دلقکان و شمن ها

ما دلقکان آستان قدرتی بودیم جنون زده

می خواستیم دستان آلوده بخون جنون را

با تبسم اندیشه ای پاک کنیم

اما هنوزهم

در فاصله جنون و تبسم حیرانیم

و زهرخند سرگردانی

گریبانمان را رها نمی کند

هنوزهم

برای رنج آفتاب

مرثیه می سراییم

و زهرخندی نثار شب سیاه نومیدی می کنیم

آنان اما

بازماندگان شمن هائی بودند

که می خواستند آواز آرزو را

به خاک بارور شده از مرگ رساندند

آنان چون سنگی عبوس

بر بام خانه ها نشستند

تا آینده

به حافظه خاک راه نیابد

و عشق را

به شبح گناهی نابخشوده

بدل کردند

کنون ما دلقکان

به شرم آفتاب پناه برده ایم

و میراث سرخوشی را

در پس دروازه ایمان

جاگذارده ایم

و آنان

استوار و بیرحم

اشکهامان را

چون مرهمی بر زخمهامان گذاردند

و با دردهامان

سفره زندگی شان را

پهن کردند