هیچ مقولهای به اندازهء “قدرت” از جاذبه و خطر آکنده نیست. دامنهء جاذبه قدرت بسیار وسیع است و از اینرو حضور در چنین دامنهای نیاز به شجاعت است. علت چنین ویژگیهایی در تغییر شکل مداوم قدرت است. قدرت مدام در حال تغییر است. اصولا تمایز میان دو فرد صاحب قدرت را میتوان در نسبتی که میان خود و این تغییرات برقرار میسازند شناسایی کرد. از نقطه نظر کلی هر چه قدرت فرهنگی به قدرت سیاسی کاهش یابد میتوان نمادی از بلاهت را مشاهده کرد و بر عکس هر چه قدرت سیاسی به قدرت فرهنگی تبدیل شود، با روندی از توسعه روبهرو میشویم، بطوریکه مدیریت این تبدیل را مدیریتی هوشمند میخوانند.
علت نیز کاملا روشن است. در اولین قدم میتوانید در نسبت با ضرورتهایی که هر جامعه با آن روبهروست یک ظرفیت فرهنگی را شناسایی کرد و در مقابل آن ظرفیت خاصی نیز وجود دارد که قادر است شرایطی دفعی فراهم سازد. بهمین دلیل هر پدیدهای میتواند به دو صورت نگاه شود.
اول نگاه به صورت منبع و دوم نگاه به صورت وسیله. نگاه اول نگاهی فرهنگی اقتصادی و نگاه دوم نگاهی سیاسی اقتصادی است. نگاه اول قادر به زایایی قدرت است. اما نگاه دوم با وجود آن که به ظار در حال زایش قدرت است اما در حیقت مشغول مصرف منابع قدرت خود در محیط است و به همین دلیل نیز سرانجام تن به سیاست میدهد و دیگر قادر به شناسایی منابع نیست.
اکنون میتوانید دو نوع مدیر را شناسای کنید. مدیر گروه اول میتواند با نگاه به پدیدارها همچون منبع، شرایط محیط خود را به صورتی فراهم آورد که بتواند دست به زایایی قدرت زند. اما مدیر گروه دوم پایدارها را همچون وسیله میانگارد. برای او هر چیزی در جریان کاربردی افولی قابل ارزش میشود. پدیدارها برای او تاریخ مصرف دارند.
این کاهش تراژیک سرانجام به جریانی ضد فرهنگ و ناتوان از زایندگی تبدیل میشود. چرا که امکان توسعه از دست میرود و منشهای اخلاقی حاصل از پیوند او با پدیدارها در مقام منبع تیره و تار میشوند.
اصولا انسان معنوی هر پدیداری را چون منبع نگاه میکند. او در صدد اکتشاف جلوههای جدید از پدیدار است. او در نسبت شناختی خود با پدیدارها صاحب قدرت زایندگی است یا بهتر بگوئیم قدرتی که به زایندگی فرجام مییابد. هنگامی که شما پدیاار را چون یک منبع ملاحظه میکنید. در حقیقت او را در میان دو وجه عقلانی و آرزویی خود قرار میدهید.
در چنین میدانی نسبت به پایدار دارای خواستههای ویژه میشوید و از این منظر پدیدار را در نسبتی نوشونده با خود قرار میدهید. اما در هنگام نگاه به پدیدار همچون وسیله تنها با عقل موجود خود با وی رابطه برقرار میسازید. این نسبت افولی است و مدام شما را با افت نسبت آگاهی در رابطه با محیط و پدیدار روبهرو میکند و به همین دلیل بتدریج رابطه فرهنگی و تصحیح کننده شما با پدیدار از دست میرود و تنها نسبتی سیاسی و تحکمی باقی میماند. در چنین نسبتی دیگر امکان و فرصت ایجاد رابطهای معنوی با پدیدار به وجود نخواهد آمد. چنین رابطهای تنها رابطه رابطهای تکراری، تحکمی و افولی است.
مشکل بزرگ مدیران ما ناتوانی در درک این نکته مهم است که اگر نتوانند به پایدارها به عنوان منبع زاینده منطقهای جدید نگاه کنند همان منطقهایی که موجب بروز قدرت جدیدی برای آنها میشوند، تبدیل به عامل بحرانزا میگردند. بیمناسب نیست که اغلب مدیران جامعه خود را درگیر امور اجرایی کردهاند که به سهولت میتوانند به عاملی بحرانزا در سازمان کار تبدیل شوند. اجرای بدون زایش و زایش بدون اجرا دو بیماری خطرناک مدیریت است.