمیختن آن با نقد و اخذ استدلال از آن صورت نمی‌گیرد و پرواضح است که موفقیت از آن‌چنین فضائی خواهد بود. بهر صورت مدیر یا روشنفکر نوع اول بسیار مؤلف‌ است. حتی ترجمه‌های آثار دیگران هنگامیکه به دست‌ او می‌رسد تبدیل به اثری جدید می‌شوند. امّا روشنفکران نوع دوم این‌چنین نیستند. آنان نمی‌توانند تحلیل انتقادی کنند، بنابراین همیشه در معرض خطر سقوط به دگماتیسم هستند. این نوع روشنفکران تنها می‌توانند در بهترین شرایط مترجم باشند. آنان تکامل را در روندی به نام تقلید تعریف می‌کنند و حتی نیروی‌ مدیریتی نوع اول را به عنوان تقدیر خود می‌پذیرند (همان‌گونه که روشنفکران نوع سوم با نوع دوم چنین‌اند) . برای مثال این نظر که می‌گوید مدرنیتهء غرب تقدیر جهان‌ است محصول تقابل روشنفکر نوع سوم جهان سوّمی با نوع دومی آن است. بعدها خواهیم گفت که روشنفکر نوع‌ اول برخورد دیگری با این موضوع خواهد داشت.

به هر صورت روشنفکر نوع دوم را باید همان‌ روشنفکر مترجم نام نهاد. هین روشنفکر بود که بدنبال‌ ظهور و پیگیری پدیدهء توسعه در کشور برآمد و خود را با روشنفکر و محیط غربی مقایسه کرد. همین روشنفکر بود که‌ می‌خواست از خارج برایش نسخه بنویسند و او اجرا کند، به همان‌تگونه که او هرآنچه را که در کتابهای غربی می‌آمد وحی منزل می‌گرفت. طبقات پائین‌تر اجتماعی که او بوجود آورده بود (شبه مدرنیته) نیز به دنبال مد لباس و مو و از این قبیل می‌رفتند. همین روشنفکر است که به دنبال‌ انقلاب مشروطه برآمد و خواست حرکتی به سوی زایش‌ روشنفکر نوع اول انجام دهد امّا نه تنها چنین نشد، بلکه‌ سرانجام روشنفکر نوع اول بنیادش را برانداخت و خود حاکم شد. این وضع به خاطر شرایط ویژه‌ای است که میان‌ اقتصاد، سیاست و فرهنگ حاکم است.

اصولا در هر جامعه‌ای می‌توان دو نوع نظم را ردیابی کرد، نظم سیاسی که از نوع تحکّمی است و نظم‌ فرهنگی که از نوع اقناعی است و اخلاقی درون‌جوش‌ نیروی آنست. امّا این دو نظم در مکانی به نام اقتصاد، (بازار، تولید و پژوهش) بیک‌دیگر پیوند می‌خورند. یک دستاه کامل اقتصادی که از این سه تشکیل شده‌ باشد (و روشنفکر گروه اول) براحتی می‌تواند در جهت‌ تبدیلات نظم تحکّمی بر اقناعی گام بردارد و دائما سطوح نظم‌های پیچیده‌تر را تجربه کند امّا هنگامیکه

دستگاه اقتصادی ناقص شد، برای مثال شامل تولید و بازار شد، نیروی تبدیلات نظم نیز از نیروی شتابنده و گسترش‌دهنده به نیروئی ثابت تبدیل می‌شود، در این‌ شرایط یعنی در شرایط فقدان پژوهش، سیستم مولّد به‌ ناچار برای توسعه خود به سوی خارج از خود روی‌ می‌آورد و رهبری یک سیستم پژوهشی خارج از خود را می‌پذیرد. درحالی‌که خود نمی‌تواند همین روند را دنبال کند.

روشنفکر مقلّد زندانی نوعی‌ عقل‌گرائی بلاهت‌آمیز است

امّا در مورد مدیریت یا روشنفکر از نوع سوّم وضع‌ به شدت متزلزل می‌شود؛روشنفکر نوع سوم تنها دارای‌ بازار است. یعنی تنها می‌تواند به ترکیب نظم تحکمی‌ برای خود بیندیشد و به دلیل فقدان دستگاه تبدیل‌کننده‌ فوق به سرعت به دولت به نظم تحکمی متمایل می‌شود. بهر صورت می‌توان محدوده‌های اثر را از درون‌ فضاهای مبادلهء مولّد بوجود آورد. به عبارت‌ دیگر برای جوامعی که در آنها مبادلهء مولّد (1) شکل نگرفته است با خلاء روشنفکران خلاق‌ روبرو خواهیم شد. اگر جریان شناخت را حرکتی آونگی از سوی عین به ذهن، و از سوی ذهن به عین بدانیم، آنگاه می‌توانیم‌ قلمرو خلاقیت را تبادل فعال میان شیئی عینی‌ (تجربه) و شیئی ذهنی (معرفتی و عقلائی‌ شیئی) بدانیم. مشکل اصلی گروههای‌ روشنفکران فضاهای مصرفی و غیر مولّد آنست که چنین رابطه‌ای در حوزهء اثر آنها دچار بیماری می‌شود. اینان یا در سوی تجربه و یا در سوی ذهن فرو می‌مانند و دو رفتار تکرار و توهم از آنها ساطع می‌شود. مهم‌ترین مشکل آنان را شاید بتوان نوعی‌ دگماتیسم که بصورتی قاطع میان تخیل فعال و تجربه قرار می‌گیرد دانست، به طوری که آنان توان تصحیح مستقل‌ منطق‌های بدست آورده و تقلید کرده خود را ندارند. به‌ همین دلیل نیز فاقد نیروی مهم خلاقیت خواهند شد. گرایش به سوی تقلید سرانجامی جز تکرار نخواهد داشت و از تکرار نیز سرانجامی جز توهم بدست نخواهد آمد. به همین دلیل نیز می‌توان عاقبت روشنفکر مقلّد را بیماری توهم دانست. عاقبتی که امروزه در حجم‌ عظیمی از فضای تکنوبوروکراسی جهان سوّم دیده‌ می‌شود.

زایش روشنفکر خلاق

این که چگونه می‌توانیم دست به زایش روشنفکر خلاق بزنیم؟ خود سئوال بسیار مهم و نهائی این مقالهء ماست. برای جواب به این سئوال باید به یک ویژگی‌ بسیار مهم دیگر روشنفکر جهان سوّمی (البته در اکثر آنان) بپردازیم و آن قابلیت ضعیف وی در پرداختن به‌ موضوع کار است. در کشورهائی که به دلیل وجود منابع‌ مواد خام، ثروت از فروش آنها بدست می‌آید قلمرو تولید از نقطه نظر اقتصاد سیاسی به صورت رقیب دولت‌ درمی‌آید. به همین دلیل نیز به تدریج رابطه فعال کار و سرمایه تخریب می‌شود. آثار این تخریب را می‌توان در بی‌ارزش شدن هر دوی آنها ملاحظه کرد. برای مثال‌ عمله و سپور و کارهای یدی سخت به صورت فحش‌ درمی‌آیند، کم‌کاری افتخار می‌شود و سرمایه به صورت‌ ضد ارزش درمی‌آید. در همین شرایط است که روشنفکر توانائی‌های خود را در ارتباط با حوزهء پژوهش-تولید از (به تصویر صفحه مراجعه شود) دست می‌دهد. توجه کنید به ضعف شدید حوزهء هنر ما در دراماتیزه کردن پدیده کار در هر دو قلمرو کشاورزی و صنایع. و این که حتی نتوانسته‌ایم تا حد فیلمی چون‌  «اوشین » به رابطهء سخت انسان با کار روستائی بپردازیم و بخصوص ارتباط این مجموعه را با بازارهای از نوع‌  «میدانی » ارزیابی کنیم. چنین فعالیتی بخصوص کار روشنفکر است. باز هم نگاه کنید به برنامه‌های دستگاههای‌ ارتباط جمعی ما که تا چه بی‌ارتباط با این مقولات است.

آنچه که می‌تواند به عنوان شاخص اصلی در تحوّل‌ از نظام بی‌ارزشی و ضد ارزشی کار سرمایه به نظام مبتنی‌ بر ارزش‌گذاری این دو بیانجامد در گروی نوع تدوین‌ استراتژی ارتباطی میان این دو است. بی‌شک این ارتباط را نمی‌توان با چند استدلال ساده برقرار کرد. و این وظیفه‌ روشنفکر این‌جامعه است که بتواند رابطه انسان را با این‌ دو دراماتیزه و یا علمی کند. امّا برای این مقصود بیش از هر چیز باید میان روشنفکر و حوزه‌های کار رابطه برقرار کرد و قلمرو ارتباطی را از محافل شبانه و بسته خانه‌ها به‌ حوزهء کارخانه‌ها و مزارع نیز کشاند. در آن‌جاست که‌ می‌توان پیوند میان ادندیشه و کار را برای تولید دو مقولهء مهم هنر و علم برقرار کرد.

بی‌شک روشنفکر آینده در جهان سوّم به تصویری‌ از این ارزش‌ها دست خواهد یافت و می‌تواند خود را با پدیدهء توسعهء جامعه به صورتی که شایسته آن است‌ درگیر سازد. روزی به حاج ابو الحسن جلوه گفتند: که‌ سید جمال قانون زیاد می‌داند. وی گفت:  «بله قانون زیاد می‌داند، امّا تکلیف خود را نمی‌داند.» و خوب می‌دانیم‌ آن کس که تکلیف خود را نداند، دیگران به ناچار برایش تکلیف برقرار می‌سازند. تمامی نکتهء مهم در این‌ جمله آنست که با مجموعه‌ای استدلالات آمده از دیار دیگر نمی‌توان به «تکلیف» که امری معرفتی-عقلائی‌ است دست یافت، باید که افق آینده‌ای هم در کار باشد. به همین دلیل بدیهی، روشنفکر نیز باید چیزی از خودش به این مجموعه ارائه دهد، و برای این مهّم وی‌ باید بتواند به هنر ارتباط آمده‌های از بیرون و برآمده‌های‌ از درون پی ببرد. وی باید بتواند میان نیازهای تحمیل‌ شده به ما و آرزوهای برآمده از درون ما رابطه‌ برقرار کند. بدون وجود چنین آرزوئی، عقلی‌ که مدافع آن است به سرعت با طوفانی از نوعی‌ ضد اخلاقیت آنارشیک روبرو خواهد شد.

غرب‌زدگی در حقیقت چیزی جز بی‌ارتباطی آرزوی درونی افراد جامعه با عقل‌ و منطق وارداتی نبود و در همین‌جا می‌توان به‌ این نتیجه رسسید که هنوز هم نتوانسته‌ایم نقش‌ اصلی روشنفکر را در پیدائی روشی برای‌ اتصال قلمرو تخیل و آرزوی فرد عادی در کوچه و خیابان با عقل وارداتی آشکار سازیم. بی‌گمان هر روشنفکری بدون ورود به این فضای تهی و پر کردن آن با اندودهای واقعی ارتباطی، به اعماق‌ بحرانی نوعی غرب‌زدگی فاقد هویت سقوط خواهد کرد. نیروی آینده اجتماع ما مطمئنا برآیندی خواهد بود از چنین صحنه‌هائی.

پی نوشت

1- منظور از مبادلهء مولّد، مبادله‌ایست که میان دو گروه با توان ایجاد ارزش افزون بوجود می‌آید. بنابراین آن دسته از مبادلاتی که هر دو سویش فاقد نیروی تولید هستند در این گروه قرار نمی‌گیرند. برای‌ مثال توجه کنید به مبادله‌ای که میان صنایع و کشاورزی با نیروی‌ غیر مولّد و سوبسید بگیر شهری وابسته به دولت برقرار شد. در این‌ حالت نیروی مبادله بجای آن‌که حرکت را به سوی کنترل بحران‌ هدایت کند، به سوی بحران هدایت خواهد کرد. توجه کنید به‌ حجمی از روشنفکران آنارشیست شهری که درست به دلیل همین‌ فضای مبادلهء غیر مولّد حتی در برخی از کشورها به سطوح قدرت‌ سیاسی نیز کشانده شدند. 

نشریه: علوم انسانی