اکثر خوانندگان با داستان بسیار عبرتآموز مثنوی دربارهء نحوی و کشتیبان آشنایند و آن را خواندهاند. اگر متهم نشویم که لازمهء مثنویخوانی هم داشتن یک دو جین مدرک و سند و سوابق دانشگاهی است، که ما فاقد آنیم، برداشتی از این قصه را مقدمه این مقاله میکنیم و از خدا میخواهیم که همواره ما را از نعمت آزادهبودن و آزادگی برخوردار فرماید.
در داستان نحوی و کشتیبان با قایقرانی آشنا میشوید که یک نحوی، یعنی یک فرد مدرسی را که در توهم مطلق کردن دانستههایش غرق شده سوار قایق کرده است. نحوی از او میپرسد که از فلان و بهمان علم آگاهی؟ او همه را میگوید نه، و نحوی به وی زینهار میدهد که پس نصف عمرت بر فناست. دریا طوفانی میشود و قایق در حال غرق شدن است. قایقران میپرسد: شنا بلدی؟ نحوی هراسان جواب میدهد نه: قایقران میگوید پس تمام عمرت فناست.
محو میباید نه نحو اینجا بدان گر تو محوی بیخطر در آب ران آب دریامرده را بر سر نهد ور بود زنده ز دریا کی رهد ای که خلقان را تو خر میخواندهای این زمان چون خر بر این یخ ماندهای گر تو علاّمهء زمانی در جهان نک فنای این جهان بین این زمان آن سبوی تنگ پر ناموس و رنگ شد حجاب بحر آن رازن بسنگ
چه تفاوتی میان جامعهای پویا و توسعهیافته با جامعهای مقلّد در امر توسعه وجود دارد؟ بنظر میرسد مهمترین تفاوت این دو جامعه در نحوهء برخورد با اندیشههای نوین است. در جامعه اول علم و تجره بهمراه عشق و صداقت ابزارهای نقد و بررسی اندیشهها میشوند بطوری که سره از ناسره جدا شده و راههای روشن و صحیح مشخص میشود. امّا جامعهء دوم علم تبدیل به ابزار تفاخر شده و نیرویش را نه در نقد و تحلیل، بلکه در نظامی انحصاری جستجو میکند. اتکای علم به مدرک تحصیلی و ورقپارههای تأییدکننده آن باعث میشود تا علم از خدمت به انسان خارج شده و تبدیل به ابزار سرکوب اندیشهها و خلاقیت شود.
از سوی دیگر همواره باید روشی اتخاذ شود که میان آزادی و ضرورتهائی که موجب محدودیت بیان اندیشه میشوند پلی زده شود. بدین معنی که نه آزادی کامل برای گفتن هر یاوهای فراهم آید و نه چنان محدودیتی که قلمها بشکنند و کتابها بسوزانند. شاید یکی از تنها روشهائی که میتواند هم آزادی را پاس دارد و هم در آن یاوهسرائی مجاز نباشد، کاربرد نقد فعال و آگاه در مقابل تولیدات قلمی است. تنها کافیست یکی دو مقالهء این یاوهسرایان از طریق نقد محک زده شود تا هیچ یاوهسرائی جرأت نکند به حوزههائی گام گذارد که صلاحیت تحلیل آنها را ندارد. اما روش دیگر روشی سیاسی و مدرسی است که طی آن نظامی متمرکز باید مشروعیت لازم را به اهل قلم ارزانی کند. این روش پیش از آنکه به نقد علمی بیاندیشد به ایدئولوژیزه کردن علم تمایل نشان میدهد. روشی که مشروعیت حضور در حوزهء قلم را نه در نقد و تحلیل انتقادی آثار، بل از طریق ورق پارههای مدارک علمی یا تمایل و دلبستگی به یک تئوری خاص جستجو میکند. و بهمین دلیل حجم عظیمی از نیروهای انسانی را که میتوانند خلاقانه در حوزهء قلم و علم حضور یابند از حیطه فعالیت فرهنگی جدا میکند و تحمل آنها را ندارد. هنگامی که معیار سخنگفتن و قلمزدن در حوزهء خاصی از اجتماع منوط به اشتهار و تخصص براساس مدارک اخذ شده نظامهای مدرسی شد، زمینه برای گروهگرائی و دستهبندیهای سیاسی هم آماده میشود. و پیشفرضی اینچنین، پیش از آنکه قلمها را بکار اندازد آنها را میشکند و در نتیجه فضای آزاد تبادل اندیشهها را کدر و تاریک میکند. درحالیکه حد اقل مزیت کاربرد ابزار نقد برای تحلیل آثار افراد غیرمتخصص و فاقد مدرک در حوزهای خاص آنست که موجب آگاهی آنها نسبت به سطح سوادشان میشود و طبعا آنها را به جایگاه اصلیشان رجعت میدهد.
جامعه اسپارتی! (1)
یکی از دلایل مهمّ ظهور نضهت اصلاح فکری در اروپا که به انقلاب صنعتی انجامید، ظهور شکل جدیدی از مبارزه فکری و قلمی با کسانی بود که حوزههای مختلف علم را از طریق چنبرهء یک نظام مدرسی در انحصار خود گرفته بودند. این گروه که عمدتا در کلیسا جمع شده بودند، این پندار را تبلیغ میکردند که تنها کسانی حق تفسیر انجیل را دارند که مجوز تفسیر آن را از نهاد مدرسی آنها اخذ کرده باشند. بهمین دلیل آنان این فکر را تبلیغ و تحمیل میکردند که تفسیر انجیل تنها حق کلیساست و دیگران حق چنین کاری را ندارند.
چرا در قلمرو نقد و نظر چنین پنداری بوجود آمده بود؟ علت شاید در اتصال قلمرو کلیسا به قدرت سیاسی بود. بنابراین بسیار طبیعی است اگر بگوئیم آنانکه اظهارنظر در یک حوزهء علمی را مشروط به اخذ مجوز از نهادی خاص میکنند نمیتوانند اشتیاق خود را نسبت به ایجاد نظامهای متمرکز در رابطه با عدهای مقلّد مخفی کنند، به عبارت دیگر آنها باصطلاح سوراخ دعا را گم کردهاند. چراکه از یک نیروی عظیم فرهنگی ونقد و تحلیل دست شسته و خود را زندانی نیروی محدود سیاسی میکنند. یکی از
ویژگیهای بسیار جالب مدافعان نظریه مدرسی کردن حوزههای فکری، ردیابی گرایشهائی مطلقگونه از اندیشههائی است که در گذشته مطرح شدهاند. آنان یا کوشش میکنند، نظام مدرسی را که خود به آن اتصال دارند مطلق کنند و یا یک نظریه مطرحشده در گذشته را مطلق کرده و چون دکانداری در پای دکه بنشینند و متاع اختصاصی بفروشند.
یکی از ویژگیهای جالب آنان که به مطلقکردن حوزههائی خاص از نظام مدرسی و یا اندیشه پرداخته و دیگران را از بحث و نظر در این موارد منع میکنند، شوق آنها برای تبدیل کردن حوزهء نسبی نقد علمی به قلمروی ایدئولوژیک است. تنها آنگاه که علم را تبدیل به ایدئولوژی کنیم میتوانیم بر روی این نظر که یک قلمرو و متمرکز باید مجوز صلاحیت صادر کند تأکید ورزیم. ایدئولوژیزهکردن هر حوزه از علم بمعنی تبدیل بنیادهای نسبی آن علم به مقولاتی مطلق است. بنابراینجامعه به دو گروه تقسیم میشود، گروه اول آنانی هستند که از مراکز مدرسی و ایدئولوژی زامجوز اظهارنظر کسب کردهاند، و گره دوم مقلدان و پیروان هستند که حق اظهارنظر در باب این قلمروهای مطلق شده را ندارند.
میتوانید برای یک لحظه به چنین جامعهای بیندیشید، جامعهای که تنها گروه معدودی حق نقد و نظر در حوزههای اجتماعی و علمی را دارند. در چنین جامعهای آنچه مهم است کمیتهاست نه کیفیتها. اندیشهها به نقد گرفته نمیشوند. بلکه بیشتر خوش دارند که مقلدان در مقابل انبوه مدارک صادرشده از نظام مدرسی کورکورانه تسلیم شوند و آنچه را که مدرسیون میگویند بدون حق اظهارنظری قبول کنند. جامعهء مدرسی جامعهء افسارها و تقدیرهاست. جامعهایست که در آن اهل سخن و قلم در هجوم کمّی مدارک خاموششده و از پای درمیآیند. در چنین جامعهای سرنوشت انسان چون جامعه اسپارتی باید در بوته نقد قرار گیرد، بلکه ارائه مدرک تنها عامل تعیینکننده برای طرح اندیشه است. هنگامی که در گریز از اندیشه و نقد آن قرار گرفتی و به دام نقد مدرسی افتادی درست بمانند آنست که از یک حوزهء فرهنگی به یک حوزهء سیاستبازی روی آوردهای.
از وحدت مدرسیون مطلقطلب و قدرتمندان سیاسی بستر مناسبی برای استقرار استبداد و دیکتاتوری ایجاد میشود.
دیگر به قدرت نقد خود متکی نیستی، بلکه به مجموعهای از نیروها پیوند میخوری که تنها توانمندی آنها جمعکردن اطلاعات برای ارائه نقاط ضعف شخصی نقاد است. پس از چندی که میگذرد اگر اندک وجدانی در درونت باشد، درمییابی که در چه دام خطرناکی افتادهای، در غیر اینصورت هر روز بیشتر از روز پیش خود را محق در این مهاجرت میدانی. و باین ترتیب آزادگی نقد را رها میکنی و در زندان تحکم عقل مدرسی شروع به صدور حکم ارتداد میکنی. تاریخ اندیشه مشحون از اینارتدادهای سیاسی است. صادرکنندگان حکم ارتداد اندیشه همگی دارای یک وجه مشخص بودند. آنان همگی ناچار میشدند محوز نظام مدرسی خود را مطلق کنند و بر سکوی این نظام مطلق بنشینند و آنگاه مقلدان خود را بخوانند و از این درد سخن بگویند که چرا هر کس بخود اجازه میدهد در حوزهء تخصص آنها سخن بگوید و بنویسد. خوب برادر تو هم بنویس، تو هم اندیشهها را نقد کن و از این موقعیت استفاده کرده جامعه را نسبت به واقعیتها آشنا کن که اگر چنین کنی آن منقد بیسواد هم حساب کار خود را خواهد کرد. تمام آنانی که نظام مدرسی را مطلق میکنند توجه ندارند که این نظام نقطه پایان شناخت نیست زیرا علم و معرفت پایانی ندارد، بلکه نظام مذکور نقطه آغاز است. آنان با تبدیل کردن نقطه آغاز معرفتشناسی به نقطه پایان آن در زندان جزمیت گرفتار میشوند و چون در زندان جزمیت اثری از نوآوری اندیشه نوین بتدریج در مقابل هر اندیشه نوین صفآرائی کرده و مقلدان خود را بسیج میکنند. و چون قدرت درک اندیشه جدید از آنها سلب شده است، بناچار نقد بر اندیشه را تقدیر مدرک و صلاحیتهای ظاهری خود تلقی مینمایند.
بدرود با آزادی و آزادگی
برای یک شاگرد مدرسه علمی و یک طلبه معرفت در زندگی هیچ مطلبی شوقآورتر از نقد اندیشههائی که مطرح میکند نیست، زیرا او ضمن آنکه میتواند پی به اشتباهات خود ببرد، قادر به ورود به حوزههای جدید اندیشه خواهد شد. بهمین دلیل است که گشایش قلمرو نقد اندیشه نه تنها به نوآوری و بالندگی اندیشمندان جامعه میانجامد بلکه خود مصداق صحیح ظهور آزادی میشود. اگر بخواهیم به آن صورتی که مدرسیون مطلقطلب در تصور خود دارند نقد اندیشه را از جامعه سلب کنیم، آنگاه باید بپذیریم که باید با آزادی هم بدرود گوئیم. و آن کیست که از خداحافظی با آزادی لذّت ببرد؟
یکی از نظامهائی که شوق خود را برای مدرسی کردن فضای علمو اندیشه مخفی نمیکند، نظام بوروکراسی است. این نظام که در ذات خود مدرک را مهمتر از انسان میداند، اولین کاری که میکند، انسان را از تاریخ حذف میکند و بجایش مشتی رویدادها و اشیاء مرده را در تاریخ قرار دهد. توجه کنید به شوق نظام بوروکراسی برای جذب اندیشههای تیلوری و مدیریت معطوف به مدرک و سند. در چنین نظامی همواره با دو گروه روبرو میشوید: یک گروه که نسبت به مدرک خود در جائی تعریف شده قرار گرفته و حق تکانخوردن از حدوده آن را ندارند و گروه دوم که بسهولت میتوانند از جهل حاصل از تبدیل نقد اندیشه به نقد مدرک استفاده کرده و از طریق یروی سیاسی، خود را به مدارج بالا بکشانند. بهمین دلیل همواره در مدارس مدیریت بوروکراسی با مدیریتی روبرو میشوید که حاصل وحدت دو گروه است: مدرسیون مطلقگرا و قدرتطلبان سیّاس. چنین پیوند نامیمونی در هیچیک از نظامات دیگر دیده نمیشود. البته علت اصلی وحدت این دو گروه نامتجانس کاملا روشن است. هر دوی آنها از نقد نظر و اندیشه گریزانند و میخواهند آدمیان را در چهارچوبهای مشخصی تعریف کنند و نگذارند تحرکی قدرتمند در آنها دمیده شود. به عبارت دیگر مدرسیون مطلقگرا و قدرتطلبان مشتاق سیاست به تصویری مشترک از جامعه دست مییابند، این تصویر مشترک از درون نیروی بازدارندگی سیاست بدست میآید. میدانیم که سیاست نظمی تحکّمی است که باید نقش بازدارنده فیزیکی ضرورتهائی را که به جامعه تحمیل میشود بازی کند. باین ترتیب هردو گروه نقش بازدارنده اندیشه و نقد اندیشه را بازی میکنند. هر دو گروه بهشت را در گذشتهای ک مطلق کردهاند جستجو میکنند، هر دو گروه میخواهند انسانها چون پیچ و مهره یک ماشین باشند و از جای تعریفشدهشان تکان نخورند. در طول تاریخ همواره از وحدت«مدرسیون مطلقطلب»و«قدرتمندان سیاس»بستر مناسبی برای استقرار استبداد و دیکتاتوری ایجاد شده است.
جامعهای که نظرات مدرسیون مطلقگرا در آن حاکم است، جامعهایست اسیر توهم و تکرار. به فیلم عصر جدید چارلی چاپلین نگاه کنید که چگونه یک عده متخصص، چارلی را تبدیل به موجودی اسیر تکرار میکنند. تکرار آنچنان او را از خود بیگانه میکند که نمیتواند از آن بگریزد و باین ترتیب عقل عملی تکراری یک نقطه خاص را به مناطق دیگر میبرد و آثار کمدی تراژدی را از خود بروز میدهد چارلی قدرت انتخاب ندارد.
چارلی چاپلین در یکی از درخشانترین صحنههای فیلم«عصر جدید». چارلی در این صحنه اسارت انسان را در چنگال عادتهای تکراری را به شیوهای جادوئی به نمایش گذاشت.
این متخصصین هستند که برایش انتخاب میکنند. آنان هیچ گاه به او حق نمیدهند که کارشان را نقد کند و به درون نظام پر از پیچ و مهرههای آنها پای گذارد. بهمین دلیل او را دیوانه قلمداد میکنند و به تیمارستان میفرستند. یعنی این مدرسیون مطلقطلب تخصصگرا هستند که مرگ سفید را برای چارلی تدارک میبینند و نه چارلی که میخواهد بعنوان یک هنرمند بزرگ، این نظام تاریک را به نقد بکشد.
مرحوم جلال آل احمد یکبار در مقدمه کتاب کارنامه سه ساله این موضوع را به نقد کشید. البته او میان علوم تجربی و فنون مربوط به آن با علوم اجتماعی و هرن تفکیک قائل میشد. او گفت:
«یکی دو بار دوستان گفتهاند و نوشته-و بصراحت- و چند بار هم جوانترها و لنگیدهاند-و در پسله که فلانی چرا مدتی است قصه نمینویسد؟ و بعد اینکه چرا در هر مقولهای قلم میزند؟… یعنی که لابد گمان کردهان که این قلم تخصصی دارد مثلا در قصهنویسی و نه در دیگر مقولات،…
نکته اول اینکه اگر متخصص سیمپیچی یک بوبین بودی، التبه که حق نداری در کار فیزیک اتمی دخالت کنی. که اوّلی فنی است و دومی علمی و هرکدام باز فرمول و دفتر و دستکها. امّا کار این قلم فرمولبردار نیست و سرکار آنکه قلم میزند اصلا با «علم» نیست، با «هنر« است. با مجموعهء فرهنگ است. چه در شعر، چه در نثر، چه در نمایشنامه، چه در نقد، چه در برداشت و الخ… و در چنین صورتی خوشا بحال صاحب قلمی که بیهنر نباشد و یا کمتر باشد و آنوقت بد الحال تو اگر بخواهی از سر بیهنری و بیفرهنگی بخوانی. و اصلا تو به حرفها بنگر و به اندیشهها. اگر پرت بود، وای بحال آنکه مینویسد. و اگر درست بود زهی سعادت تو که میخوانی. و بهر صورت تو که مجسمه نیستی. تو هم زبان داری و قلم و لابد فرهنگ. خوب بردار و بنویس که من از ونگونگ خوشم نمیآید. دستکم در عالم قلم که میشود رعایت آزادی را کرد «
و ادامه میدهد «قلم اینروزها برای ما شده یک سلاح. و با تفنگ اگر بازی کنی، بچه همسایه که به تیر اتفاقی آن مجروح نشود، کتفرهای همسایه که پر خواهند کشید»:
امّا من میگویم، هیچگاه برای شروع دیر نیست آنچه مهم است دارا بودن نیروی عشق و بهرهبردن از صداقت است که بدون این دو نیروی معنوی اگر مدرّس هزار دانشگاه هم باشی، چیزی از آستین خلاقیت بیرون نخواهد آمد و ناچاری در دام همان تکرار گرفتار شوی و پیچ و مهرهای باشی در دستان از ما بهتران. بنابراین قلم زدن یعنی درست کردن حریم برای آزادی و نقد کردن قلم یعنی پالایش این حریم و بقول جلال: «تو هم بنویس، تو هم نقد کن و اسم برایش بگذار.«
در آغاز مدرنیته جاذبه مطلق کردن نظام مدرسی به ظهور سازمانهای خطی در نظام تولید میانجامید، گروهی محقق بودند، گروهی تولیدکننده و گروهی هم به بازار میپرداختند. همه جدا از هم بودند و حق-
دخالت در امور یکدیگر را نداشتند. تجربیات انجام شده تا دهه هفتاد نشان داد که چنین سازمانهائی در قلمرو رقابتهای مولّد محکوم به فنا هستند، زیرا توان و قوه تغییر در آنها بسیار ضعیف است. بهمین دلیل مدیریت سازمانی شاخهای به مدیریت پروژهای تبدیل شد که در آن یک گروه بدور یک میز جمع میشدند و بصورت آزاد، و نه تنها در چهارچوب تخصص خود، ابعاد اجرائی پروژه را مورد ارزیابی قرار داده و تصمیم میگرفتند بلکه میتوانستند در این میدان جدید از جزمیت و فروماندن یکسویه در رشته خود رها شده و وارد حوزههای بازتری شوند. چرا ناچار شدند نقد بسته تخصصی قبلی را به نقد باز و آزاد دورهء بعد تبدیل کنند؟ چون انسان ذاتا نیازمند به آزادی است. و تنها در آزادی است که میتواند خلاقیت خود را بروز دهد. هزاران مثال در عرصه کارآفرینان مولّد موفق در عرصه اقتصاد سیاسی و هنرمندان بزرگ میتوان زد که هیچگاه درگیر تائید نظام مدرسی نبودند و حتی نظام مدرسی با آنها به جدال پرداخت و تراژدیها بوجود آمد.
نگاه کنید به زندگی آقای هوندا و یا حتی چرا دور برویم نگاه کنید به بسیاری از بازاریان خودمان که از شم قوی اقتصادی بهرهمندند امّا هیچگاه درس اقتصاد نخواندهاند. براستی اگر تنها اقتصاددانان حق فعالیت اقتصادی داشتند و یا تنها فارغ التحصیلان مدرسه سیاسی حق داشتند در امور سیاسی مداخله کنند و سیاستمدار شوند و یا حتی رأی بدهند چه وضعی بوجود میآمد؟ همین اواخر یک نمونه از بازتابهای اندیشههای تخصصگرا از زبان رئیس قوه قضائیه بیان شد. که اگر تنها به تخصص بعنوان معیاری برای فعالیت اجتماعی اعتقاد داشتیم باید به آن حرف گردن مینهادیم و اگر هم آن گفته را قبول نداشتیم نه بخاطر اندیشه مستتر در آن بلکه بخاطر آنکه ممکن بود کسان دیگری را محق در دخالت در امور سیاسی بدانیم گفته را رد میکردیم.
گوشت تازه بیاورید!
یک جامعهء علمی هیچ شباهتی به جامعهای که مطلقگرایان قلمرو مدرسی به ما نشان میدهند ندارد. یک جامعه فعال علمی و صاحب عقل فعال، جامعهء نقد و نظر و آراء است. نظریات و آرا در چنین جامعهای مدام نقد میشوند و حضور نقد است که اجازه نمیدهد هرکسی بدون آنکه صاحب رای و نظر باشد تریبونها و صفحات مجلات را اشغال کند. در جامعهای که نقد و تحلیل حاکم است. هرکس که مینویسد در مقابل نقد دیگران قرار میگیرد. و بهمین دلیل جامعهء رو به توسعه، جامعهایست که صاحبنظر و رای حرفش را میزند و در هجوم نقد فرار میگیرد. امّا جامعهای که تنها معیار سخنگفتن و نوشتن در آن مدارک نظام تحصیلی و اشتهار صوری نویسنده و متکلم به تخصص است، نقد بر نظر حاکم نیست و حاکم نخواهد شد، چراکه نقد بر نظر چون خود نظر امری خلاق است و خوب میدانیم که آنانی که در پشت سنگر گذشته و عقول گذشتگان کمین کردهاند با خلاقیت بیگانه میشوند و در عوض ظرفیت زیادی برای تبدیل علم به ایدئولوژی دارند. و جالب آنست که بگوئیم اتفاقا در جامعه مدرسزده است که هرکس بخود اجازه میدهد در هر حوزهای دخالت کند بدون آنکه دود چراغ خورده باشد و صاحب رای شده باشد. البته توجه داشته باشیم که این جریانهای مداخلهگر همواره مجوز مداخلهء خود را از همین نظام اخذ میکنند و از این طریق است که نیروی مدرک جانشین نیروی نقد میشود.
در جامعهای که نقد و تحلیل حاکم است، هرکس که مینویسد در مقابل نقد دیگران قرار دارد.
مدارک نظام تحصیلی و اشتهار صوری نویسنده و متکلم به تخصص است، نقد بر نظر حاکم نیست و حاکم نخواهد شد، چراکه نقد بر نظر چون خود نظر امری خلاق است و خوب میدانیم که آنانی که در پشت سنگر گذشته و عقول گذشتگان کمین کردهاند با خلاقیت بیگانه میشوند و در عوض ظرفیت زیادی برای تبدیل علم به ایدئولوژی دارند. و جالب آنست که بگوئیم اتفاقا در جامعه مدرسزده است که هرکس بخود اجازه میدهد در هر حوزهای دخالت کند بدون آنکه دود چراغ خورده باشد و صاحب رای شده باشد. البته توجه داشته باشیم که این جریانهای مداخلهگر همواره مجوز مداخلهء خود را از همین نظام اخذ میکنند و از این طریق است که نیروی مدرک جانشین نیروی نقد میشود.
برای حسن ختام به دو روایت از تاریخ فرهنگ جامعه خودمان اشاره میکنم شاید که موجب عبرت شود و بدانیم که جامعه عقل فعال، جامعهء بستهای نیست. مدارک اول را از کتاب زندگی شمس تبریزی نوشته محمد علی موحد انتخاب کردهایم و مدرک دوم را از دائرة المعارف اسلامی.
»میگویند شمس خوئی یکی از اساتید شمس تبریزی بود. وی فقیهی عارف مشرب بود و شاگردان خود را به دو گروه تقسیم کرده بود گروهی را صحفی میگفت و گروهی دیگر را متصرف در سخن، گروه صحفی آنهائی بودند که تنها آراء پیشینیان را حفظ کرده و آنها را بیان میکردند، بدون آنکه بتوانند از خود نیز اندیشهء نوئی عنوان کنند و گروه دوم یعنی متصرفان در سخن، اهل تحلیل انتقادی بودند و میتوانستند از خود چیزی نو بر این اندیشهها اضافه کنند. کار آنها چون آن زنبور عسل است که میتواند شهد گل را بگیرد و آن را تبدیل به عسل شیرین کند.
شما میگوئید: فلان کس برایم روایت کرد. میپرسیم آن فلان کس کجاست؟ میگویند: مرده است. او نیز از فلان کس روایت کرده. او کجاست؟ میگویند: مرده است… نمیخواهیم گوشت مرده بخوریم. گوشت تازه برایمان بیاورید. نقل از«فتوحات ابن عربی»
تنها یک نتیجه میتوان گرفت و آن اینکه اگر نتوانیمخلاق باشیم، هیچگاه نمیتوانیم خلاقیت را از یک مجوز مکتوب کسب کنیم و اگر خلاقیم بدانیم که ارزش آن مجوز مکتوب از خلاقیت ماست نه خلاقیت ما از آن. خلاقیت همیشه در میدان عشق و عقل زاده میشود. پس آنانی که فاقد عشقند در دام تکرار و توهم سرگردان میشوند و به تکهپارههای یک کاغذ تکیه میکنند. میدانید چرا؟ چون فقدان عشق صداقت را از آنها دریغ میکند.
در اینجا نقل قول دوستی را من میآورم که هنگامی که کتابش فروش بسیار نرفت، گفت ایکاش در این کتاب خود را مؤلف معرفی نمیکردم و یک فرنگی را بعنوان مؤلف قرار میدادم، چون در این صورت کتاب حتما مورد توجه قرار میگرفت و نقدها برایش مینوشتند. افسوس که هیچکس بما نگفت که این چیزها که میگوئی درست است یا غلط. در عوض بعد از پانزده سال قلمزدن اکنون در موقعیتی قرار گرفتهام که باید بدنبال مدرکی بروم نه اندیشه نوینی و همین یادآوری نشانهء آخرین ویژگی یک جامعه نقدپذیر و نقاد است. جامعهء نقاد جامعهایست که شوق به کشف و نوشتن را مدام بیشتر میکند ولی جامعه مدرسی جامعهء بستهایست که باید نومیدانه و کمکم بکناری بخزی تا شاید از درونش گاهبگاه جرقهای شب را اندکی سو و روشنائی دهد.
پی نوشت
1- اسپارت بخشی از یونان قدیم بود که سرزمین مقدونیه کنونی را تشکیل میدهد. مردم این سرزمین شیوههای ویژهای را در تعلیم و تربیت بکار میبستند از جمله، کودکان را در سن معینی از خانواده جدا میکردند و آنها را در اماکن خاصی تحت تعالیم سخت و انعطافناپذیر قرار میدادند تا برای پذیرش مسئولیتهای خاص در بزرگسالی آمادگی یابند. «تربیت اسپارتی»، «جامعه اسپارتی»و تعابیر دیگری از این دست کنایتی است بر شیوه تعلیم و تربیت خشک و خشن در جامعه اسپارت قدیم.
نشریه: علوم انسانیمهر 1376