روزگاری بود که فرار از محل کار و باصطلاح «فلنگ را در نیمه کار بستن»، در رفتن، یا دیر رسیدن بر سر کار و یا حضوری همراه با بیکاری بسادگی مسیر نمی شد. یکی از علل مهم که نمی گذارد این بهانه ها ظاهر شوند وضع کوچه ها و خیابانها بود. بدین معنی که نه ترافیکی وجود داشت و نه آلودگی و غش کردنهای ناگهانی ماموری در حین اجرای ماموریت خود. امروز وضع چنین نیست از محل کار و یا خانه که بیرون میزنی و میخواهی چند کار در چند محل تهران بپردازی، تقریبا معلوم است که حتی انجام یکی آن کارها هم چندان ممکن نیست. بهتر است ماجرایی را دنبال کنیم.
ماجرای انجام کاری در تهران:
۱- صبح ساعت ۹ از خواب برخاستم زنم گفت چرا اینقدر دیر به اداره ات می روی؟ به او گفتم مهم نیست، با این وضع خیابانها همیشه دلیلی برای تاخیر پیدا می شود. به خود گفتم روزگاری بود که برای ارضاء تنبلی خود و فراز از این کارهای تکراری و کسلبار، ناچار بودی هزاران بهانه را زیر و رو کنی و با هزار وسواس یکی را انتخاب نمایی، اکنون مهمترین بهانه و دلیل دم دست تو است مثلا کافیست از ترافیک و چند تصادف بین راهی سختی بگویی خدا حفظ کند این دست اندرکاران رادیو که اخبارش را مدام از رادیو بگوش میرسانند و راه های تصادف کرده و بسته شده را با صدای بلند جار میزنند.
۲- وارد محیط کار که شدم آه از نهادم برآمد متوجه شدم که از حقوق خبری نیست این بود که فریادم به هوا رفت اما در درون به خود میگفتم کجایی ای ارباب رجوع عزیز؟ دستت چو نمیرسد به خانم خانه، دریاب و کنیز مطبخی را.
۳- طبق معمول جناب معاون در راهرو اداره خرم را گرفت و گفتند چرا دیر اومدی؟ منهم مثل یک ضبط صوت گفته های رادیو را بدون انداختن یک واو در مورد راههای بسته از ترافیک تکرار کردم. معاون که همان چند لحظه پیش همین جملات را از رادیو شنیده بود با تعجب به فکر فرو رفت و منهم با استفاده از این وضعیت فلنگ را بستم و به اتاق کارم فرار کردم. صدایش را از درون اتاق میشنیدم که میگفت: که اقلا اگر دروغ می گویی انشایش را عوض کن!
۴- پیشخدمت اداره داشت استکان چای را مقابل من می گذارد که روزنامه را باز کردم و دیدم این سئوال را مطرح کرده که چرا حقوق یک فرد ایرانی باید از حقوق مشابه فرنگی اش کمتر باشد. به خود گفتم چرا این نویسنده به اداره ما نمیآید و با روش کار ما آشنا نمیشود تا تا پاسخ پرسش خود را پیدا کند؟
به قول مولانا
آفتاب آمد، دلیل آفتاب
اگر کار را همان عرضه تلقی کنیم (چرا که کار است که موجب افزایش عرضه میشود) و فرد را در مقابل آن نماد تقاضا (چرا که فرد است که موجب بروز قدرت تقاضا میشود). آنگاه هر تعداد که از ساعات کار خود بدزدیم، در حقیقت در حق خود اجحاف کردهایم، چرا که از عرضه کم کرده و طبعا موجب برهم خوردن تعادل عرضه و تقاضا میشویم. مثلا فردی که یک ساعت کار مفید دارد ولی برای هشت ساعت حقوق می گیرد، بد آن است که یک واحد عرضه ایجاد می کند در حالیکه هشت برابر آن تقاضا دارد. این بدان معنی است که کالا هشت برابر گرانتر خواهد شد.
به هر تقدیر بهانه های کوچک برای فرارهای کوچکتر همیشه موجب بروز پدیدهای م یشوند که همه نامش را میشناسیم نامش همان فقر است.
در کشور ما، ضعف مدیران در بهره ور کردن محیط کار (از طریق انتخاب افراد با استعداد و توانمند) از یکسو نادانی ما نسبت به این نکته که فرار از کار زرنگی تلقی نمیشود، دو دلیل عمده ظهور فقر شده اند.