می گفت
در آخرین لحظه زندگی
آنجا که حقیقی ترین بدرودها متولد می شوند
ایستاده ام
تا کسی بدام بهشت و دوزخ نیافتد
می گفت
از تو چه خواهم؟
بهشت!
باغی که در هر گوشه دشت خیال
آنرا خواهی یافت
یا دوزخ!
مغاکی که در هر تجربه کین
آتشی هراسبارتر از آن
بر می خیزد
از تو چه خواهم؟
و می گفت
هر کس به تمنائی
ترا میجوید
من اما بی هیچ تمنائی
بی هیچ خواسته ای
دیگران در قرعه زندگی
به دریوزگی پناه بردند
من اما
هنوزهم
با شوق پرسش هایت سرخوشم
مرا از بزم لحظه های تب دار نا یافتنت
محروم مکن