پرسش از اندیشه مارکس

پرسش از اندیشه مارکس، پرسش از چگونگی تحولات اجتماعی است. بر این اساس تحلیل ما از اندیشه مارکس نیز با همین پرسش آغاز می‌شود. به طور کلی و در رابطه با اندیشه مارکس می توان موضوع تحولات اجتماعی را با یک پرسش اساسی آغاز کرد. از منظر اقتصاد سیاسی آیا موضوع تضاد میان کار و سرمایه می‌تواند به عنوان یک تضاد و تامل و اصلی در عصر سرمایه‌داری عمل کند یا آن که این تضاد نیز تابع موقعیتی است که نیروهای مولد در آن قرار دارند و پرسش هم این است که چرا باید در آنتاگونیسم این تضاد، تنها اقتصاد سیاسی وارد میدان شود و اثری از فرهنگ نیست.

مارکس خود در سرآغاز ظهور دوره غول آسایی ساختارهای اتوماسیون – تولیدی می‌زیست، چنین به نظر می‌رسید که مارکس گذار از این دوره را بدون وحدت اقتصاد با سیاست توسط پرولتاریا اماکن پذیر نمی‌دید و نقشی برای سرمایه‌داری قائل نمی‌شد و یا اصولاٌ فکر می‌کرد که نهایت تکامل ساختارهای تولیدی همین اتوماسیون است. در این کتاب نشان خواهیم داد که جریانات تحرکات اجتماعی تاکنون نشان داده‌اند که سرمایه‌داری در این انتقال نقش داشته است. انتقال از دوره غول آسایی و نگاه یک‌سویه به اتوماسیون به دوره شتاب گیری دیالکتیک اتوماسیون خلاقیت منجر به تبدیل کار به یک متغیر فعال می‌شود و همین ضرورت است که بر جنسیت روابط سرمایه بر کار اثر می‌گذارد و روابط این دو را از روابطی تحکمی و یک‌سویه (فرامین اجرایی) به روابطی اقناعی و دو سویه (فرامین تبدیلی) متحمل می‌کند.

از منظر فلسفی نیز موضوع بسیار مهم است. واقعیت آن است که آنچه که تضاد کار و سرمایه می‌نامیم در حقیقت تضاد میان قطبی شدن قدرت (اختلاف) و مبادله آن است. بررسی تحلیلی این تضاد نشان می‌دهد که هر چه دیالکتیک خلاقیت – اتوماسیون در سازمان‌های کار شتاب می‌گیرد و سازمان‌های کار دستخواش تحولات کوتاه مدت می‌شوند و بر ضرورت کاهش اختلاف و قطبی شدن قدرت از طریق افزایش مبادله آن افزوده می‌شود. این اصل می‌گوید هر چه فرآمین کار دچار تغییر و تحول از طریق دانایی (فرهنگ انتقادی) شود، بر ضرورت کاهش اختلاف افزوده می‌شود. به طوری که نهایت شتاب تغییر به ضرورت تساوی قدرت‌ها فرجام می یابد.

البته تساوی قدرت‌ها یعنی یکسان سازی و مشابه شدن نیست. بر عکس فرآیند توسعه ذاتاً تکثرزا است. هر چه در یک سیستم قدرت تغییر بیشتری پدید آید در فضای مبادلاتی آن نیز باید این رویداد اثر گذارد تا مبادله که شرط زیستن سیستم‌هاست امکان پذیر شود. بنابراین، میدان قدرت همواره تحت تاثیر سه جزء اقتصاد، سیاست و فرهنگ انتقادی قرار می گیرد به طوری که ماهیت قدرت از اقتصادی – سیاسی به اقتصاد توسعه‌ای – اقتصاد مسلح به فرهنگ انتقادی- بدل می‌شود.

در  کتاب مارکس و تکنولوژی کوشش شده است با تحلیل نظر مارکس بر اساس دو موضوع فوق، میدانی تحلیلی برای تبیین رویدادهای اجتماعی بر اساس ظهور متغیر کار ارایه شود. اگر ماکیاول اولین متفکری بود که توانست قدرت سیاسی را با تمام ویژگی‌های خاصش مورد تحلیل قرار دهد، این مارکس بود که توانست رابطه تحلیلی اقتصاد با سیاست را کشف کند. با این حال به نظر می‌رسد که جهان به متفکر سومی نیز نیازمند است. متفکری که روابط هر سه قدرت سیاسی، اقتصادی و فرهنگی (فرهنگ انتقادی) را مورد تحلیل و تفسیر قرار دهد. عصری که با انقلاب صنعتی آغاز شد، دوره پایان نظم مجرد سیاسی و ظهور نظم اقتصاد سیاسی بود. دموکراسی پدید آمده محصولا همین رابطه خاص میان اقتصاد با سیاست در شرایط جدایی آن‌ها از یکدیگر بود. عصری که خواهد آمد، عصری است با ظهور تاثیرات متقابل هر سه رکن سیاست، اقتصاد و فرهنگ. دموکراسی که این عصر پدید خواهد آورد از درون سازمان‌های کار بر می‌خیزد. نیرویی است مسلح به فرهنگ انتقادی و از این رو با توان نقد مدام خود قدرتی است که مدام خود را تصحیح می کند. چنین قدرتی با دموکراسی که بورژوازی بعد از انقلاب صنعتی پدید آورد اصولاً کورکورانه حرکت نمی‌کند. نیروی جدید مسلح به قدرت تحلیل انتقادی است.

نشر پایان