شناخت ما از غرب (و لا جرم داوری و موضعگیریهایمان دربارهء آن) مبتنی بر واقعیاتی است که متعلق به دیروز بودهاند، و امروز به تاریخ پیوستهاند. غرب در روند یک استحاله همه جانبه قدم به دوران جدیدی گذاشته و مشخصات و ویژگیهای تازهای یافته است که اگر آنها را نشناسیم قادر به تنظیم برنامههایی واقعبینانه و کارآ برای تأمین منافع ملی خود نیستیم. این نوشتار دلایل عدم شناخت، از غرب امروزین را بازگو میکند.
*** آدمی چنان آفریده شده است که مرز میان دانستهها و نادانستههایش، مرز میان ضرورتها و آزادیش نیز هست. اما این قاعده تنها به قلمرو تجربه و جهان خارج از وی مربوط میشود. آنجا که من توانسته باشم منطقهای لازم برای شناخت یک موضوع را، حال فعل باشد یا شیئی (در محدوده جهانبینی ویژهام) پیدا کنم، آن موضوع از ضرورت به آزادی تبدیل میشود. هرچند که این آزادی نیز تنها در همان محدوده جهانبینی موقعیت زمانی و مکانی من قابل تحلیل است.
در نقطهء مقابل، همین منطقها (که مجموعهء آنها ار در این مقاله عقل میخوانیم) ممکن است در ذهنیت من دچار چنان جزمیتی شوند که هر نوع امکان برای ردیابی خلاق به عقول جدید را از بین ببرند و به اصطلاح حجابی شوند میان خیال و عشق درون، در مقابل تجربهء جهان بیرونی.
با توجه به توضیح فوق میتوان ضرورت را حاصل ناآگاهی، و تقدیر را حاصل تسلط عقل جزم بر ذهن انسان دانست و صد البته که این دومی، یعنی تسلط عقل جزم چنان خطرناک بوده که بشر آنرا یکی از نامهای مهم شیطان دانسته است. در این حال نیروی آگاهیبخش و کاهنده نادانی که همان عقل است، به صورت جزم و خشک درآمده و به نیرویی بر ضد آگاهیهای نوین و خلاق تبدیل میشود. نیرویی که موجب بروز دو پدیدهء عادت و توهم میشود. شیطان عقل جزم به راستی نیروی خطرناکی است. از هر منبع که تولید شده باشد، چه منبع معرفتی جاودانی چون دین و چه منابعی چون تجربیات جهان خارج از ذهن (هرچند که اولی بسیار خطرناکتر از دومی است) بسیار محتمل است که خود را به جای عقل اول نشانده، شکلی قدسی بخود بگیرد و بر تمامی درون آدمی حکم براند. در این صورت آنچه که این«عقل جزوی»بر سریر سلطنت ذهن نشسته، قادر به تحلیل آنهاست، «خوب و بهشتی»، برعکس، آن چیزها و واقعیاتی که عقل مزبور نتواند دست به تحلیل آنها بزند، جهنمی و بد توصیف میشوند. معنی دیگر این جمله آن است که اگر فردی پشتوانه قدرت تحلیل انتقادی را که سازندهء عقول جزوی جدید است از دست بدهد و یا فاقد آن باشد به سرعت در معرض حملهء شیطان عقل جزم قرار میگیرد. البته محیط نیز در این میان بیاثر نیست. برای مثال آن دسته از جوامعی که بخشهایی از عقول جزوی خود را در طول تاریخ به شکل سنتهای جزم درآوردهاند بیشتر مستعد حمله ویروسهای عقل جزم و سرکوب فعالیتهای نیروهای خلاق خود هستند. به طوری که آدمیان را دچار تب گرایش به سوی قدرت سیاسی مجردّ میکنند. اصولا محیط فرهنگی، محیط تبادل نظر میان افراد در حول دستگاه نقد، آنهم برای زایش عقول جدید است و از اینرو محیطی خلاق تعریف میشود. اما یک محیط صرفا سیاسی، تنها میتواند اقدام به تحلیل استدلالی براساس منطقهای خشک و عقول جزم شده خود بکند، بنابراین نوعی دیکتاتوری جمعی را که سرانجامش گرایش به مطلق کردن گروهی از رفتارهاست پدیدار میشود. فشاری که خود میتواند یکی از مصادیق جامعه بستهء صرفا سیاسی باشد. در میدان چنین ضرورتی هرکسی که این عقول کوچک جزم را بیشتر از دیگران لباس دروغین تقدس بپوشاند، شانس بیشتری خواهد داشت تا در بستر این دیکتاتوری سنتی جمعی، سفرهء یک دیکتاتوری فردی را نیز پهن کند.
در چنین محیطی با شرایط خاصی روبرو میشویم که حاصل آمیختگی ناموزون تقدس معرفت درونی فرد با سیاست است. سیاستی که خود حاصل نیروی تحکم معطوف به عقل جزم، آنهم با پشتوانه سلاح و قانون میباشد. هنگامی که چنین شد بخش اعظمی از اعمال که ارزش نسبی دارند وارد حوزهء ارزشهای مطلق شده و امکان اتصال آنها به نقد و تحلیل انتقادی از دست میرود. طبیعی است که در این حال جامعه خود به دست خود ظرفیتهای خلاقش را سرکوب میکند و نیروهای خلاق را وادار به مهاجرت از اطراف خود میسازد.
یکی از نمونههای بارز آمیخته شدن برخی از رویدادهای عملی و تجربی به مفاهیم ارزشی مطلق اخلاقی را میتوان در نوع نگاه به غرب ملاحظه کرد. در حقیقت درحالیکه غرب خود با سلاح تحلیل انتقادی به ما مینگرد. برخی از ما غرب را هدفی بهشتی و برخی دیگر را تقدیری جهنمی توصیف میکنیم. وضعیت غرب در این حال چنان است که مدام به خود قدرت مانور بیشتر را از طریق زایش عقول بیشتر و همسوسازی قدرتمند نیروهایش عطا میکند و از اینرو میتواند مدام از روشهای پیچیدهتری برای برخورد با ما و جهان خارج از خود استفاده کند، درحالیکه وضعیت ما برعکس حالت فوق
است. فقدان قدرت ردیابی منطقهای جدید ارتباطی در ما که به دلیل گرایش به مطلق کردن غرب حاصل شده است، نه تنها موجب بسط دیدگاههای توهمی سادهانگارانه نسبت به غرب میشود بلکه موجب تفرق و رادیکالیزه شدن نیروهای ما در برابر غرب شده و آنها را به دو گروه مطلق بین و در تضاد با یکدیگر بدل میکند. یک گروه به گروه دیگر تهمت نادانی و خشکمغزی میزند و گروه دیگر افراد مقابل خود را مشتی خودباخته و خودفروش توصیف میکند. به عبارت دیگر، گرایش به سمت مطلقگرایی اخلاقی، آنهم در حوزههای عملی و تجربی، موجب افت شدید قدرت نقادی در نظامهای تحلیلی این مطلقگرایان میشود. آنان بیمحابا هر تهمتی را که بتوانند به طرف مقابل میزنند و به خصوص آن گروه که مزهء قدرت را چشیدهاند به خود حق میدهند که تا سر حد رفتارهای ضد اخلاقی و اتهامات حیرتآور سقوط کنند. برای یک ناظر خارجی چنین وضعی به صورت زیر نمود پیدا میکند: آنها پیش از آنکه غرب را به صورت یک سوژه مطالعه مهّم دیده و به فکر طراحی آرایش نیروهای خود برای تنظیم رابطه پیروزمندانه با وی باشند، غرب را تبدیل به ابزاری در جهت کسب قدرت برای خود و تهیسازی قدرت در طرف مقابل کردهاند. به عبارت روشنتر غرب در این حال پیش از آنکه یک سوژه مطالعه و ارتباطی برای توسعه جامعه باشد تبدیل به ابزاری برای احراز قدرت میشود (چه نفیا و چه اثباتا) یعنی تبدیل به چماقی برای بر سر هم کوفتن و از میدان بدر کردن رقیب میشود و به همین دلیل از یک موضوع قابل تحلیل به وسیلهای برای توجیه ضرورتها و تحکمهاتبدیل میشود.
غرب دیروز، غرب امروز
مجموعهء بحث فوق ما را به این نتیجه میرساند که هیچگاه نمیتوان میدان مطلق درونی اخلاقی را به حوزهء یک فعل انسانی که ذاتی نسبی دارد پیوند داد. مثلا این مهم است که مطلقا به خود دروغ نگوییم، اما در حوزهء عمل گاه یک سخن راست ممکن است فتنهها بر پا کند، مگر آنکه بتوانیم میان فعل راستی و آگاهی درونی، پیوند برقرار سازیم. به عبارت دیگر پیوند قلمرو مطلق اخلاق درونی به فعل بیرونی و تسری این وجه از مطلقیت به جهان عمل آنگاه امکانپذیر میشود که به آگاهی مطلق عقلایی از عالم بیرونی (یعنی عقل اول) دست پیدا کرده باشیم. بنابراین هر مقدار که آگاهی ما از عالم بیرونی، یعنی عالم اعمال و تجربیات خارجی کمتر باشد، قلمرو اخلاق نیز در آنها نسبیتر می شود. نوع نگرش ما به غرب نیز درست از طریق این اصل قابل تفسیر است. یعنی درحالیکه هنوز آگاهی خود را از غرب حتی به میزان ضروری نرساندهایم تمایل شدیدی داریم که غرب را به حوزههای اخلاقی- معرفتی مطلق زشت و زیبا انتقال دهیم و با این کار آن تتمهء کوشش برای شناخت و آگاهی نسبت به غرب را نیز بیاثر سازیم.
روزگاری بود که غرب بعد از انقلاب صنعتی به صورت قدرتی بسیار ویژه و ناشناس وارد کشور ما شد. قدرتی که شناختنش در آن زمان، آن هم به عنوان یک قدرت سرکوبگر بسیار بعید بنظر میرسید و ازاینرو، سرانجام آن عدم شناخت، غربزدگی بود. در آن زمان قدرت پدیدهای غارتگر ثروتهای معدنی (طلا و جواهر) و نابودکننده فیزیکی منابع تولیدی و شهرها تعریف میشد. درحالیکه غرب آن زمان با دستی پر از کالا آمده بود و حتی این کالاها را ارزانتر از تولیدات داخلی ما عرضه میکرد.
جالبتر آنکه چنین بنظر میرسید که این موجود جدید در پی نابود کردن فیزیکی منابع تولیدی ما نیست، هرچند که در درازمدت (نسبت به قدرت قبلی) روند مبادله مواد خام ما با کالاهایش نتیجهای جز غارت در پی نداشت. اتفاقا ما زمانی به این نکته پی بردیم و تدریجا دریافتیم جنس این قدرت جدید چیست که بخش اعظم غارتها انجام شده بود. یک منطق اقتصادی-سیاسی میگوید همیشه آن گروه که برای اولین بار دست به انکشاف ارزش منبعی میزند که تا بحال ناشناس مانده و بیارزش بوده است، خود نیز ارزش اقتصادی آن را تعیین میکند. شاید به همین دلیل برای ناصر الدین شاه معامله با رویتر معاملهای پرسود تلقی میشد. چرا که در نظر او منابع معدنی در آن زمان پشیزی ارزش نداشتند، پس هر مقدار که به فروش می رفتند به صرفه بود.
امروز که غرب به سوی توسعه پایدار به حرکت درآمده و مفاهیمی چون«حقوق بشر»، «تقسیم کار جهانی»، «محیط زیست»، «مبادله آزاد»و«خصوصیسازی»را مطرح میکند، بدان علت است که نوع قدرت در غرب دگرگون شده است. اگر قدرت دیروز از طریق مکانیسم مبادله مواد خام با کالای ساخته شده، بسیاری از نظامهای تولیدی کشورهای جهان سوم و از جمله ما را تخریب کرد (آن هم به وسیله دامپینگهای دولتهای داخلی) امروز این قدرت برعکس آن زمان به دنبال ایجاد صنعت در جهان سوم است. اما ما در کمتر تحلیلی از غرب این جنبه جدید از قدرت را مورد بررسی قرار دادهایم. ما هنوز نسبت به رویدادهایی که در غرب در حال وقوع است تصویر درستی به جامعه عرضه نمیکنیم. چرا که هم اکنون نیز با تجربیات خود از غرب دیروز، دربارهء غرب امروز قضاوت میکنیم. بنابراین طبیعی است اگر در ذهن ما غرب به سرعت از میدان تجربه نسبی به میدان مطلق اخلاقی انتقال داده شود و ما به جای هم پیمانی با خودیها برای شناخت غرب دچار تضادها و تضاربهای غیر اخلاقی شویم و صد البته بخش زیادی از تضادهای فعلی میان گروههای اجتماعی روشنفکر ما ناشی از همین نکته است.
اکنون ما در برابر غربی با جنسیت دیگری از قدرت قرار داریم، غربی که ناچاریم برای تنظیم رابطه با وی خود را مسلح به تحلیل انتقادی کنیم و نگذاریم نیروهایمان به هدر رود. ما باید غرب را نه با دیدگاههای بعد از انقلاب صنعتی تا دهه هفتاد قرن حاضر میلادی، بلکه باید با دیدگاههایی که پس از دهه هفتاد تا بحال موجب تحول در غرب شدهاند مورد ارزیابی قرار داده تا بتوانیم منطقهای صحیح ارتباطی خود را با آنها پیدا کنیم. غرب نه شیطان است و نه خیر مطلق، نه جهنم است و نه بهشت، غرب غرب است با گذشتهای عقلایی و آیندهای که مسلح به نوعی بینش و جهانبینی انتقادی خاص خودش است. ولی بیش از هر چیز غرب مجموعهای از انسانهاست. انسانهایی که فطرتا تکامل معنوی خود را در تحقیق نیروی معرفتی همبستگی میان خود جستجو میکنند. هدفی که ما نیز برآنیم تا آنرا بدست آوریم. اگر غرب توانست ما را در دو قرن اخیر استعمار کند، این از قدرت استثنایی نژادیش نبود. از نادانی ما برای شناخت جنسیت قدرتی بود که در آغاز انقلاب صنعتی غرب آنرا به دست آورده بود. قدرتی که حوزههای فرهنگی دیگر در جهان نیز به شرط رهایی از مطلقبینی در حوزهء عمل و تجربیات خود و مسلح شدن به تحلیل انتقادی مناسب، میتوانند آنرا بدست آورند.
برای آنکه بتوانیم به تئوری صحیح و قابل اجرا برای برقراری روابطی مبتنی بر استقلال در تصمیمگیری و عمل کردن با غرب دست یابیم، در ابتدا باید به این نکته توجه داشته باشیم که بیدلیل نبود که اگر رابطه ما با غرب در دوران استعمار سرانجام رابطهای وابستگیآفرین از آب درآمد. با آمدن غرب صنعتی شده به تدریج اقتصاد کوچک اما خودکفای ما به اقتصاد شبه مدرن و وابسته به مواد خام تبدیل شد. این اقتصاد به نوبهء خود دولتهایی غولآسا با حقوق ویژهء حیرتآوری آفرید. یعنی توانست استبداد سنتی را با نوعی زندگی شبه مدرن درهم بیامیزد. اما این مبادله میرود تا آخرین نفسهای خود را در پایان این قرن بکشد. مبادلهء مواد خام با کالاهای ساخته شده، به دلیل کاهش ارزش مواد خام در تکنولوژی که به مدد پژوهش حاصل شده است، میرود تا از صحنهء اقتصادی-سیاسی جهان به عنوان یک هدایت کننده، حذف شود. و در عوض این مبادلات کالایی و دانش و تکنولوژی است که نقش رهبری را در تمام جهان به دست خواهد گرفت (خاورمیانه به دلیل وجود نفت در این میان هنوز یک استثناست). در این حال دیگر نمیتوان مبادلات وابسته آفرین را دنبال کرد. بلکه این بار لازم است گروههایی مستقل امّا با توان رقابت عضو باشگاه جهانی مبادلات جدید شوند. به عبارت دیگر تا ما نتوانیم به استقلال عمل در اقتصاد سیاسی و فرهنگی خود دست یابیم، نمیتوانیم به قلمرو تکامل یافته همبستگیهای اطمینانبخش گام بگذاریم. بنابراین دغدغهء مهم ما باید آن باشد که چگونه غرب را از یک موضوع مطلق به یک موضوع قابل نقد و بررسی تبدیل کرده و منطقهای جدید ارتباط اقتصادی-سیاسی مستقل کشورمان را با غرب، و به ویژه آمریکا ردیابی کنیم. بدون تحقق استقلال عقلایی در برابر غرب که از طریق تحلیل انتقادی بدست میآید نمیتوان از شر وابستگی رها شد. در این صورت تبدیل غرب به مفاهیم مطلق اخلاقی- ارزشی زشت و یا زیبا جز وابستگی بیشتر نتیجهء دیگری نخواهد آفرید.
امروزه میدان ارتباط با این قدرت جدید که سر و کله آن کمکم از اواخر دهه هفتاد قرن بیستم میلادی پیدا شده در مدار نظریه انتقادی توسعهء پایدار دور میزند. در این توسعه آنچه که مهم است آن است که میدان توسعهء یکسویه و مخرب، حتی برای غرب، به میدان توسعهء مشترک تبدیل شود. این بدان معنی است که دو سوی تولید و مصرف وجود داشت زمینهای قابل اطمینان برای توسعه نیست. اکنون باید هر دو گروه وارد برنامههای مبادلات کالایی، تکنولوژی و دانش شوند. در این صورت اصل توسعهء انحصاری و یکسویه به اصل توسعه مشترک در مدار رقابت تبدیل میگردد، چرا که هیچ تاجر عاقلی به دنبال مشتری فقیر نمیرود. بنابراین آنچه مهم است اینکه چگونه از طریق درک صحیح موازین ارتباطی خود با غرب صنعتی وارد میدان ارتباطی دو سوی مستقل شویم و از طرح شعارهایی که موجب فزونی جهل ما از غرب میشوند دوری جوییم.
به امید آن روز…
نشریه: علوم انسانی تیر 1377