زندگی

 در آغاز

چونان نهال خردی بودم

در جنگلی بی انتها

کودکی گریان

با زانوانی بر زمین سوده

حیران و نا آزموده

پس آنگاه

به مرز جوانی رسیدم

عاشق و ناشکیبا

با گامی به آسمان خیال می رسیدم

و در گامی دیگر

شلاق عقل

زخم بر شانه هایم

می نشاند

روزگاری

مست بودم

آدمی سرخوش با دلی پربار

برفراز قله زندگی

آنجا که غرور چون سیبی رسیده

مذاق لحظه هایم را

در میان ترس و شیرینی

حیران می کرد

دانستم درد صبوری

به نشئه معرفت

فرجام خواهد یافت

پس خاموش ماندم با سری پرکار

سوالی بودم

بر درگاه هر دانش

آدمی پرجوش

سرمست اما بیدار

کنون

قدمها سنگین

دست ها لرزان

با دانشی نیمه تمام

در هجوم هزاران پرسش

هنوزهم

در پی یقینی گمشده

قایقران دریای بیکران غمم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *