ای انسان

خشک تر از عقل

و رهاتر از آرزو

شجاع تر از عشق

و معصوم تر از شکست

ای انسان

ای مهاجم قله های زندگی

و ای قاتل لحظه های درماندگی

ای خشم نهفته در عمق متانت

و ای ترس فروخفته در توبتویی شجاعت

از گذشته بی رحمی آموختی

و از آینده

سیمای روشن  سحر را نشان دادی

در دستانت شاخه گلی است

حجاب دشنه ای خونین

بر کمرگاهت

و در گامهایت اراده ایست

برون آمده از اسبی چوبین

در پیچ و تاب رندی

ترا تقدیس کنم

یا در گرداب زندگی

نفرینت نمایم

شب ها با بوسه دزدانه ای عشق را سلام میکنی

و روز ها

همچون تاجری

سکه های جیب دیگران را می شماری

با قهرمان هایت

اسطوره میسازی

و با طمع هایت

دروغ را ختق میکنی

با حسادت

در های قلبت را می بندی

و جسارت را

در کنار گذشت می نشانی

کرامت حضورت را

گاه با خونت پاس میداری

و گاه به بهای لقمه نانی جهانی را بر می آشوبی

گاه مسافر همراه دوست میشوی

و گاه در صحرای تنهایی

گم میگردی

بیا تا چراغ آینه را روشن کنیم

تا شاید

آن گدای حریص شلاق و خون را

شرم زده کنیم

تا شاید

به همت بوسه ای

کرامت حضورت را پاس داریم

ای انسان

تو تنها پرسش بی پاسخی

تو تنها داستان ناتمامی