هنوز بهار و تابستان
بازی سبز و رنگین برگ و گل را
تمام نکرده بودند
هنوز دل بیقرار درخت
در پی میوه شیرین زندگی بود که
بادهای مسموم
زهر تلخ مرگ را
بر باغ های جوان پاشیدند
با سیمائی زرد و نحیف
از شاخه ای که آخرین نفس های حیاتش را
با برگهایش تقسیم میکرد
بر زمین افتاد
پیش از آنکه مجال بدرودی یابد
بادهای زهراگین اورا به اینسو و آنسو می کشاندند
تا در کنار بوته ای جوان
بر خاک ماتم زده افتاد
نومیدوار نگاهی کرد و گفت
روزگاری سبز بودم و زنده
با هر نفسم
هوای منتظر
پر از گوهر حیات می شد
امروز اما
در هراس از لگدهای هزاران نابینا
ترا پناه آورده ام
ای رهگذر بی پناه این شهر بی ستاره
پا بر من مکوب
سلامم را پاسخ گوی
نگاهم کن
روزگاری سبز بودم و عاشق
و با هر نفسی
هوای ساکت و مسموم را
پر از شوق کلام می کردم
امروز اما
خشک و زرد و نومید
بر آسفالت بی رحم خیابان افتاده ام
ایکاش خاک پاک سرزمینی مرا بخود می خواند
تا قصه این زمانه را
برای فردائی دیگر مدفون می کردم