چراغ ها… رسولان فاتح شب اند
و سایه ها سنگر امن عاشقان روز
سجاده ها منتظران سحراند
و ستاره ها شب شماران شهادت
در شفق های دور دست
شبها که در زیر چتر تاریک شان
هزاران عاشق بیدار می شوند
دختران آفتاب
برای عاشقان روز آغوش می گشایند
شبها که فانوس های خاموش
در کنج تاریک فراموشی
انتظار می کشند
بادبادک ها هنوزهم
به خورشید سلام می کنند
شب هایی که
در خلوت تنهایی ات
هنوز در انتظار دوست بودی
شبهائی که رویای کودک عشق
به کابوس بلوغ میرسید
و آینه جوانیت
در سحرگاهان
آکنده از شرم میشد
شبهائی که بام هایش
با گام های دزدانه تازه بالغان
آشنا بودند
و هوای سحری را پر از عطر پرواز عاشقان میکردند
شبهائی که حریر نسیم شان
هزاران راز را
به مرز فاش می رساند
تو را بیاد می آوردم
ای نوعروس بیداری
در ظلمات یاس آور خواب
ای شاهد قدسی عشق
در شوق گشودن قفس آب
ترا انتظار می کشم