به کجا می روی؟

به کجا می روی؟

در کدامین سوی این دشت امید و وحشت

درد نهفته جانت را

مرهم خواهی گذاشت؟

در کدامین وعده گاه امن

عطر خوش محبت را

در مشام یاران خواهی نشاند؟

با کدامین هوش

روزان و شبان درد و لذت را

به رقص اندیشه بدل خواهی کرد؟

در سرزمین خشکسالی ها

آنجا که نوزادان آگاهی را

در سور پیروزی باوری سنگی

سر می برند

و خانه دوست را غارت می کنند

با کدام ایمان

سماع آب و خاک را

در ساحت خورشید

به دست نیرومند باغ های وصال

خواهی سپرد؟

شنیده ایم

از زبان برنائی پیر

که مسیر رهائی

در هجوم سنگ سخت کین

در شبی خونین

با قلبی به سرسبزی محبت

و دستی آغشته از درد و محنت

گذر می کند

باید از پیچ و خم های

فرمان و حقارت

ترس و کین

دروغ و تملق

عبور کنی

تا از فراز گدارهای یاس

پل خواهش را پیدا کنی

آنجا که عروس مهتاب روی عشق

آمد نت را انتظار می کشد

صدائی در توبتویی امید و نومیدی

بسویت هجوم می برد

خودرا در چند قدمی خانه دوست

پیدا می کنی

و با معشوق نا پیدای جانت

قدم بر بوته زارهای شوق می گذاری

برکه ای میابی

سرشار از آب های زلال معرفت

جرعه ای می نوشی

بناگاه دست محبتی

بر شانه هایت می نشیند

و زورقی منتظر

ترا می خواند

یادگاری از روزگاران مستی ها و راستی ها

بوسه ها و دوستی ها

تو را بسوی درختی میبرد که روزگاری با چشیدن تنها سیب اش

از بهشت رانده شدی

درختی که

گوهر شب چراغ گذر از معابرخونین را به تو سپرد

و ترا در دشت بیکران اندیشه

رها کرد

درختی که ترا از

دام کسل بار بی دردی و لذت مدام

رها کرد

تا کوچه های تنگا تنگ هراس و درد را

نشانت دهد

تا هزاران دریچه بسته زندگی

در برابرت

آشکار شوند

و خدای را همسفر راهی کرد

که تو می پیمودی

می خواستی حقیقت را

آنجا که از تخته بند اکنون رها می شوی

از آخرین شاخه آن درخت به چینی

در پس گذار از تنگه های وحشت

و تلاطم سیل پرسش های نابگاه

و نومید از اسارت

در خانه های دروغین امن

به دریای بیکران خیال رسیدم

در این سو و آنسو

کوه های بلند غرور

مرا چون امن گاهی

به خود می خواندند

چه بسیار زائران

که در طوفان هراس از زمستانی ناشناس

زندانی لحظه های گرم کلبه ای شدند

که خود از هجوم نابگاه بهمن

به خود می لرزید

و چه اندک زورق ها

که به همت امیدی جوان

از دریای وحشت گذر کردند

و خود را در برابر امواج بلند اسطوره ها یافتند

دریایی با پریان خوش آواز آغوش گشاده

در هجوم امواج وهماگین سرمستی ها

پریانی با بدن های بلورین قدرت

که شوق هماغوشی با پیروزی را

چون خواهش گذرائی

به توهم پایانی خوش می رساندند

و آنگاه که نقاب از چهره بر می داشتند

مرا به دست عفریت انتظار می سپردند

تا زهرابه های یقینی خرد اراده بودن مارا

به دست انتظار سپارد

اما تو گریختی

آنان نمیدانستند که تو

آن نگین بی همتای عشق را در آستین داری

و آینده

آن کتاب نا نوشته را

به تو سپرده اند

همان گوهری که خواب سترون انتظار را

به شور یافتن رازی

در پس کوچه های اکنون

بدل می کند

و آن آهوی تیزپای جوان را

بازهم و بازهم

بیدار می کند

تا ترا به پهن دشت حیرت رساند

همان جا که ماوای سیمرغ اندیشه است

و آن عنقای گریز

هر روز

بر بلندترین درختانش

خودرا نو و نوتر می کند

و تو همان ققنوسی می شوی

که با هر شعله عشق

می سوزی

تا با تولد هر پرسشی

زنده شوی

در کشاکشی این سان طوفانی بود

که راز زیستن را دانستی

زندگی چیزی جز شور یافتن حقیقت نیست

هرچه پرش های آگاهی بلند تر

پرسش ها بیشتر و سنگین تر

ای رهنورد مشتاق

ای زائر حقیقت

ای که زندگی را

در راه بی پایان خواهش یافتن

تا حسرت یافتنی دیگر

دنبال می کنی

ای که یاس نارسیدن را

با بوسیدن دستان شوق

به امید یافتنی دیگر

بدل می کنی

ای عصیانگر خدایانی کوچک شده

در هجوم عقل

ای عاشق سرگردان

در نگاه به همراهان از نفس بریده

مرا هم سفر راه بی پایانت کن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *