بسترهای مناسب برای ظهور فساد

تیرماه ۱۳۷۵

فساد مقوله‌ایست که به دلیل فقدان یک سیستم‌ هدایت و رهبری مسلح به نقد و تحلیل، گاه چون‌ تقدیری ظهور می‌کند و گاه چون غده‌ای سرطانی از گوشه‌ای از سیستم؛ همچون خواستی که هنوز جایگاه‌ صحیح زمانی و مکانی ظهور خود را نیافته است.

فساد چه حاصل عملکرد مدیریت باشد، و چه‌ حاصل خواسته کور و سرکوب شده فردی، می‌تواند از نبود شرایط و موقعیت‌های عینی و درونی برای ظهور طبیعی آرزوها و ارضاء طبیعی نیازهای افراد اجتماع‌ ظهور کند. به عبارت دیگر در فساد همواره یک نوع‌ عدم‌تعادل میان خواسته‌های فردی و امکانات‌ اجتماعی به چشم می‌خورد. اگر انسان برای ایجاد نوعی رابطهء خلاق بین آرزوها و خواسته‌هایش با واقعیت‌های عینی جهان بیرونیش از عقل استفاده‌ می‌کند، و اگر به علت تغییر در شرایط جبری جهان‌ بیرونش بناچار نمی‌تواند در زندان و حصار عقلی‌ ثابت و جزمی فروماند، و باید با عقل فعال و قدرت‌ تحّول در عقول بر دامنهء شناخت و شهر خود بیافزاید، آنگاه فساد یا به علت نبود عقل مناسب و یا به علت‌ همان زندانی شدن در حصار عقلی جزم حاصل‌ خواهد شد. پس نیروی اصلی گریز از فساد از طریق‌ دستیابی به عقل فعال یا فزونی قدرت تحلیل انتقادی‌ بدست خواهد آمد. در تعریف ما، عقل فعال خود حاصل ارتباط فعال میان دستگاه هستی‌شناسی انسان‌ (یعنی آرزوهائی که انسان در مقابل جهل خود نسبت‌ به عالم خارج احساس می‌کند) و واقعیت‌های جبری‌ و عینی جهان بیرونی یعنی تجربیات آدمی است.

از یکسو نیروی فعال سازندهء اخلاق و معرفت، و از سوی‌ دیگر نیروی تجربه و عقولی که از گذشته چون میراثی‌ به انسان عطا شده‌اند، و یا خود خالق آنها بوده است، در ایجاد این عقل فعال مؤثراند. تنها تلاقی ایندوست‌ که می‌تواند به بروز خلاقیت آدمی در زندگیش‌ بیانجامد. آنکه توان نو شدن و نو دیدن جهان را از دست دهد، در زندانی قرار می‌گیرد که پلیدترین‌ سیاهچالهء قرون وسطائی تاریک‌تر است. و این‌ زندان، زندان تکرار است. همان زندانی که عین القضاه شیطانی‌اش می‌داند. هیچ زندانی، جز زندان، تکرار به‌ دور از اصلی‌ترین فطرت انسانی یعنی نوجوئی و نو خواهی نیست و هیچ نیرویی نمی‌تواند چون نیروی‌ تکرار، فسادآفرین باشد. در سطور آینده به تحلیل‌ رابطهء مهم میان فساد و عقل جزمی و خشک شده در آدمی خواهیم پرداخت.

هنگامی که از نعمت عقل فعال محروم شویم‌ بناچار به سراغ عقلی خرد و جزمی خواهیم رفت و تنها به آن متکی می‌شویم و از این‌رو است که رفتار تکراری و یا رفتاری از روی توهم از خود بروز می‌دهیم، همچون چارلی چاپلین در صحنه‌هائی از فیلم عصر جدید که با دو آچار در دستش گاه تنها کاری‌ تکراری امّا منطقی در محلی که باید باشد انجام می‌دهد و گاه کاری از سر توهم، آن هنگام که آن محل ویژه را ترک می‌کند از خود نشان می‌دهد.

تکرار و توهم دو روی سکه عقل و جزوی ثابت و مسلّط در آدمی هستند. اما فساد از دیدگاهی اجتماعی نوعی جهت‌گیری‌ منفردانه و بسته برای انتقاع شخصی نیز هست و از این‌ رو برای تحلیل آن باید که حوزه‌های متنوع روابط میان‌ فرد و جامعه را در مفهومی به نام مدیریت مورد ارزیابی قرار دهیم. برای ارزیابی این روابط توجه به‌ دو نکته زیر ضروریست.

۱. اول آنکه فرد همواره نشان خلاقیت و جامعه‌ نشان عادت است، چرا که خلاقیت همواره چون‌ نقطه‌ای در درون خودآگاه انسان فردی شکل می‌بندد و سپس به صورت اطلاعات و فرمان در جامعه ظهور می‌کند. ارزش اجتماع همواره درنقشی است که از طریق آن به‌عنوان یک ظرفیت غنی اطلاعاتی و یک‌ بستر مهم برای حضور در زندگی خلاق انسان فردی‌ عمل می‌کند.

۲. باتوجه به نکته فوق روابط فرد با جامعه‌ می‌تواند، یا بر مدار عقلی و جزمی و جزوی‌ (دیکتاتوری و فرمان‌دهی) و یا درقالب دستگاه تحلیل‌ انتقادی (خلاقیت بر بستر آزادی و انتخاب) تنظیم‌ شود.

در آن هنگام که عقلی جزوی و ثابت مدار ارتباطی انسان فردی را با جامعه تنظیم می‌کند همواره‌ ناظر بر افزایش بحران در درون چنین جامعه‌ای‌ خواهیم بود.

امّا در آن هنگام که مدار ارتباطی فرد با جامعه را دستگاه تحلیل انتقادی تنظیم می‌کند وضع کاملاً دگرگون می‌شود. در چنین جامعه‌ای به دلیل توزیع‌ دائمی دانش و آگاهی و توان تبلور آنها در کار و طبعا امکان بروز بیشترین امکان خلاقیت فردی ناظر به‌ ایجاد عقول متنوع و تبلور آنها در کار و طبعا بروز پدیدهء توسعه هستیم. چنین جامعه‌ای جامعه‌ای‌ فرهنگی است. در چنین جامعه‌ای نیروی خلاقیت‌ فردی به دلیل امکان ظهور قابلیت‌های خود دیگر ناچار نیست چون جامعهء قبلی خود را به مدار منافع‌ فردی مادّی و رو به تراید خود بکشاند و از همبستگی‌ اجتماعی بگریزد. برعکس فرد با تمایل و تاکید بر همبستگی اجتماعی همواره از رویاورزی و تأکید یکسویه بر منافع خود می‌گریزد چون جهت بروز خلاقیت خود را در جامعه یافته است.

در جامعهء اسیر عقل ثابت، همواره نگاه به گذشته‌ حاکمیت دارد و آینده مقوله‌ای مبهم است. امّا در جامعه‌ای با نیروی عقل فعال، نگاه به آینده انگیزهء حرکت آغازین برای ظهور خلاقیت فردی است. در چنین حالی رابطهء فرد با جامعه همواره درتقابل رشد یابندهء خلاقیت-عادت نو شده و توسعه و پیچیدگی‌ همراه با نظم فعال پیدا می‌کند، به عبارت دیگر نیز در عین‌ فرد خود را نو می‌کند، جامعه نیز از نعم این نو شده بهره می‌برد.

با همین مقدمه دریافتید که برای ظهور یک جریان‌ خلاق در رابطه فرد و جامعه نیاز به سه رکن اساسی‌ زیر داریم:

عقل گذشته (که جامعه آن را به فرد ارزانی‌ می‌کند) ، تجربه اکنون (که تنها ارتباط عملی و تجربی‌ فرد با جامعه برای ظهور خواسته‌هایش است) و قدرت هستی‌شناسی فرد با تخیل فعال (که نیروی‌ ویژه زایندهء خلاقت در فرد است) . ما به تجربه یعنی‌ زمان اکنون نیازمندیم. چرا که زمان اکنون تنها جایگاه‌ ظهور و مبادله هر معنویتی در تقدیر خلاقیت ماست و همچنین از توجه به عقولی که از گذشته آمده‌اند نیز گریزی نداریم چرا که آنها ما را از کمدی تکرار نجات‌ می‌بخشند و در نهایت به تخیّل فعال نیز پیوسته‌ایم‌ چرا که نقطه آغازین هر تحول خلاقی است و سرچشمهء اصلی نیروی انگیزش و شوق درونی یعنی‌ عشق است.

با این تعریف می‌توانیم چنین نتیجه بگیریم که‌ گریز از فساد آنهم بصورتی مطلق لااقل در این عالم‌ ممکن نیست. چراکه گریز کامل فساد به معنی- آنست که تمامی افراد یک جامعه روابط خود را در مدار سه رکن فوق تنظیم کنند خوب می‌دانیم که چنین‌ واقعه‌ای تنها در مدینه فاضله اتفاق خواهد افتاد، جائیکه این سه، خود را در عقل اول و یگانه متبلور خواهند دید بر این اساس برای تعریف یک جامعه که‌ اسیر فساد است باید توجه خود را به روابطی که‌ مدیریت آن با افرادش دارد معطوف کنیم. چرا که در محدودهء چنین روابطی است که فرد می‌تواند و یا نمی‌تواند خلاقیت‌های خود را بروز دهد. از اینرو اگر سیستم مدیریتی یک جامعه فاقد عقل باشد زمینه‌ اصلی برای ظهور فساد فراهم شده است. بهتر است در این مورد توضیح بیشتری دهیم.

می‌دانیم که نیروی ظاهر کنندهء اخلاق و نظام‌های‌ مبتنی بر زشت و زیبا همان تخیل فعال یا همان دستگاه‌ هستی‌شناسی یک حوزهء فرهنگی است که هویت خود را از آن پیدا می‌کند و این نیرو به‌عنوان یک دستگاه‌ زاینده معنویت به سرچشمه اصلی شخصیت آدمی، یعنی روح وی پیوند دارد و به همین دلیل دارای جلوه‌ای‌ ازلی-ابدی است.

امّا عقل همواره نظام خود را در مدار درست و نادرست تنظیم می‌کند، ازاین‌روی آن عقلی که حاصل‌ تقابل دستگاه هستی‌شناسی خاص خود و تجربه‌ جهان بیرونی است، طبعا نظام درستی و نادرستی‌اش‌ در راستای نظام زشتی-زیبائی مادرش یعنی همان‌ دستگاه هستی‌شناسی است. امّا اگر این عقل دگم‌ (جزمی) شود و بر درون آدمی حاکم گردد ارتباط فعال‌ دستگاه هستی‌شناسی فردی با تجربه‌های اجتماعیش‌ مختل می‌شود. به عبارت دیگر این عقل جزمی روح‌ آزاد آدمی را زندانی می‌کند. با زندانی شدن روح آن‌ جنبه خودجوش و پرانگیزه اخلاق نیز بدست این‌ عقل افتاده، جزمی و خشک می‌شود و بدین ترتیب‌ اخلاق هم از امری معنوی و درونی به امری بیرونی و سیاسی تبدیل شده و به جامعه تحمیل می‌شود. (اخلاق همواره از طریق نیروی قوی انگیزشی‌ هستی‌شناسی از طریق فرد بحرکت درمی‌آید و همواره مناظر جدیدی ایجاد می‌کند) و به همین دلیل‌ فرد قدرت تبیین خلاق و خودجوش هستی‌شناسی‌ خود را با تجربیاتش از دست می‌دهد. و در اینجاست‌ که چنین فردی حتی به همان دستگاه معنوی ازلی- ابدی هم بی‌اعتماد می‌شود، چراکه هیچ‌کس تاکنون به‌ چنین اخلاقی که از جهت سیاست خود را تحمیل‌ می‌کند، بدون اعمال فشار تحکم و سیاست تن نداده‌ است. شما می‌توانید فردی را وادار به انجام مناسک‌ خاصی که وابسته به مقوله‌ای معنوی است بکنید، امّا هیچ‌گاه نمی‌توانید او را وادار به داشتن اعتقادی خاص‌ کنید و یا به مکنون واقعی او پی‌ببرید، مگر آنکه خود بخواهد. از این روی در شرایطی که چنین عقل دمگی‌ می‌خواهد اخلاق سرمنشاء زایش خود را هم به محیط اطراف خود تحمیل کند، فرد اسیر چنین عقلی توان‌ ایجاد رابطه معنوی خود را با افراد از دست می‌دهد و ریاکاری اجتماعی از همین‌جا آغاز می‌شود.

کوشش برای حذف انسان از تاریخ

در عوض اگر عقل جزمی تحمیل شده به افراد از نوع تقلیدی باشد، یعنی مربوط به دستگاه‌ هستی‌شناسی حوزهء فرهنگی دیگری باشد، فرد در مظان حملهء آن، ناچار می‌شود بسرعت به دستگاه‌ هستی‌شناسی خود متوسل شده تا بتواند از این طریق‌ هویت خود را حفظ کند. تحرکات اخیر در جامعهء ما دقیقا حاصل برخورد این هستی‌شناسی معنوی مبارز و درونی فرد با عقل جزمی و تحمیلی غربی بود. که‌ خود فساد ویژه خود را ببار آورده بود.

امّا در حالتی که رابطه فرد و جامعه در مدار دستگاه انتقادی تنظیم شود، هم با جریانی از عقول نو و جدید و هم با توسّع اخلاق و گسترش نظم خودجوش‌ در ارتباط افراد با یکدیگر روبرو می‌شویم. در این‌ شرایط از یکسو با حرکت خودجوش و خلاق‌ اخلاقی-انگیزشی فرد بسوی جامعه روبروئیم و از سوی دیگر با توان پذیرش این خلاقیت از سوی‌ جامعه و نظام مدیریتی آن. ازاین‌روی چنین جامعه‌ای‌ همواره می‌تواند بی‌نظمی‌های تحمیل شده بخود را کنترل کند. برخلاف جامعه اسیر مدیریت با عقل‌ جزمی که با سرکوب جبری نیروهای خلاق، زمینه‌های‌ ظهور جدی فساد را فراهم می‌کند و بر بی‌نظمی خود می‌افزاید، این جامعه فضای جالبی برای ظهور خلاقیت فردی ایجاد می‌کند. جامعهء با مدیریت مسلح‌ به دستگاه تحلیل انتقادی به واقع جامعه‌ای پیروز و رو به توسعه تعریف می‌شود. چرا که نیروی همبستگی‌ اجتماعی میان افراد آن قوی است. در این حال از آن‌ روی که فرد توان بروز خلاقیت در اجتماع را پیدا می‌کند خود را نسبت به آن مدیون می‌داند. امّا فردی که‌ همواره ناظر بر سرکوب نیروی خلاقه و تمایلات‌ نوآورانه خود است، نه‌تنها هیچ احساسی دینی به‌ جامعه خود ندارد بلکه چون یک آنارشیست تنها به‌ منافع فردی خود می‌اندیشد.

یکی از ویژگی‌های جامعه با مدیریت عقل جزمی‌ و جزوی حذف انسان از تاریخ است، بطوری که کلیه‌ سیستم‌های آن تاریخ برای مردگان می‌نویسد (توجه‌ کنید به تاریخچه‌هائی که در چنین جماعاتی از زندگی‌ سیستم‌ها عرضه می‌شود) و به همین دلیل رابطه فرد خلاق با چنین جامعه‌ئی تنها در مدار خواسته‌های‌ مادّی تنظیم می‌شود و نه در مدار خواسته‌های معنوی، حتی این خواسته‌های اخیر نیز تنها به وسیله‌ای برای‌ اخذ منابع مادی بیشتر تبدیل می‌شوند.

پس با تسلط عقل ثابت حال با هر منشائی (چه‌ داخلی و چه خارجی-تقلیدی) نتیجه یک‌چیز خواهد بود، گریز جبری فرد از معنویات و طبعا بروز فساد در اجتماعی.

توجه داشته باشیم که انسان فردی، آنگاه که در مقابل جامعه قرار می‌گیرد دارای سه تمایل مشخص‌ می‌شود که نسبت به نیروی هریک از این تمایل‌ها از خود رفتارهای متنوعی بروز می‌دهد. اینان عبارتند از: تمایل به افزونی تسلط بر دیگران یا تسلط فرمانی که از طریق زور و تحکّم بیشتر بر دیگران بدست می‌آید و رشد می‌کند که موضوع سیاست است، دوم تمایل به‌ اخذ قدرت سرمایه از طریق تجمع پول و ثروت برای‌ گشودن دیگر افقهای قدرت است که موضوع اقتصاد می‌باشد. و سوّم تمایل به فزونی دانستن بیشتر، تبلور آن در کار و اخذ احترام اجتماعی از طریق تبادلات‌ آگاهی‌ها و معرفت‌هاست که موضوع فرهنگ است. (این آخری همان حوزه‌ایست که به انسان قدرت‌ حضور در تاریخ را عطا می‌کند) .

با اندکی دقت متوجه می‌شویم که هرچه از تمایل‌ اول به تمایل دوم و سوم نزدیک شویم از تحرکی‌ عقلائی امّا خشک و محدود بسوی تحرکی اخلاقی- انگیزشی و انتقادی گام گذارده‌ایم علت نیز روشن‌ است. سیاست از آن‌رو که به تحکم و فرمان مربوط است به عقل ثابت تمایل پیدا می‌کند. امّا فرهنگ از آن‌ روی که گشاینده آگاهی‌هاست موجب بروز انگیزش‌های رفتاری کنترل شده توسط خود فرد می‌شود. در حقیقت در سیاست فاصلهء میان فرمان‌ دهنده تا فرمان پذیرنده را چیزی جز اطاعت پر نمی‌کند (که خود به معنی فقدان فضا برای حرکت آزاد فرد است) یعنی این رابطه تنها به پذیرش مطلق فرمان‌ می‌انجامد و فرد فرمان‌پذیر هیچ فعالیت مستقلی انجام‌ نمی‌دهد، امّا در اقتصاد چنین نیست و این فاصله را روندی بنام حرکت سرمایه و قواعد آن پر می‌کند، یعنی فرد فرمان‌پذیر، خود نیز باید جنبش مستقلی‌ بکند. ازاین‌روست که شما می‌توانید به شخصی‌ فرمان‌دهید: دست مراببوس. امّا نمی‌توانید فرمان‌ دهید که در همین لحظه درست به اندازه زمان بوسیدن‌ دست باید درآمد تو دو برابر شود. در فرهنگ وضع ازاین هم پیچیده‌تر می‌شود، چرا که واسطه مزبور را روندهای گسترش آگاهی و معرفت اجتماعی و فردی‌ پر می‌کنند که به زمانی طولانی‌تر نیازمند هستند.

در نگاهی دیگر همواره باید توجه داشته باشیم که‌ سیاست از مقولات ضرورت است و بدون پشتوانه‌ اقتصاد و فرهنگ، فرد فعال اسیر آن از خود هیچ‌ حرکت مستقلی بروز نمی‌دهد. همواره ضرورتی پیش‌ می‌آید که شما ناچارید برای امری فرمان دهید (فقدان‌ آگاهی یا فقدان توان خلق آگاهی) اقتصاد از مقولات‌ وسیله است، چرا که با حوزه‌های فعالیت و کار اجتماعی (تکنولوژی و علم) برای افزایش ثروت‌ مادی و به اعتباری معنوی فرد و اجتماع روبروست. یعنی رابطه فرد با مدیریت را از طریق کار تنظیم‌ می‌کند و سرانجام فرهنگ از مقولات هدف است، چرا که غرض آدمی از زیست انسانی خود، افزایش سطح‌ آگاهی و معرفت اوست. حال در هنگامیکه سیاست‌ خود را در مقام دو نیروی دیگر یعنی اقتصاد و، بخصوص فرهنگ قرار دهد و از مقولات هدف گردد، آنگاه است که اقتصاد و فرهنگ را تبدیل به وسیله‌ای‌ برای گسترش و رشد خود می‌کند یعنی تمامی‌ دریچه‌های آزاد فعالیت فرد را در فرهنگ و اقتصاد مسدود می‌کند. لذا می‌توان چنین نتیجه گرفت که آن‌ نظام مدیریتی که همواره بر حجم قوانین و فرامین‌ تحکمی خود می‌افزاید و یا ناچار می‌شود فرامین‌ خو را با زور و نیروی بیشتری به محیط خود تحمیل‌ کند. نظامی سیاسی و کمیّت نگراست.

نکتهء جالب دیگر در مورد تمایز فرهنگ و سیاست در آنست که در فرهنگ همواره ناظر بر ظهور معرفت و آگاهی است در درون فرد و کنترل خودجوش و مستقلانه می‌باشیم. امّا در سیاست دیگر اثری از برخورد معنوی فرد با جامعه دیده نمی‌شود. بدین‌ معنی که فرهنگ و اخلاق کار و زندگی که باید از درون‌ آسمان خیال فرد بجوشش درآیند، هر لحظه نو شوند و چون باران رحمت بر جامعه سرازیر شوند با جهتی‌ معکوس و تحکّمی روبرو می‌شوند که چون تف تند حرارت تمامی این‌باران را پیش از آنکه به زمین‌ اجتماع برسد بخار می‌کند. بنابراین در حالی‌که ناظر بر فروپاشی جهت خلاق و مستقل فرهنگ و اخلاق در فرد هستیم، ریاورزی و ترس در درون وی چون‌ علفهای هرز شروع به رشد می‌نمایند. هیچ شکی‌ نیست که این عمل می‌تواند نوعی تهی‌سازی‌ انگیزش‌های فرهنگی و معنویت مربوط به آن نام گیرد. او در این حال ناچار است خود را مرکز عقلی و ارزشی جهان بیاندازد و کمدی توهمی که از آن یاد کردیم از همین‌جا آغاز می‌شود (خود مرکز پنداری).

نگاهی به جدال مشروعه و مشروطه

درک این نکته که تنها این دستگاه هستی‌شناسی‌ ازلی-ابدی یعنی این دین است که جاودانه است‌ چندان مشکل نیست. هیچ انسانی تا بحال نتوانسته‌ است بگوید که تمامی تجربیات عالم را پشت‌ سرگذارده است، از این‌رو هیچ‌گاه نمی‌تواند برداشت‌ خود را از امری جاودانه، جاودانه معرفی کند. به همین‌ دلیل حافظ معتقد است که هیچ انسانی نمی‌تواند خود نیروی جاودانه‌سرائی را بدست آورد، تنها آن ذات‌ هستی آفرین باید چنین نیروئی را هدیه کند. از این‌رو عرفان اسلامی بصورت شگرفی توانسته است به ریشه‌ فسادانگیز عقل جزمی و جزوی که در حقیقت تحمیل‌ گذشته به آینده است دست یابد. می‌توانید به آثار مولانا مراجعه کنید که معتقد بود «آدمی باید هر لحظه‌ نسبت به لحظه قبل، جهان را نو نوتر ببیند” .

پس می‌توانیم چنین نتیجه‌گیری کنیم که عقل‌ جزمی جزوی آنگاه که خود را از طریق مدیریت‌ اجتماعی تحمیل کند فساد آفرین خواهد بود. حال چه‌ منبع این عقل داخلی باشد و چه خارجی، چه وابسته‌ (تصویرتصویر) به دستگاه هستی‌شناسی ما باشد و چه وابسته به‌ دستگاه هستی‌شناسی خارجی. این فساد از آن‌رو آشکار می‌شود که در آن شرایط فرد امکان حرکت آزاد خود را از دست می‌دهد. با این حال نوع فسادی که هر یک از اینان موجب می‌شوند متفاوت است.

برای نمونه می‌توانیم به جدال‌های دو کروه‌ مشروعه و مشروطه در انقلاب مشروطه توجه کنیم. در این انقلاب به علت آنکه نظام‌های مدیریتی مؤثر در آن نتوانسته بودند به دستگاه نقد ویژه خود دست یابند بناچار در مقابل هم قرار گرفتند، از دو گروه مهمی که‌ در این انقلاب در مقابل هم قرار گرفتن یکی به عقل‌ جزمی و جزوی داخلی متکی بود (مشروطه‌طلبان) و هیچ توجهی به افق‌ها و مناظر عقول جهانی و-

چگونگی برخورد هستی‌شناسی انسان‌ ایرانی با آن تجربیات نمی‌کرد و دیگری‌ تنها به عقل جزوی خارجی و فرنگی‌ متکی شده بود و آن را برای خود «مطلق”  کرده بود (مشروطه‌خواه) و هیچ توجهی‌ به تناقض شدید نظامی مبتنی بر درستی- نادرستی این عقل تقلیدی با دستگاه‌ ارزشی اخلاقی مبتنی بر زشتی و زیبائی‌ انسان ایرانی نمی‌کرد. هردو گروه معتقد بودند که هرآنچه که با عقل جزمی و جزوی آنها در تضاد است باید نابود شود. هردو گروه نیز با چنین‌ دیدگاهی بناچار تنها هدف خود را اخذ قدرت سیاسی‌ قرار دادند و از روی بجای آنکه مردم را هدف قرار دهند، آنان را تبدیل به وسیله‌ای برای اخذ قدرت‌ بیشتر برای مقابله با نیروی مقابل کردند (مشکلی که‌ تنها ما در جهان سوم با آن روبرو نبودیم) .

آن گروه که‌ به عقل جزمی تقلیدی اتکا داشت بر این اعتقاد بود که‌ باید تمامی مبانی اصلی هستی‌شناسی انسان ایرانی که‌ در قالب اعتقادات و ارزش‌هایش نفس می‌کشید بکناری گذارده شوند. آنان حتی اصل این نظام‌ هستی‌شناسی ازلی-ابدی را که جاودانه سرایانی چون‌ حافظ و مولانا را از خود بیرون داده است بزیر سئوال‌ بردند. تسلیم حیرت و ارائه عقل جزوی غربی کار خود را کرده بود، چشم و گوش معنوی آنها برای‌ شناخت این هستی‌شناسی کور و کر شده بود.

گفتیم نتیجه طبیعی اسارت در عقل جزمی و جزوی‌ تمایل شدید به اخذ قدرت سیاسی و گریز از نزدیکی‌ به مردم برای بروز نیروهای خلاقه درونی آنهاست، این اسیران عقل جزمی به مردم تنها به‌عنوان یک‌ وسیله برای سرکوب نیروی مقابل نگاه می‌کردند. آنان‌ دیگر به مردم و جهات بروز خلاقیت آنها توجهی‌ نداشتند. حتی آنانی به که عقل جزوی حوزهء داخلی‌ خود متکی بودند وضع خطرناک‌تری پیدا کردند، آنان‌ از یک سو به این عقل جزوی خود لباس جبرئیلی‌ می‌پوشاندند و چون دین، این برداشت عقلائی خود را از دین نیز جاودانه معرفی می‌کردند و از سوی دیگر به دلیل همراستائی نظام این عقل با نظام اخلاقی- هستی‌شناسی انسان ایرانی از تمامی ظرفیت معنوی‌ این نظام برای تسلط عقل جزوی خود به جامعه در عرصه‌ای سیاسی استفاده می‌کردند و این خود به‌ معنی تهی‌سازی امری معنوی از معنویت است. باین‌ ترتیب وضعی پیش می‌آید که حتی از دستگاه‌ هستی‌شناسی و معرفتی زاینده اخلاق و هویت‌ساز نیز در ذهن افراد اجتماعی بزیر سئوال می‌رود و ریاکاری‌ اجتماعی بصورتی کامل همه‌گیر می‌شود. اکنون‌ معنویت بجای آنکه اسباب شناخت معرفتانه خود شود به اسباب‌گریز مقابل قدرت و یا افزایش نیروی‌ سیاسی تبدیل می‌شود.

بسیاری از آنانی که اسیر فساد می‌شوند فرزند تقلید کورکورانه و تعصّب هستند

حافظ می‌گوید: در میخانه ببستند خدایا مپسند (یعنی دروازهء عقل فعال ر ابستند) که در خانه تزویر و ریا بگشایند

و تقریبا دو هزار سال پیش از وی نیز «لائودان”  حکیم فرهیخته چنین در گفتگو با کنفسیوس گفت‌  «آنانی که به دنبال تغییر خلق‌وخوی مردم‌اند، ریاکاری‌ می‌پراکنند”

بنابراین آنگاه که اخلاق جهت طبیعی خود را که‌ از سوی هستی‌شناسی درون فرد بسوی اجتماع است‌ معکوس کند، یعنی بخواهد از طریق نیروی سیاسی و تحکمی بر فرد تحمل شود تنها نتیجه همان‌ مخفی‌سازی هویت و تمایلات فردی در پشت ظاهری‌ معنویست. ریاورزی دقیقا یعنی همین عمل. مصلحانی این‌چنین، همواره از اینکه ناچارند از نیروی فیزیکی بیشتری برای کنترل اخلاق اجتماعی‌ بهره‌گیرند و دائما بر آجرهای دیواری که بدور اجتماع‌ کشانده‌اند بیافرایند در حیرت می‌مانند. آنان تقریبا این‌ نکته ساده را فراموش کرده‌اند که میان تحکم برای‌ انجام یک فعل تا انجام افعالی برای ایجاد یک اعتقاد معنوی در درون آدمی تفاوت از زمین تا آسمان است. شاید تنها این پیامبران بودند که توانائی درک این‌ ظرافت را داشتند.

افسوس که این فراموشی بسیاری از این مصلحان‌ را حتی بدون آنکه خود بدانند در محاصرهء حجم‌ عظیمی از ریاورزی و مادّیت قرار می‌دهد. در همین‌ جاست که تمامی فعالیتهای معنوی امکاناتی اصلی‌ بروز خود را از دست می‌دهند و به چیزی دیگر تبدیل‌ می‌شوند «بطوریکه ایمانی پرشور اسیر شایعات زنانه‌ می‌گردد. “(۱)

در چنین فضائی است که زمینه برای جذب‌ کوکورانه و تقلیدی عقل غربی آماده می‌شود. هنگامیکه به دلیل فقدان عقل فعال است دست‌های انسانها و بخصوص مدیران و روشنفکران یک جامعه برای‌ عرضه عقول متناسب برای زندگی فعال آدمی تهی‌ می‌شود. هیچ چاره‌ای جز تقلید باقی نمی‌ماند. مگر پیش از آنکه ما در این صد و پنجاه ساله پیش چشم باز کنیم و غرب را حیرت‌وار ببینیم روشنفکران جامعه‌ کیان بودند؟ مگر آنان مسئول این‌ ردیابی‌ها برای آنکه این‌چنین غرب را حیرت زده نپذیریم نیستند؟ . بدون آنکه‌ بخواهیم روشنفکران قبل از گشایش‌ دروازه‌های غرب صنعتی را محاکمه کنیم. به موضوع بحث خود بازمی‌گردیم.

چه باید کرد؟ چه می‌توان کرد؟

گفتیم که غرب را به دلیل عدم‌توجه‌ بیش از پانصد سال روشنفکر داخلی به رویدادهای‌ جهانی و طبعا نبود قدرت تحلیل لازم تنها از طریق‌ حیرت و تسلیم پذیرفتیم (و این خطری است که‌ ممکن است در صورت بستن دریچه‌های ارتباطی باز هم در آینده ما را تهدید کند) . این بود که گروهی از همان روشنفکرانی که با طناب فرسودهء عقل‌ جزوی‌اشان به آن دستگاه عظیم هستی‌شناسی ازلی- ابدی‌مان متصل بودند، آنچه را که مقلّدانه یاد گرفتند نه‌ تنها پذیرفتند بلکه چون وحی منزل پنداشتند (و این‌ نتیجهء طبیعی تبعید ملاصدرا را به کمک بود-کسی که‌ دارای یکی از برجسته‌ترین دستگاههای نقد بود) نتیجهء این پذیرش کورکورانه نفی تمامی رفتارهای‌ اخلاقی اجتماع بود که با آن عقل جزمی پذیرفته شده‌ نمی‌خواند و چنین شد که روشنفکر مدرن به جای‌ آنکه در کنار مردم قرار گیرد در مقابل مردم قرار گرفت‌ به همین دلیل بود که مدرنیته به درستی شناخته شد و نه به اخلاق مردم پیوند یافت. بلکه به علت آن‌که خود را به دولتها وابسته کرد، هم از نظر اخلاقی-درونی و هم در واقعیت بیرونی تبدیل به یکی از مظاهر اصلی‌ فساد و ولنگاری اجتماعی شد. و این در حالی بود که‌ شرق‌شناسی غرب به دنبال تأویل دستگاه‌ هستی‌شناسی انسان ایرانی بود و آنچه که امروز یاد داریم از آنهاست. به راستی روشنفکران ما قبل از این‌ ماجراها در پی چه چیزهائی بودند؟ از رنسانس در غرب تا زمان ظهور اولین تحلیل بر روی تفکر غرب‌ در ایران متجاوز از ۵ قرن می‌گذشت و جالب آنکه و تازه این تحلیل را هم یک شاپوئی مدرن نوشت. پس‌ بقیه روشنفکران به چه کاری مشغول بودند؟

براساس تحلیل فوق از نقطه‌نظر جهانی که ممکن‌ است فساد ظهور کند می‌توانیم در جامعه خود دو دورهء خاص با دو ویژگی پیدا کنیم: دوره‌ای که از انقلاب مشروطیت تا ۲۲ بهمن ادامه داشت و طی آن‌ عقل جزوی تقلیدی غربی حاکم بر اندیشه و حکومت‌ ما بود. در این حال فساد خود را به صورت از خود بیگانگی فردی، پرستش مظاهر فرهنگی این عقل‌ جزوی درک نشده، بی‌اعتقادی به قابلیت‌های داخلی، –

فروپاشی ارزش‌های کار و سرمایه، فروپاشی نظام‌های‌ مولد داخلی در بازار و گرایش به مصنوعات فرنگی و غربی. بی‌ارتباطی مردم با حکومت و بی‌اعتنائی‌ حکومت به ارزشهای برآمده از نظام هستی‌شناسی‌ انسان ایرانی، فروپاشی اخلاق مستقل فردی و تمایل‌ به تقلید ظاهری و اجباری اخلاق غربی بی‌اعتمادی به‌ خود و اعتماد چشم آبی‌ها، و غیره نشان داد. در دوران اخیر وضع دگرگون شد، بطوری که از همان لحظات آغازین این دوره تمامی مظاهر فوق‌ بسرعت فروریختند. در آغاز هدف این بود که نظامی‌ انتقادی میان هستی‌شناسی انسان ایرانی و تجربیات و خواسته‌هایش بوجود آید تا بتوان به عقل فعال لازم‌ برای توسعه دست یافت. امّا بسیار طبیعی بود که در مقابل یکصد سال فشار عقل جزوی تقلیدی از غرب‌ برآمده، گرایشی رادیکال و تندرو ریشه دواند که‌ پشتوانه آن را باید در همان گریز به عقل جزوی داخلی‌ و جزمی شدن در آن جستجو کرد.

بسیار طبیعی بود که در چنین فضائی در حالی که‌ عده‌ای مشتاقانه به دنبال ریشه‌یابی عمیق ارزش‌ها و یافتن رابطه فعال میان فرد و جامعه بودند (یعنی‌ رسیدن به عقل فعال) ، مظاهری از عقل جزوی جزمی‌ سربرآورند که ریشه در همان آغازین ادوار مبارزه‌ برای نیل به عدالت در مشروطه داشتند. این گروه اخیر دیگر عنایتی به یافتن فعال نداشتند و ندارند بلکه‌ آنان برآنند که همان برداشت عقلائی‌اشان (که محصول‌ دوره‌ای خاص بود) درست بمانند دستگاه‌ هستی‌شناسی معنوی انسان ایرانی، ازلی و ابدی است، همین‌وجه از نگرش جزمی نبود که در مقابل اجتهاد و قابلیت عظیم و ارزشمند نقادی آن‌میان آرزوهای‌ انسان ایرانی و مسائل روزش ایستاد. طبیعی بود که در آغاز این گرایش بنیادگرایانه که سالها در زیر سرکوب‌ نیروهای مقلد بود، انعکاسی اجتماعی پیدا کند. امّا امروزه همه برآنیم تا بتوانیم خود را از این نیروی‌ جزمی و غیرتحلیلی رها سازیم تا بتوانیم به آن عقل‌ فعالی دست یابیم که توانست قلمروی از آندلس تا دروازهء چین و ختن را برای خود دست و پا کند (حداقل برای آنکه تجربه تلخ روشنفکران دوران پیش‌ از گشودن درهای غرب را تکرار نکنیم) . به‌راستی‌ برای گریز از این فساد ریاکارانه چه باید کرد؟ چگونه‌ می‌توان در میان عظمت جاودان دین و تجربیات‌ روزمره به عقلی فعال دست یافت که بتواند گریزگاهی‌ از زندان تعصب‌ها و جزمی اندیشیدن باشد. در اینجاست که رسالت همهء روشنفکران متعهد این‌ جامعه مشخص می‌شود. ما هنوز خود به درستی‌ گذشتهء خود را کنکاش نکرده‌ایم آنچه داریم بدون‌ آنکه به صورتی خشک به نفی آنها بنشینیم. همه با دستگاه عقل فعال غربی بهم چیده شده‌اند. ما خود هنوز مفسّر روشن بین رابطهء فعال میان آرزوها و تجربیات زندگی خود نشده‌ایم و کاری بسیار بزرگ در پیش داریم که با انجام آن می‌توانیم مزّه واقعی استقلال‌ را بچشیم.

میان فساد حاصل از عقل جزمی وارداتی و فساد حاصل از عقل جزمی داخلی یک وجه مشترک وجود دارد و آن گسستنی است که هردو از دستگاه‌ هویت‌ساز انسان ایرانی یعنی هستی‌شناسی وی پیدا کرده‌اند. با این تفاوت که اولی به ولنگاری اخلاقی و دومی به ریاورزی و فقدان صداقت اجتماعی‌ می‌انجامد. با این حال هردو از یک آبشخور تغذیه‌ می‌کنند و آن آبشخور نادانی و فقدان عشق و معرفت و آزادگی است.

راه گریز از عقل تقلیدی وارداتی غربی اتّکاء و پیوند به عقل جزمی و خشک داخلی نیست، راه گریز

واقعی تنها در دستیابی به عقل فعال و در پیوند با معرفت درونی ما قابل جستجو است و برای این مهم‌ اولین رسالت ما شناخت هویت واقعی‌امان، یعنی‌ هستی‌شناسی انسان ایرانی است. بدون این شناخت‌ امکان ایجاد پیوند مسئولانه میان فرد با جامعه وجود نخواهد داشت و تمامی حرکات آزاد فردی برای ظهور خلاقیت با بن‌بست مواجه خواهد شد و بناچار پیوندی بسیار غیرمتعارف میان عقل جزمی و عنصر سیاست و قدرت برقرار خواهد شد. پیوندی که‌ سرانجامش چیزی جز پذیرش ناآگاهانه بیشتر همان‌ عقل جزمی تقلیدی نخواهد بود. و این خود به معنی‌ تکرار تجربه‌ای قبل و وابستگی آفرینی است.

عقل فعال در جامعهء ما که در آثار جاودانی چون‌ آثار حافظ، مولانا، عین‌القضاه و عطار خود را نشان‌ داده است همواره پشتوانهء چنین حرکتی خواهد بود، حرکتی که می‌تواند ما را در شناخت هستی‌شناسی‌ انسان ایرانی موفق گرداند. (۲)

از این روی است که در مقابل این ظرفیت همواره‌ دو گروه ایستاده‌اند، آنانی که با پذیرش تقلیدی عقل‌ غرب بیک‌باره تمامی هستی‌شناسی معرفتی انسان‌ ایرانی را به انکار نشستند و آنانی که می‌خواستند دینامیسم این هستی‌شناسی را از طریق جزمیت در یکی از عقول جزوی زائیده شده از همین‌ هستی‌شناسی از آن بگیرند. بنابراین می‌توان چنین‌ نتیجه گرفت که دشمن واقعی امروز ما تعصب و کوردلی است، تعصبی که حاصل غرور ناآگاهانه ما نسبت به عقل خودمان و یا نسبت به عقل خرد وارداتی‌ است، آنهم عقل جزمی که به خود لباس عقل اول‌ پوشانده است.

درک این نکتهء مهم که به قول مولانا همواره از دریای عظیم معرفت حق تنها می‌توانیم به اندازه‌ قابلیت خود کسب فیض کنیم و آب عقل برداریم‌ چندان مشکل نیست، امّا برای یک متعصب اسیر عقل‌ جزمی همین نکته غیرقابل پذیرش است، چرا که وی‌ به جای آنکه خود را بنده در حال تلمذ از این دریای‌ عظیم بداند و به آن دریا نگاه کند، آنچه را که در کاسهء دو دست خود جمع کرده است دریا می‌پندارند و خطر همواره از همین‌جا آغاز می‌شود. چرا که او یا آگاهانه و یا ناآگاهانه، می‌داند که تنها راه درک کوچک و خرد بودن میزان آب کف دست در مقابل دریا ایستادن‌ است. اما آن کدام فرد جزم‌اندیشی است که شهامت‌ این مقایسه را داشته باشد؟

تمامی آنانی که اسیر فساد می‌شوند محصول‌ چنین فضائی بوده‌اند، آنان فرزندان تقلید و تعصب‌ هستند و خوب می‌دانیم که چنین فرزندانی همواره از حقیقت و معرفت حضرت رب‌گریز دارند. چرا که هر دو گروه ناچارند اول بخود و بعد به جامعه دروغ‌ بگویند.

آدمی تنها آنگاه که به توان زایش عقل نو و نو شدن‌ از طریق دنیای آزاد تخیل درون و دنیای جبری تجربه‌ برون‌دست یابد شایسته نام انسان می‌شود. بنابراین‌ تمامی آنانی که حقیقت را تنها در چنگ خود بدست‌ آورده می‌پندارند ریاکارانی بیش نیستند و خوب‌ می‌دانیم که خداوند هیچ‌گاه ریاکاران و دروغ‌گویان را دوست ندارد. و شناخت حقیقت مطلق تنها او را بایسته است.

پی نوشت

۱- تعبیر از لائودان حکیم پیش از میلاد چینی است.

۲- همیشه به ما گفته‌اند که عرفان خمودگی و بی‌تفاوت است در حالی که عرفان نوعی دستگاه شناخت‌شناسی ویژه معرفتی و طبعا متکی به هستی‌شناسی انسان است. همین وجه آن است که‌ می‌تواند افق‌های بسیار مخفی اخلاق انسان ایرانی را برای ما کشف کند و این نکته‌ایست که بجز موارد معدود هیچگاه‌ روشنفکر ایرانی از آن بهره نبرد.

نشریه:علوم انسانی