چندی پیش با فرزند یکی از آشنایان در فرصتی مغتنم به صحبت نشستم. از او پرسیدم:
دوستی هم داری؟ با خونسردی بسیار گفت: نه. بسیار متعجب شدم، به او گفتم: این مشکل توست، یا دوستیابی مشکل بقیه هم کلاسیهایت هم هست؟
گفت: برای ما اصولا دوستیابی میّسر نیست. پرسیدم چرا؟ گفت: با هرکه دوست شویم ممکن است جاسوسیمان را پیش مدیر بکند و خبری را به او برساند و بعد معلوم است… بیرون کردنمان از مدرسه، یا نمره پائین آوردن انضباط و طبعا پائین آمدن معدل و اشکال در کنکور و غیره و غیره.
گفتم: یعنی مدیرتان بچهها را وادار میکند که جاسوسی کنند و خبرها را به او برسانند؟ گفت: بله… حتی خبرهای خصوصی خانوادگی را که گاه ممکن است از سر درد دل به هم کلاسیات بگوئی، یا شوقت که فی المثل دیشب به سینمائی رفتهای و فیلمی دیدهای که فلان بود و قهرمانش چنین و چنان کرد. حتی انیهم گناهی بزرگ است. از پدرم ضمانت گرفتهاند که به سیما هم نروم و اگر بروم مدیر میتواند مرا اخراج کند حال اگر مثلا شوق به هنری هم داشته باشم و بخواهم سازی بزنم، دیگر وای بحالم. خبر رسیدن به آقای مدیر همان و بیرون کردن از مدرسه همان.
بسیار تعجب کردم، گفتم: میفهمم میدانی، دوست برای چیست؟ برای آنست که آدمی با وی آزمون عواطف و گذشت و مهربانی و عشق بکند، و این مفاهیم آنگاه شکل میگیرند که جو اعتماد وجود داشته باشد و اعتماد هم وقتی به وجود میآید که بستر امنی فراهم آید تا بتوانی در جریان زندگی رو به رشد خود مکنونات درونیات را حتی آنهائی را که به پدر و مادرت نمیگوئی به دوستت بگوئی. هیچ میدانی آدم بدون دوست حتی توان شناخت خدا را هم از دست میدهد؟ میدانی چرا؟ برای آنکه آدمی خدا را هم از طریق گفتگوی درونی با وی، آنهم گفتگو دربارهء عمیقترین مکنوناتش و هم صحبتی از آنچه که میتواند بهباوری عمیق بیانجامد کشف میکند. بیمناسبت نیست که به خداوند «حضرت دوست” میگویند. او بزرگترین دوست است. یعنی دوست بمعنی مطلق آن چرا که خودآگاه آدمی را از طریق گریز از دروغ، منیّت و برداشتن پرداههای تاریک ترس برایش آشکار میکند. دوست هم، بستگی به ظرفیت معنوی و عقلانیاش همین کار را میکند، همهء ما که پیامبرزاده نشدهایم. همهء ما باید سپری از وابستگی به استقلال و از آن به همبستگی داشته باشیم و این یعنی سیر از بیهویتی به هویت، سیر از مادیگری به معنویت، سیر از عقل جزم به عقل فعال و براستی چه کسی چون دوست و چه آزمونی جز دوستیابی میتواند شتابندهء این روند و بخصوص گشایندهء مرحلهء آخر آن یعنی همبستگی باشد؟
گفت: چه حرفهای خوبی!
گفتم: بله! و توجه داشته باش که دوستی یعنی امنیت، به عبارت دیگر تنها این بستر آزاد و امن است که افق معنویت را میگشاید. آدم بدون دوست، آدم بدون معنویت است، آدم فاقد قدرت گذشت است. و طبعا فاقد خودآگاه است. و وای بحال آن مدیری که در (به تصویر صفحه مراجعه شود) فضای تحت مدیریتش حجابهای تاریک یک بیک میان خود درون و فضای بیرون شاگردان مدرسهاش کشیده شوند و شک و تردید آنچنان فضا را تاریک کنند که آدمی حتی جرأت یک درد دل ساده را با شخصی که باید او را روزی دوست خود خطاب کند نداشته باشد. هیچ از خود سئوال کردهای؛چرا بزرگان ما تفتیش در زنگی دیگران را گناهی بزرگ دانستهاند؟ جوابش بسیار روشن است؛ نتیجهء این تفتیش خارج شدن خدا از زندگی اجتماعی و فردی آدمی است. چرا که تفتیش راه بروز و پرورش زاد خودآگاه و طبعا هویت آدمی را مسدود میکند و با این کار آزمون دوستیابی میّسر نمیشود و بدین ترتیب خودآگاه رشد نمیکند. یعنی مهمترین بستر رشد هویت مستقل و معرفت جوی آدمی از رشد باز میماند. آنگاه که خود آدمی فاقد آگاهی شود، رابطهاش با روح یعنی جایگاه معرفت ذات احدیت قطع میشود با همین انقطاع است که معرفت و عشق در پشت دیوارههای ضخیم سوء ظن و بیاعتمادی میخشکند و در عوض نفرت و بیتفاوتی چون قارچهای سمی همهء وجود آدمی را تسخیر میکنند یعنی چون دیواری میان شوق و معرفت درون و تجربه بیرون قرار میگیرند. دیگر نه علاقهای برای یافتن و آگاهی باقی میماند و نه عشقی برای معرفتی خدائی که این آخری تنها نیروی بروز و تجلی هنر و خلق آثار جاودانه است.
نگاه کن به حافظ که چه معرفتانه میگوید
بشوی اوراق اگر همدرس مائی
که علم عشق در دفتر نباشد
و یا: عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد
هیچ میدانی که قلمرو عظیم معرفت تنها از طریق آزمونهای دوستیابی و توان گذشت و بروز طلوع صادقانه خود درون گشوده میشود. جو سوءظن چون آبی انباشته از لجن است، در چنین فضائی همه چیز تاریک میشود و در تاریکی همواره دشنههای تیز دروغ و اتهام و افترا از هرسو بلند میشوند. چرا که دیگر کسی کسی را نمیبیند.
در همین جاست که بزرگترین ضربه را دین میخورد که کوشش بزرگ و مشترک تمامی ادیان تبدیل رابطهء تحکم و زور و (سیاست بیرونی) با عمل به رابطه آگاهی و عشق درون با عمل است. به عبارت دیگر آنگاه که نتوانی برای خود دوستی پیدا کنی توان ایجاد ارتباط میان نیّت پاک درونی و فطری است را با عمل هم از دست میدهی و چون چنین شد هیچ گاه مزهء همبستگی معرفتانه را که شور نهائیاش از زمزمهء نیتی خدائی برمیآید درک نخواهی کرد. در همین جاست که دست و پایت بقول مولانا چوبی میشود و ناچار میشوی به عقل کوچک جزمی متکی گردی و سرانجام به عارضهء خطرناک گریز از معرفت و خلاقیت دچار میشوی.
در این حال یا در زندان وابستگی میپوسی و یا عقل خرد جزم شده در دورنت را تبدیل به عاملی برای گسترش اقتدار فردی تأکید میکنم و تنها فردی خودت میکنی. براستی فاجعهای از این بدتر برای بریدن سر معرفت شکل میگیرد؟
اگر به داستان زندگی امام حسین «ع” و حضرت علی «ع” توجّه کنی میبینی که اکثر آنانی که در جریان –
عاشورا امام را شهید کردند و تمامی آن خوارج که حضرت علی با آنها مبارزهای بیامان داشت هم نماز میخواندند و هم روزه میگرفتند و بخصوص خوارج آنچنان در اجرای احکام ظاهری اسلام تعصب میورزیدند که گاه با کوچکترین منکری ظاهری سر از بدن جدا میکردند. امّا چرا این عزیزان جان خود را در راه مبارزه با این خشک زاهدان قدرت طلب از دست دادند؟ بگمان من برای آنکه خوارج بر آن بودند تا رابطه دین با آدمی را تنها از طریق همان زور خارجی و عمل ترس آلود منبعث از آن تنظیم کنند. و البته خوب میدانی که غرض اصلیشان از چنین هدفی چیز دیگری بود. آنان تنها از این طریق میتوانستند عطش قدرت طلبی و جاه طلبی خود را سیراب کنند. آنان هیچ گاه توجه نداشتند که هدف دین برانگیختن شوقی درونی برای یافتن همزبانی درونی و عملی-تجربی با خداوند است و براستی آیا در جائی جز درونیترین و مقدسترین مکان آدمی، یعنی دل، میتوان خدای را یافت؟
پس آنان خوب میدانستند که آنچه کشنده معنویت است. گریز از این اصل مهم است. یعنی مسدود کردن رابطهء خودآگاه و تجربه آدمی با روح و معرفت وی است. بنابراین آنجائیکه عشق نباشد، آنجائیکه حس امنیت نباشد، آنجائیکه محبت نباشد، آنجائیکه نتوانی مکنونت راحتی برای دوستی عنوان کنی خدا هم نیست. معنویت هم نیست، هیچ چیز نیست جز مادیتی کور که با لباس عاریتی تعصبی بظاهر اسلامی، قدرت نابود شونده این دنیائی خود را پوشانده است و براستی آیا بنی امیه و بنی عباس جز این بودند؟
ریسک رابطه تکاملی
نکتهء دیگر رابطه والدین با فرزندان است. در شرایط حاضر وضع والدین امروزی با والدین دوران ما بسیار متفاوت است. برای مثال پدر و مادر من حتی نمیدانستند من در کلاس چندم درس میخوانم، آنان تنها به آزمونهائی که به عشق و عقل در فرزندشان میانجامید فکر میکردند و بقیه را به عهده ما میگذارند و تجربیاتی که با دوست اخذ میکنیم. از همین روی دوستیابی انتخاب آزاد ما بود. امّا امروزه چنین نیست. برای دوستیابی فرزند، والدیناند که گاه از سر نادانی و گاه از سر اجباری فاقد آگاهی و گاه از سر فقدان امنیت اجتماعی حساسیت زیادی-زیادتر از آنچه واقعا لازم است-از خود بروز میدهند. این حساسیت منجر به قطع ارتباط میان طبقات اجتماعی میشود. هر فرزندی باید تنها با طبقهء خودش و محدوده تنگ دوستان پدر و مادرش رابطه بر قرار کند.
بخصوص با وضع جدیدی که آموزش و پرورش پیدا کرده است روشهای «تربیت گلخانهای” کاملا بر اذهان والدین و مسئولین مدارس ما تسلّط یافته است.
خوب میدانید که مشکل تربیت گلخانهای بیارتباطی طبقات اجتماعی با یکدیگر و طبعا افزایش ناهنجاریها و تضادها میان طبقات است. بسیار طبیعی است اگر در این شرایط با بازتابهای خطرناکی روبرو شویم. که در فوق به آنها اشاره کردیم. امّا چرا تمایل به تربیت گلخانهای شکل میگیرد؟ به گمان ما مهمترین دلیل آن به احساس امنیت اجتماعی مربوط میشود.
در این شرایط هم والدین و هم مسئولان مدرسه که اکنون هردو بیکدیگر ظنین شدهاند و هردو با یکدیگر نسبت به محیط مظنوناند، فضای ذهنی کودک را نسبت به محیط اجتماعیاش کاملا بدبین میکنند. همه فاسداند، هر کس که در کوچه است موجودی غیر قابل اطمینان است. این بدبینی آثار بسیار خطرناکی را بوجود خواهد آورد. بخصوص اگر ضعف در آزمونهای دوستیابی را هم به مجموعهء فوق اضافه کنیم. میتوانیم چنین نتیجه گیریم که این نوع تربیت به ایجاد فردیتی عبوس، بیاعتماد به محیط، مغرور و تحقیرکننده طبقات پائینتر اجتماعی و مهمتر از همه اسیر عادت و تکرار خواهد انجامید. در حالی که در تجربهای که ما در محدودهء جوانی خود کردیم، در محدودهء یک محّله دوستان زیادی از طبقات مختلف اجتماعی دیده میشد. به سهولت این امکان وجود داشت که دوستی در جمعی از فرزندان پائینترین تا بالاترین طبقات اجتماعی شکل گیرد و بدین ترتیب نوعی تعدیل در روابط و تضادهای طبقات اجتماعی بوجود آید که هم انسانی است و هم لازم برای توسعه اجتماعی.
پس تربیت گلخانهای، تربیتی بسیار خطرناک است و میتواند به تشدید کور جدالهای میان طبقات اجتماعی بیانجامد. هنگامیکه والدین و مسئولین مدرسه کودک را از ارتباط آزاد با محیط بر حذر میدارند-البته با نگاهی کاملا ارتباطی با وی، یعنی بگونهای رفتار کنند که کودک با آنها رفتاری قابل مکاشفه داشته باشد-و نمیخواهند ریسک رابطهء تکاملی میان عقل و معرفت را با این نوع از ارتباط بپذیرند، تخم بدبینی و تحقیر روابط اجتماعی را در کودک میکارند و مهمتر از همه اتّکاء به نفس وی را از وی میگیرند یا اصولا نمیگذارند توان تصمیمگیری مستقل در وی شکل گیرد. در حالی که ما در تربیت اجتماعی خود هیچ گاه با چنین محدودیتهائی روبرو نبودیم امروزه بسیار اندک جوانانی را پیدا میکنید که بتوانند از خاطرههائی دربارهء دوستان خود سخن گویند و در مقابل اگر با امثال ما به گفتگو بنشیند با انسبانی از خاطرات مختلف دربارهء دوستیهای متنوع و آزمونهای گذشتها و همیاریهای لذتبخش مواجه میشوید. در این خاطرات حتی تراژدیها نیز در هالهای از لذت بیان میشوند. امّا امروزه حتی نمیتوانید یک مثال از چند دوست که مجموعهای از طبقات مختلف اجتماعی باشند و بتوانند سفری به شهری یا به دور ایران بکنند و مستقلانه دست به این کار زنند ارائه دهید. در حالی که یکی از ویژگیهای دوستیهای نسل ما سفرهای مختلف و اندوختن تجربیات بیشتر با همراهی یکدیگر بود. بطوری که در این حال توان ارتباط معنوی روندی رو به توسعه بود.
تربیت گلخانهای تربیت صرفا سیاسی است، تربیتی است که امکان بروز خلاقیتهای فردی و ایجاد حس عواطف انسانی را بسیار محدود میکند. در این تربیت همواره دو سر فرمان دهند و فرمان گیرنده وجود دارد. ازاینرو در تربیت گلخانهای هیچ گاه آزمونهای تکاملی تبدیل وابستگی به استقلال و از آن به همبستگی انجام نخواهند شد. تربیت گلخانهای زندان تاریک وابستگیهاست. تربیتی فاقد معنویت است.
در اینجا باید به آن مدیر مدرسه و به آن آدمیانی که فکر میکنند مسدود کردن دریچههای اطمینان و دوستی میتواند راهی بسوی خدا بگشاید بگویم: ای عزیزان آیا به آن جملهای که در قابی زیبا و بخطی خوش در بالای سرتان در اتاق مدیریت گذاردهاید توجه کردهاید؟ بر روی آن چه نوشته شده است؟
یاد خدا باعث اطمینان قلوب میشود؟
آیا میشود گفت که ممکن است یاد خدا یاعث تشویق و نگرانی و ترس از فاش شدن اسرار و بیرون کردن از مدرسه و گریز از دوستی شود؟ براستی ای مدیر عزیز در کدام یک از تجربیات بزرگان دین چنین دیدی؟ . آیا نخواندی که حضرت صادق در خانه خدا با ابن ابی الاعوجای دهری و بیخدا به بحث مینشست و هیچ گاه به او نگفت که آخر تو دهری در این خانه چه میکنی؟ میدانی چرا؟ برای آنکه حضرتش خوب میدانست که برای وصل کردن آمده است، نه برای فصل کردن و کار دین از آن رو که از جنس توحید و معرفت است، نه جاسوسی است و نه-
گریز به عمل از روی ترس. اصل هدف دین آنست که میان عشق به خداوندو عمل او رابطه برقرار کند. و خوب میدانیم که آدمی هیچ دوستی مطمئنتر از خداوند ندارد و بریده باد آن دستی که چنین رابطهای را قطع میکند.
اعراض از معنویات
وقتی گفتگویم با آن دانشآموز تمام شد. در فکرم یک چیز آزارم میداد: یک سئوال، سئوالی که تا چندین روز مرا دنبال میکرد.
آیا در قضائی که چنین مدیری بوجود آورده است، میتوان روند مهم تکاملی و ارتباطی فرد با جامعه، یعنی روند تبدیل وابستگی به استقلال و از آن به همبستگی و خلاقیت را دنبال کرد؟ جواب را سرانجام پیدا کردم. هیچ گاه! چون آنگاه که مجرای آزاد تهی کردن درون از چرها و دردها آنهم به کمک دوست گشاده نشود، عشق هم بوجود نخواهد آمد. در این حال هیچ گاه به ذلت درک معنویت همبستگی نائل نخواهیم شد. پس بدون نیروی همبستگی و معنویت هرکاری شدنی میشود. بقول تالستوی خدا که حذف شود هرکاری شدنی خواهد شد، آنگاه است که همین مدیر خود را گرفتار زنجیرهای از حرکات نامرئی خواهد دید و روزی خواهد رسید که خود را در محاصرهء مجموعهای جاسوس گرفتار خواهد یافت. مجموعهای که در آن اثری از خدا دیده نخواهد شد.
یکی از صفات بسیار مهم خداوند پوشانندگی است. (ستّار العیوب) این صفت درست در مقابل آگاهی کامل و مطلق خداوند از ما قرار دارد. حال اگر کسی از این صفت بیبهره باشد جز تخم بیخدائی تخم دیگری نخواهد کاشت. به عبارت دیگر هرچه آگاهی شما از فردی بیشتر شود باید ضرورت حفظ و حراست از شخصیت وی بصورت مسئولیتی اجتماعی بیشتر گردد حال تصور کنید کسی که فاقد این مسئولیت باشد با گسترش توان اطلاعاتی خود چه بلائی بر سر محیط خود خواهد آورد.
تربیت گلخانهای که امروزه از طریق وحدت غیر متجانس والدین و برخی از مسئولین مدارس شکل گرفته است تربیتی خطرناک است که جز مادیگری و بیخدائی نتیجهای از آن بدست نخواهد آمد. و خوب میدانیم در چنین فضائی جان آدمی کوچک میشود و توان نو دیدن که حاصل تقابل یقینی معرفتی درونی با شکی عقلانی و تجربی-بیرونی است بدست نخواهد آمد.
تربیت گلخانهای نوعی تعرض به ارتباط معنوی- عقلانی فرد و جامعه است، تعرضی که خود را در حجاب نمایشی مصنوعی مخفی میکند بطوریکه بر روی سطح بظاهر آرام، عمقی بسیار ناآرام و ملتهب حجیم و حجیمتر میشود تا سرانجام این پوسته بظاهر آرام را میترکاند و چون اژدهائی هفت سر بیرون میآورد.
تربیت گلخانهای به معنی اعراض از معنویات و سرکوبی آنهاست در حالی که تمامی روابط میان نیت درون آدمی با عمل و تجربه وی تخریب میشوند، بسرعت بر حجم ضرورتهای تحکّم برای کنترل اعمال از طریق نیروی فیزیکی بیرونی اضافه میشود. در این حال نوعی هزار تو و کلاف سر در گم و غیر قابل کنترل مدیر و والدین را احاطه میکند. آنان به همین دلیل ناچارند این گلخانه را مسدود و مسدودتر کنند. تصویری این چنین، تصویر یک سیستم بسته است که بینظمی فزاینده از شاخصهای آنست. به عبارت دیگر در این نوع تربیت نوعی احساس «خود مرکز پنداری” در افراد تحت ادارهء آن بیدار میشود. افراد فکر میکند، نظام آنها مرکز تمامی نظامهای عالم است.
تربیت گلخانهای انسانهائی اسیر تکرار و عقل جزم تربیت میکند، انسانهائی که زنجیرهای تکراری بیمارگونه، تمامی نیروی آگاهی آنها را تحلیل برده است. انسانهائی که آینده را تاریک و گذشته را ثابت میپندارند.
انسانهای که در زندان تنگ اکنون گرفتارند. اکنونی که نه گذشته دارد و نه آینده. اکنونی فاقد معنویت. در چنین فضائی نوعی استدلال دگم و جزم به عنوان تنها مفّر برای تحلیل آدمی باقی میماند. دیگر اثری از نیروی تحلیل انتقادی و خلاقیت بوجود نمیآید.
در تربیت گلخانهای تنها مکان قابل اعتماد، فضای درون این گلخانه است. بنابراین آدمیان برای ورود به گلخانه باید انتخاب شوند. نوعی گزینش جزم که اساسش همان قدرت جزم تحلیل استدلالی است. بهمین دلیل گزینشها تبدیل به نیروی گریز از خلاقیت شده و سیستم را از نیروی تغییر تهی میکنند. همه چیز کلیشهایست. مجموعهای رفتارهای ظاهری بدون عنایت به نیت مخفی در پشت آنها معیاری برای انتخاب قرار میگیرند. امّا به همان دلیل که در این انتخابها رابطهء میان نیت درونی و عمل دیده نمیشود (چون درک این رابطه نیاز به دوستی و اطمینان دارد که به رفتار قابل مکاشفه در طرف انتخاب شده میانجامد) بتدریج بیاعتمادی به درون گلخانه نیز رسوخ میکند بنابراین برای تنهائی هرفرد باید جاسوسی گماشت تا رفتارش کنترل شود. با اعمال این روشهاست که درون گلخانه شروع به پوسیدن میکند و قلمرو انسانی روابط به قلمرو حیوانی تبدیل میشود. هر که بهتر بتواند این بازی ساده و متظاهرانه را یاد بگیرد برنده است. بنابراین تنهائی که رمز خلاقیت است گناهی نابخشودنی تعریف میشود. در عین حال در جمع بودن نیز تا زمانی قابل قبول است که آن عامل خبرچین در کنار جمع باشد. بهمین دلیل در تربیت گلخانهای چه تنهائی و چه جمع آنهم به صورت مستقل عامل منفی تعریف خواهند شد.
در تربیت گلخانهای همه چیز باید در جایش باشد؛ هر گلدانی بسته به تعرفی که باغبان میکند باید در جائی گذارده شود بنابراین اگر گلدانی خودسرانه جایش را عوض کرد، حتی اگر نشان دهد که رشد بیشتری هم کرده است، قانون گلخانه را به هم زده است و باید از مجموعه اخراج شود. تربیت گلخانهای همان تربیت مبتنی بر عقل جزم است.
مرحوم کمپانی شعری زیبا سروده بود که عین آن را بخاطر ندارم، اما مضمون این شعر که تکیه کلام مرحوم پدربزرگم هم بود چیزی بود شبیه جمله زیر:
«چقدر یخ و مسخره است که جوانی ادای پیر و پیری ادای جوان را در بیاورد.»
و من میگویم چقدر خطرناک است که پیر بخواهد جوانان را چون خود کند و چقدر خطرناکتر است که من فکر کنم که آنچه که از زندگی ادراک کردهام درستترین، کاملترین و بهترین ادراک است و بقیه حتی حق بیان اشکال دیگری از یک حقیقت را ندارند. مهمترین درسی که میتوان از تربیت گلخانهای گرفت آنست که هرچه زودتر آدمیان را از آنجا خارج کنیم و گلخانه را تنها برای همان گلها بگذاریم. جای آدمیان در زندان عقل جرم نیست، جای انسان در دشت بیکران و پر حادثه عقل فعال است. رسالتی که خداوند تنها برای او در نظر گرفته است همین بیتابی برای یافتن نوترینهاست. به عبارت دیگر گریز از عقل جزم و توسّل به عقل فعال میتواند دریچههای خلاقیت و هم بستگی معرفتانه ارتباطی میان افراد را بگشاید و کیست که بخواهد زندان عقل جزم را بر رباطهء فعال میان ایمانی یقینی و خدائی با تجربیات فردی و اجتماعی خود ترجیح دهد.
نشریه: علوم انسانی مرداد ماه 1375