نگاه کن!

نگاه کن!

از همان خشک خاک ها

از همان سرگردان ابرها

از همان تشنه شاخه ها

کنون

شکوفه های تازه محبت می روید

نسیم خوش بهاری

بوسه شادی را

بر صورت اخم

می نشاند

به فراموشی تن مده

به صف زنده شکوفه ها بنگر

که از زندان زمستان سر بر می کشند

به همآغوشی خورشید و باران

نگاه کن

که زمین یخ زده را

در جشن دانه ها

به دشت سبز زندگی می سپارد

دست بر شانه های نگاه و سلام بگذار

فراموشی مرهم نیست

شاخه های زیتون را بدست گیر

شهر را خبر کن

بهار با باران بوسه هایش

در راه است

و نوعروس امید

به غمزه نگاهی

هزاران عاشق را

بیدار می کند

و آن کوچه های تاریک گناه و هراس را

با شعله بوسه ها و آغوش ها

روشن می کند

کجایند آن پهلوانان دشت های سبز

تا در سفره امن یادهاشان

هزاران شکوفه

زندگی را سلام کنند

کجاست آن همراه شبهای هول

تا به همت پیاله ای

عشق را

از زندان گناه و شلاق

نجات بخشیم

و بر پیشانی آفتاب بوسه زنیم