یکی از ابهامات مهم در عرصهء روابط اجتماعی، ابهام حاصل از ارائه تعریف نادرست از مقولات سهگانه اجتماعی، یعنی سیاست-اقتصاد و فرهنگ است. تا زمانی که به تعاریف صحیح هریک از این مقولات دست نیابیم و نتوانیم مرزهای هریک را مورد شناسائی قرار دهیم، طبعا توانائی تحلیل تعامل این سه را نخواهیم داشت که لاجرم آثار این ناتوانی به صورت هرجومرج در روابط اجتماعی بروز میکند. باید توجه داشت که هرچند هریک از سه مقولهء فوق بطریقی نوعی نظم محسوب میشوند، امّا هریک از این نظمها دارای ویژگیهای خاص خود نیز میباشند. برخی در برخورد با شرارتها و برخی دیگر در برخورد با آگاهیهای آدمی شکل میگیرد. برای مثال نظم سیاسی، حاصل برخورد نیروهای فیزیکی و قانون با شرارتهای اجتماعی میباشد، درحالیکه نظم اقتصادی نوعی نظم فعال است که باید مبادلات در بستر آن شکل گیرند و سرانجام نظم فرهنگی باید بتواند بستر لازم برای ارتباطات آزاد را در جهت ظهور نیروی خلاقه آدمی فراهم آورد. همین سه وظیفه متمایز از یکدیگر، نشانه آنست که نظم سیاسی در جریان توسعه باید نظمی رو به افول و نظم فرهنگی باید نظمی رو به توسعه و گسترش یابنده باشد. پس نقطه شروع در هر حرکت توسعه، سیاست و نقطه ختم آن تحقق نوعی خاص از فرهنگ است، بدین معنی که در جریان توسعه، بتدریج با حل ضرورتهای مورد نظر، زمینه استفاده از نظم سیاسی در آن محدوده را از بین میبریم و در عوض نظمی فرهنگی را جانشین آن میکنیم.
بنابر توصیف فوق برای آن اندیشهای که مدعی تحقق پدیدهء توسعه اجتماعی است، نظم سیاسی باید نظمی افولی باشد. هرچه نظم معطوف به تحکّم کمتر، و نظم معطوف به اقناع بیشتر شود، امکان بروز خلاقیت فرد در جامعه نیز بیشتر خواهد شد. میدان نظم سیاسی در صورتی که نتوانیم جهت افولی آن را با نظم فرهنگی آشکار کنیم، میدانی ضرورت آفرین شده و مدام بر حجم و نیروی خود میافزاید. و برعکس میدان نظم فرهنگی میدان حرکات مبتنیبر آگاهیها و آزادیهاست. در چنین تبدبلاتی آن کدام اندیشه مسئولانه جامعی است که بخواهد تمامی حلقههای ارتباطی خود را با اجتماع، تنها از طریق نظم سیاسی شکل دهد. چنین اندیشهای بیشک در طوفانی از ضرورتهای خودساخته گرفتار میشود و نمیتواند دست به زایش فرهنگ بزند.
اینروزها در بسیاری از مقالات سیاست بصورتی تعریف میشود که تو گوئی فرهنگ و اقتصاد تنها زائدهای از آنند. هنگامی که همه مقولات اجتماعی باین شکل تبدیل به جزئی (حتی هرچند بزرگ) در درون تعریف ما از سیاست شدند، آنگاه این تنها سیاست خواهد بود که صحنهگردان جامعه میشود و چون آن عروسی خواهد شد که همه در آرزوی ازدواج با اویند. در این حال سیاست هم نقطه آغاز است، هم حلال مشکلات در بین راه و هم هدف. چنین دامنه فراخی طبعا هیچ راه گریزی برای آنکه بتوانی به صورتی تحلیلی سیاست را در جای طبیعی خود قرار دهی باقی نمیگذارد و باین ترتیب سیاست تبدیل به آنچنان مقولهء جامعی خواهد شد که کنار گذاردنش و یا تحلیل بردن و کوچک کردنش گناهی نابخشودنی خواهد شد. هیچ چیز از دام این سیاهچاله قوی نمیتواند فرار کند، همه در میدان جاذبهاش قرار میگیرند و تمامی تعاریف ما از توسعه و رشد اجتماعی دگرگون میشود. برای مثال، در این حال توسعه دیگر افول نظم تحکّمی و سیاسی در مقابل توسعه و گسترش نظم اقناعی و فرهنگی نیست بلکه توسعه تنها میتواند بصورت افزونی بساط و سفره نعم مادی در میدانی از حجیم شدن قدرت سیاسی تعریف شود. چنین توسعهای تنها میتواند به خلاء فرهنگی، به از خودبیگانگی افراد به آلایندگی محیطزیست آدمی و حیات بینجامد. به عبارت دیگر اگر نتوانیم توسعه را از طریق تعامل سه نیروی سیاست، اقتصاد و فرهنگ تعریف کنیم، بناچار باید در بند مادیّت حاصل از بزرگنمائی سیاست زندانی شویم و با بحرانهای حاصل از آن دستوپنجه نرم کنیم.
در این مقاله کوشش میکنیم نشان دهیم که توسعه آن هنگام تحقق مییابد که حتی برای مدتی کوتاه هم که شده بتوانیم به نیروی عقل فعال جامعه دست پیدا کنیم. نیروئی که میتواند از دامنه تأثیر مخرب شرارتها بکاهد و در نتیجه نیاز به نظم تحکّمی و مبتنی به زور را برطرف سازد. نیروئی که از طریق روابط فعال میان بخشهای فرهنگی-پژوهشی از یک سو اقتصادی، تولیدی از سوی دیگر بوجود میآید و طبعا محیط آزادتری برای بروز خلاقیتهای افراد مهیا میسازد. به عبارت دیگر، رویدادهای توسعه در جائی تحقق و استمرار مییابد که مدام از حجم فرامین سیاسی (حال چه قانونی و چه کوتاهمدت) کاسته شود و بر حجم فرامین فرهنگی (اقناعی) افزوده شود. چنین تعاملی بیشک برای آنانی که سیاست را در هسته یک سلسله رویداد قرار داده و اقتصاد و فرهنگ را مرده و یک غولآسائی مهارناشدهاش میکنند، قابل درک نیست. آنان بیشتر خوش دارند در تشنهء لحظات کوتاه استفاده از قدرت تحکّم سیاسی بمانند تا در لذّت شرکت شیبه
مدام ارتباطات حقیقی انسانی در مدار اقناع و علم و بالنده شود.
عقل کهنه، عقل نو
تبیین گذشته، حال و آینده و چگونگی روابط میان آنها در میدانی از فعالیت فرد و جامعه میتواند به آشکارسازی نیروهای متنوعی در عرصهء عملکرد یک جامعه بینجامد. در این حال کافی است که گذشته را همان عقل کوچک و خرد (عقل حاصل تجربیات آدمی است) و آینده را همان آرزوها و اهداف بدانیم (هر نوع مخلوق انسانی ابتدا در تخیل پدیدار میشود. بیمناسبت نیست که تخیل را مادر خلاقیت مینامند، با این حال نباید هیچگاه این نکته مهم را از نظر دور بداریم که آشکارسازی تخیل در قلمرو اکنون، زمانی میّسر است که بتوانیم بستر عقلانی ظهور آن را پیدا کنیم) در آنصورت«اکنون» مقام ظهور خواهد بود. اگر«اکنون»وجود نداشت، نه گذشته و نه آینده هیچ یک آشکار نمیشدند.
اگر گذشته را عقل، آینده را آرزوها و اهداف و اکنون را مقام تجلی و ظهور آنها بدانیم، آنگاه به راحتی میتوانیم بگوئیم که تسلط گذشته بر اکنون آدمی را اسیر تکرار کرده و خلاقیت را از او دور میکند و بهمین دلیل تسلط آینده یا آرزوها بر اکنون در صورت حذف تجربیات گذشته، آدمی را اسیر توهم میگرداند. بنابراین آنچه بسیار مهم است آنست که بتوانیم به همزمانی گذشته (عقل) و آینده (آرزو- هدف) در اکنون دست یابیم. و این جمله اخیر را میتوان تعریف خلاقیت یا عقل فعال دانست به عبات دیگر:
«عقل فعال از طریق همزمانی گذشته و آینده در اکنون (تأثیرپذیری و تأثیرگذاری تجربی از عالم خارج) ظهور میکند.«
میتوان چنین نتیجه گرفت که آنچه که برای هر فرد و هر جامعه که شوق به توسعه دارد. بسیار مهم است آنست که بتواند به عقل فعال دست یابد، یعنی بتواند با توجه به تجربیات گذشتهای که کسب کرده است اکنون را مورد هجوم آینده قرار دهد و خود را دائما نو کند، مولانا در مثنوی عالم را دائما در حال نو شدن میداند، هر لحظه مرگی و رجعتی است، هر لحظه عقلی کهنه میمیرد و عقلی نو و بزرگتر جانشین آن میشود.
هر نفس نو میشود دنیا و ما بیخبر از نو شدن اندر بقا پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی است مصطفی فرمود دنیا ساعتی است
پس دنیا در توالی ساعتها و لحظهها مدام نو توسعه در جائی تحقق مییابد که مدام از حجم فرامین سیاسی کاسته شود و حجم فرامین فرهنگی افزایش یابد
میشومد… «فرمود دنیا ساعتی است». در چنین میدانی البته آدمی باید بداند که نو شدنش چگونه انجام میشود. و از طریق آنچه چیز به چه چیز بدل میشود؟
با چنین تعاریفی اکنون میتوان نتیجه گرفت که جهت توسعه جهتی است که به ظهور و فعال شدن عقل نو در جامعه میانجامد. و برعکس جهت معکوس توسعه یعنی راکد ماندن در قلمرو عقلی خاص و تعصب ورزیدن به آن. اگر قبول کنیم که فطرت هستی بر نو شدن سرشته شده است، پس برای آنکه بتوان فرد و اجتماع را در زندان عقل کوچک نگاه داشت باید نیروئی زیاد بکار برد. یعنی زندانی کردن جامعه در عقلی کوچک مستلزم بکارگیری نیروئی است که مدام بیشتر و بیشتر میشود. چون جریان آبی کوچک که هرچه بیشتر جلوی آن را سد کنیم و نگذاریم که به حرکت خود ادامه دهد نیازمند به نیروئی بیشتر و گاه حیرت بار خواهیم شد.
اکنون در مقابل این پرسش قرار گرفتهایم که: چه نیروی متوقفکننده جامعه آن هم در حصار عقلی کوچک است؟ در جواب باید گفت در تحلیلی جامعه شناسانه از نیروهای اجتماعی با سه نیروی مهم مواجه میشویم. اینان عبارتند از نیروی تحکم و ترس که در میدان نظم سیاسی آشکار میشود، نیروی سرمایه که در میدان نظم اقتصادی خود را نشان میدهد، و نیروی آگاهی و معرفت که اوج شکفتگی آن در قلمرو نظم فرهنگی است. بسیار طبیعی است اگر بگوئیم نیروی عقل فعال در حوزهء فرهنگ آشکار میشود. چرا که حوزهء فرهنگ اصولا حوزه اقناع است. شما در قلمرو علم و هنر نمیتوانید با تحکم عمل کنید، نمیتوانید بگوئید من دستور میدهم دیگر اسید بر روی باز اثر نگذارد و یا امر میکنم که قانون عرضه و تقاضا بیاثر شود. بنابراین سه رکن عملکننده در قلمرو فرهنگ عبارتند از«اقناعکننده»، «دانش و آگاهی»، و سرانجام «اقناعشونده». امّا هنگامی که به قلمرو اقتصاد سیاسی گام میگذارید این سه رکن به«فرمانده»، «فرمان»و«فرمانگیر»تبدیل میشوند. با این تفاوت که در اقتصاد فرمانی که ابلاغ میشود در درون خود فضائی آزاد برای فرد فرمانگیرنده ایجاد میکند نظیر آنکه به مدیر خود فرمان دهید که فروش را دو برابر کنید. چنین فرمانی باعث میشود که مدیر مزبور از شما اقتدار و آزادی عملی خاص برای ظهور خلاقیت خود بخواهد. پس ماهیت فرامین اقتصادی به گونهای است که فرمانده تنها میتواند در خارج از محدوده عملکرد آزاد فرمانگیرنده تحکّم کند. و در درون این فضا ناچار است روابط خود را با فرمانگیر براساس همان روابط اقناعی و علم و آگاهی یعنی نقد و بحث متقابل و اقناع علمی استوار سازد. در قلمرو سیاست امّا همین فضای آزاد هم وجود ندارد. ماهیت فرامین سیاسی بگونهای که هیچ فضای آزادی برای فرد فرمانگیر ایجاد نمیکند و او ناچار است که آنها را بدون چون و چرا اجرا کند، درست به همین دلیل است که در حوزهء سیاسی به نیروی سلاح و یا هر نیروی فیزیکی دیگر احساس نیاز میشود. طبیعی است که آنگاه در جامعه به نظم سیاسی احساس نیاز میشود که جامعه چه در داخل و چه از خارج خود در معرض تهاجم شرارتها قرار گیرد. هنگامی که کسی قصد کشتن کسی را دارد و میخواهد چاقو را به شکم وی فروکند، فرصت برای اقناع کردن نیست و ناچار باید با تحکم و نیروی فیزیکی جلوی او را گرفت، همچنین هنگامی که یک مهاجم خارجی به کشور حمله کرده است، نمیتوان از طریق بحث او را به عقب نشینی واداشت، و بناچار باید از نیروی تحکم سیاسی و نظم آن بهره برد. و به صورت فیزیکی سریعا جلوی او را گرفت تا حمله و هجومی دیگر انجام نشود.
ملاحظه میفرمائید که سیاست نیروی مبارزه با عواملی است که از طریق شرارتآفرینی فضای امن فعالیت اقتصادی-فرهنگی را از بین میبرند و نمیگذارند محیط بحث و اقناع فرهنگی برای توسعه عقل فعال بوجود آید. به عبارت دیگر نظم سیاسی نظمی بازدارنده است نه نظمی شتابدهنده و از اینرو تنها از طریق شرارتها و جلوگیری از ظهورشان مشروعیت مییابد. تام پین میگفت: «جامعه محصول خواست ما و دولت محصول شرارت ماست». امّا مشکل بزرگ آن هنگام آغاز میشود که سیاستی که رسالت دفاع از مرزهای فعالیتهای آزاد فرهنگی و اقتصادی جامعه را دارد و باید جلوی نفوذ شرارتها و تحکمها را به این قلمروهای اقناعی بگیرد برای خود حق نفوذ و تأثیرگذاری در این حوزهها را قائل شود و نیروی تحکم را به مناطقی بکشاند که ذاتا غیر تحکمیاند. فی المثل بخواهد یک فرهنگ با اقتصاد خاص را به جامعه تحمیل کند!
حوزهء غیر قابل مکاشفه سیاست
میتوان چنین گفت که برای یک جامعه هیچ خطری بزرگتر از نفوذ سیاست و فرامین تحکمی آن به درون فضاهای فرهنگی-اقتصادی نیست. میدانید چرا؟ برای آنکه خلاقیت و عقل فعال اصولا در محیط تحکّمی شکل نمیگیرند. ذات و فطرت آدمی چنان است که تا محیط آزاد بوجود نیاید، از خود رفتار قابل مکاشفه بروز نمیدهد و طبعا زمینه را برای پژوهش و تحقیق فراهم نمیکند. محیط سیاسی محیط تسلط عقل کوچک جزم است، محیط تحکم است. خشک است، میگویند قانون کور و جزم است. سیاست آنگاه ظهور میکند که فاصلهء دو عقل بسیار زیاد باشد، همچون رابطه شما با بچهء تازه براه افتادهاتان که هنوز صاحب عقل نشده است و یا عقل اندکی دارد و در این حال تنها میتوانید فرمان دهید. دست نزن! دست بزن! بنشین! پاشو! و از این قبیل، در چنین محیطی امکان تبادل نظریات از طریق تحلیل انتقادی و یا حتی عقلانی وجود ندارد. بچه به شما وابسته است و به همین دلیل شما با آموزش عقل او را از خود مستقل میکنید. بنابراین محیط سیاسی محیط وابستگیآفرین است. مگر آنکه از طریق گسترش آموزش و پژوهش به اقتصاد و فرهنگ اجازه دهیم به حل اصولی معضل ضرورتهای سیاستآفرین بپردازند.
به عبارت دیگر به همان اندازه که سیاست میتواند جلوی ظهور و یا ادامه یک یا چند شرارت را بگیرد و نگذارد در محدودهای که در توان دیدش است تخریب کنند، (و این توان البته همواره محدود است) به همان اندازه از حل اصولی و عقلائی- انتقادی این شرارتها ناتوان است، یعنی نمیتواند به آگاهی از چگونگی ظهور این شرارتها دست یابد، این کارها در قلمرو توانائی فرهنگ و اقتصاد است و هرچه از اقتصاد به فرهنگ نزدیک شویم این توانائیها بیشتر میشود. به ویژه آنکه توجه داشته باشیم که هرچه رابطه تعاملی ماهیت فرامین اقتصادی به گونهای است که فرمانده تنها میتواند در محدودهء زمان حضور خود به عنوان فرمانده، تحکم کند
سیاست با فرهنگ و اقتصاد قطع شود و سیاست به این توهم بیفتد که میتواند به حل اصولی شرارتها بپردازد، بر دامنه و نیروی شرارتها افزوده میشود و جامعه دست به ضرورتآفرینی میزند.
اکنون بیائید خود را در این موقعیت قرار دهیم؛ یعنی حالتی را توصیف کنیم که در آن سیاست دچار این توهم میشود که میتواند شرارتها را بدون
بخود حق میدهد که بدرون فضاهای آزاد و اقناعی، فرهنگی و اقتصادی گام گذارده و بر این ادعا پا میفشارد که میتواند حتی معضلات فرهنگی و اقتصادی را با نیروی تحکمی خود حل کند. به عبارت دیگر سیاست از یک نیروی بازدارنده شرارتها و محافظ قلمروهای آزاد حرکت فرد و سازمان در حوزههای فرهنگ و اقتصاد بیک نیروی ادارهکننده، و یا بهتر بگوئیم کنترلکنندهء این دو تبدیل میشود.1. اولین و مهمترین بازتاب چنین نفوذی از بین رفتن حجم عظیمی از روابط اقناعی و مبتنیبر نقد و نقادی از مناطق فرهنگی و اقتصادی خواهد بود. با از بین رفتن روابط مذکور در قلمروهای اقتصادی و فرهنگی، رفتارها در این دو حوزه همچون حوزهء سیاست غیر قابل مکاشفه میشوند و با ظهور چنین رفتارهائی امکان دسترسی به اطلاعات قابل اتکا و صحیح میّسر نخواهد شد و طبعا امکان مطالعه و تحقیق و نتیجهگیری صحیح از دست خواهد رفت. 2. بتدریج با تحمیل هرچه بیشتر منطقهای جزم و کوچک سیاسی به حوزههای فرهنگی-اقتصادی، سیاست ناچار میشود از تعریف اصلی خود جدا شده و تعریفی جدید از خود ارائه دهد. در تعریف جدید سیاست به مجموعهای از فعالیتهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی تبدیل میشود. و باین ترتیب فرهنگ و اقتصاد به زائدهای از آن تبدیل گردند. دیگر موضوع سیاست اعمال نظم تحکمی برای جلوگیری از ظهور شرارتها نیست، اکنون سیاست حتی میتواند به زایش فرهنگ هم دست بزند و به همین دلیل بخود حق میدهد که یک نظام خاص ارزشی را به تمامی حوزههای فرهنگی تحمیل کرده و آنان را از توان زایش ارزشها و منطقهای نوین باز بدارد. 3. از آنجائی که فرامین سیاسی بصورتی میباشند که نیاز به حضور فیزیکی فرمانده یا افرادش کاملا احساس میشود با هرچه بیشتر نفوذ کردن سیاست به حوزههای اقتصاد و فرهنگ دو رویداد حادث میشوند و به صورت موازی گسترش مییابند:اول آنکه فرمانده ناچار است بسرعت بر نیروی سازمان خود از نقطهنظر کمّی افزوده و باین ترتیب حجم عظیمی از منابع کمیاب جامعه را از بخش فرهنگ و اقتصاد بسمت خود هدایت کرده و بهرهوری محیط را کاهش دهد. دوم آنکه نیروی بیرونی و فیزیکی تحکم بتدریج با نیروی جدیدی بنام تحکم از طریق ترس همراه میشود. تمامی سفرههای شکنجه بر روی چنین تحلیلی گسترده میشوند. با ظهور ترس فرد گاه آنچنان از خود تهی میشود که دیگر از وی هیچ هویت خلاقی ظهور نخواهد کرد. و باین ترتیب تحکم فیزیکی و ترس به دو علامت مهم در قلمرو فرهنگ و اقتصاد تبدیل میشوند. بازتاب اثر این دو نیرو در فضاهای مختلف جامعه ظهور علائم شرارتآفرین ثانویه است، چون دروغ، افتخارآمیز شدن تخطی از قانون در هنگام غیبت نیروی فیزیکی-سیاسی و سرانجام تهی شدن کامل فرد از اراده معطوف به اندیشه و اصول، بطوری که شخصیت وی در میدانهای متفاوت فرق کرده و در هر جائی برنگی درمیآید. 4. علامت مهم دیگر جامعهای که در آن قدرت سیاسی به حوزههای درونی آزاد فرهنگی-اقتصادی نفوذ کرده است، ظهور قوانین بیارتباط با واقعیتهای مربوط به قدرت جذب فرهنگی جامعه است. بطوری که قانونگذار حوزهء سیاسی اینجامعه اصولا به این نکته اهمیت نمیدهد که بازتابهای اعمال قوانین تدوین و تصویب شدهاش چیست و یا با تصویب این قوانین چند درصد از افراد جامعه مقصر و قانونشکن خواهند شد؟ همین بیتوجهی است که قداست و ارزش فرهنگی اطاعت از قانون را در جامعه مزبور از بین میبرد. و باز هم به همین دلیل قانونگذار ناچار میشود، حجم بیشتری از منابع کمیاب جامعه را صرف ایجاد سازمانهائی بکند که هدفشان نظارت و اجرای قانون و کنترل این نظارت است! 5. مجموعهء نظام ضرورتآفرین فوق منجر به افت کاربرد نقد آزاد خواهد شد بطوری که قدرت نقد آزاد مدیریتی در صحنههای اقتصادی و فرهنگی از بین رفته و بجایش سازمانهای بسته و ضد اطلاعاتی کنترلی بوجود میآیند. هرچه بر تعداد این نوع هزارتوهای نفوذکننده به اقتدار سیستم افزوده شود، از حجم اقتدار اصولی مدیر در این صحنهها کم شده و مدیر مزبور انگیزه معنوی خود را برای کار از دست میدهد. با فروپاشی نظام انگیزشی مدیر، محیط برای شرارت آفرینی او فراهم شده و جامعه دیگر نمیتواند از نعمت اقتدار مدیر پرانگیزه بهرهمند شود. در این حالت است که در سطوح مختلف نطفههای سازمانهای بسته و غیر قابل دید مافیائی شکل میگیرند. این نطفهها که سریعا چون غدههای سرطانی رشد میکنند، بتدریج آن بازمانده اقتدار مدیریت را هم از وی سلب کرده و خود تبدیل به ادارهکننده سیستم میشوند. درحالیکه نامرئیاند و دیده نمیشوند. این نوع از مدیریتها میتوانند بشدت از بهرهوری آشکار سیستم کاسته و نوعی خاص از بهرهوری نهان و منفی را بوجود میآوردند که در آن روابط مالی-امنیتی و اقتصادی و حتی فرهنگی غیر قابل دیدی در درون و برون سیستم شکل میگیرند. 6. در جامعهای که سیاست در تمامی ارکان مناطق آزاد فرهنگی-اقتصادی نفوذ کرده است. بتدریج نوع خاصی از اعمال ظاهری به عنوان ارزش تلقی میشوند و به همین دلیل ارزشهای واقعی فعال در درون مناطق فوق الذکر از بین میروند و ارزشهائیجایگزین میشوند که مانند سیاست باید سریعا قبل دسترسی باشند. برای مثال، در عرصه اقتصاد پول مهمتر از تولید و کار قلمداد میشود، چرا که آدمی را سریعا به اقتدار میرساند و یا در عرصه فرهنگ بدست آوردن یک مدرک علمی بالا بسیار مهمتر از ایجاد فهم در زندگی تعریف میشود. چرا که مدرک بالا میتواند موجب بروز اقتدار شود. به همین دلیل افراد در اینجامعه، ارتقاء خود را در زندگی نه از طریق خلاقیت در همان شغل بلکه از طریق ارتقاء از آن شغل و بدست آوردن شغل بالاتر تعریف میکنند و به همین دلیل در چنین جامعهئی همه از شغل خود ناراضیاند. این نارضایتی موجب کاهش شدید بهرهوری، بخصوص در سازمانهائی میشود که بیشتر تحت تأثیر نفوذ فرامین سیاسی قرار گرفتهاند. برای مثال در این جوامع کمترین میزان بهرهوری کار را کارمندان دولت دارند. در برخی از کشورها بهرهوری مفید کار در دستگاههای دولتی تا حد نیم ساعت در هفته هم رسیده است. (از جمله در کشور خودمان که بازدهی کار در همین حدود، یا اندکی بیش از آن است) 7. تحمیل سیاست به اقتصاد و فرهنگ سرانجام موجب تحمیل نوع خاصی از نظام فرهنگی میشود که معمولا ویژه نظامهای بوروکراتیک است. این نوع فرهنگ هیچ علاقهای به توجه به نیازمندیهای دیگر گروههای فرهنگی و بخصوص جوانان ندارد (گرایش به گذشته حاکم است نه شوق به آینده) و حتی هر نوع تمایل طبیعی احساسهای جوانان را بهر شکل ممکن بشدت سرکوب میکند. این سرکوب البته تنها فیزیکی نیست، بتدیریج با هرچه مادیتر شدن جامعه از طریق گرایش شدید به پول بیشتر برای قدرت بیشتر شرایطی که یک جوان با هزینه اندک اقتصادی میتوانست نیازهای طبیعیاش را ارضاء کند از بین رفته و تنها گروههای محدود از جوانان پولدار میتوانند از نعمت ارضاء نیازهایشان بهرهمند شوند. این تضاد بشدت آشکار، موجب بروز انواع بزههای غیر قانونی (نظیر دزدی و ارتشاء و غیره) برای کسب قدرت مادی میشود، تا جوان محروم بتواند زمینه لازم را برای ارضاء نیازهای خود فراهم آورد. (توجه داشته باشیم که شرایط اقتصادی معاصر، اختلاف طبقاتی را حتی به درون یک خانواده هم برده است). به همین دلیل میتوان چنین نتیجه گرفت که در جامعه با نظم صرفا سیاسی از تحکم بیشتر برای کنترل جوانان استفاده میشود و در مقابل کمترین خدمات برای آنها فراهم میگردد. و بهمین دلیل به همان اندازه ارزش سیاست آنگاه آشکار میشود که از این نیروی مهّم برای جلوگیری از نفوذ شرارتها به حوزههای اقتصاد و فرهنگ بهره گیریمکه چنین رویدادی ادامه یابد آثار ارتکاب به اعمال غیر قانونی در میان جوانان و دیگر گروههای اجتماعی محروم بیشتر مشهود میشود. این بحران آنگاه شدیدتر میشود که گروهی محدود از طریق اقتدار مالی بسهولت بتوانند با پرداخت رشوههای مالی به فضاهای لازم بر ارضاء نیاز خود دست پیدا کنند (یکی از ضرورتهایی که جامعه را سیاسیتر میکند). برای مثال زمانی بود که یک جوان میتوانست با مخارجی بسیار اندک نیازهای دوره جوانیش را با ازدواج کردن ارضاء کند امّا اکنون با محدود شدن فضاهای فرهنگی موجود از طریق اقتدار و نظم سیاسی وی ناچار است برای سادهترین نیازهایش ماشین، خانه و دیگر امکانات نظیر آنها پول فراوان در اختیار داشته باشد. ملاحظه میفرمائید که نفوذ سیاست به قلمروهای فرهنگ و اقتصاد چه بلائی بر سر جامعه میآورد. تعریف غلط از سیاست یعنی ارائه تعریفی که سیاست را ملغمهای از سیاست، اقتصاد و فرهنگ میکند و ایجاد زمینه لازم برای رشد این نظریه از طریق اقتصاد نفتی، بسرعت محیط را برای حرکت سیاست به سوی مناطقی که اصولا جایگاه نفوذ آن نیست آماده میسازد. به این ترتیب نیروئی که ذاتا برای محافظت از حوزههای زایندهء عقل فعال از طریق تحکم بر شرارتها و جلوگیری از نفوذ آنها بوجود آمده بود، خود به عاملی شرارتزا در درون حوزههای فرهنگی و اقتصادی تبدیل میشود. عاملی که تمامی ظرفیتهای معنوی بخشهای فرهنگ و اقتصاد را استحاله کرده و به ظرفیتهای مادی تبدیل میکند همین ظرفیتهای مادیاند که موجب آشکارسازی زشتترین اشکال تضادهای طبقاتی در جامعه شده و بخصوص جوان را برای ارضاء نیازهایشان بسوی ارتکاب بزه هدایت کنند. آشکار شدن چنین وضعی براستی تراژیک است. بنابراین درس بزرگ ما از زندگی همواره با تأکید بر روی این نکته همراه خواهد بود که؛ هر نیروی اجتماعی را در جایگاه ویژه خود بکار گیریم چرا که در غیر اینصورت واقعیت هیچگاه آشکار نخواهد شد. ارزش سیاست آنگاه آشکار میشود که از این نیروی مهم برای جلوگیری از عملکرد و نفوذ شرارتها به حوزههای اقتصاد و فرهنگ بهره گیریم این اندیشه که سیاست میتواند نیروی زانش فرهنگ و اقتصاد باشد بماند آنست که بخواهیم از طریق تحکم و فرمان دست به زایش خلاقیت و آزادی بزنیم و یا با فرمانی سیاسی یک قانون علمی را بیاثر کنیم. هر انسانی در هر جامعهای باید بتواند از حق ارضاء نیازهایش با حد اقل منابع لازم بهرهمند شود. جامعهای که نتواند نیازهای واقعی خود را و بخصوص جوانانش را درک کند و بسیاری از این نیازها را جدی نگرفته و امکان ارضاء آنها را تسهیل نکند تنها میتواند ناظر بر ظهور بدترین اشکال تضادهای طبقاتی و طبعا گسترش بزهکاری قانونی باشد و بس. اینجامعه بیشک جامعهایست که مرزهای تفاوت سیاست، اقتصاد و فرهنگ را از طریق تعریف نادرست از سیاست درنیافته است و از اینرو چنین جامعهای تنها میتواند ناظر بر فروپاشی بازماندههای روابط طبیعی و انسانی سالم درون خود باشد. اکنون میتوانیم به نتیجهء بحث خود نزدیک شویم و آن اینکه تأکید بر سیاسی کردن پدیدههای اقتصادی و فرهنگی، نوعی تحمیل گذشته به آنها است، گذشتهای که ناچار است با شوق فرهنگ و اقتصاد معطوف به آن برای نو شدن در آینده جنگ کند. این جنگ بناچار به توزیع نابرابر منابع اجتماعی میانجامد، بطوری که برای ارضاء سادهترین نیازها نیز ناچاریم از محدودهء این سیاست تحمیلی پا را فراتر بگذاریم تا شرایط را برای ارضاء این نیازها فراهم کنیم. از همین جاست که جامعه اسیر ولع و حرص میشود، کاری سترگ برای هدفی بسیار ساده، مصرف انرژی بسیار به بهای تهی شدن از اخلاق آن هم برای بدست آوردن هدفی خرد و کوچک. جامعهء سیاسی میدان تنفس را تنگ میکند و به همین دلیل بزهکاری توجیه لازم را برای جدال با وجدان فردی بدست میآورد. نتیجه بسیار تراژیک خواهد بود چرا که همه آدمیان برای گریز از نظم تحمیلی اینگونه سیاست، شوق زیادی در خود احساس میکنند!
نشریه:علوم انسانی مرداد 1376