قانون و اخلاق در مدیریت

شاید هیچ موضوعی در مدیریت مهمتر و مهجورتر از اخلاق‌ نبوده است. علت آنست که با آمدن مدرنیزم و عقلائی شدن‌ مدیریت، موضوع اخلاق در سایه عقل قرار گرفت و تبدیل به‌ امر غیر قابل تحلیل شد (اخلاق از منظر اجتماعی به تبارشناسی‌ مربوط می‌شود و از نظر فردی به موضوع آرزوهای درونی فرد که زاینده ارزش‌هایش می‌باشد).

توجه داشته باشیم که شاخصه اصلی مدرنیته، تحلیل رابطه‌ انسان با جهان خارج و عینیات بود که موضوع عقل تجربی است. شاید بهمین دلیل بود که تا مدتها پوزیتیسم و تحلیل‌های‌ پوزیتوسیتی در فضای ذهنیت و تحلیل‌های مدیریتی حاکم شد بطوریکه انسان تنها در مقام سوژه شناخت قرار گرفت نه همچون‌ ذات شناسنده.

می‌دانید که انسان سوژه‌ایست دو بعدی، هم بمانند تمامی پدیدارهای خارجی در برابر ذهن بمثابه سوژه شناخت‌ قرار می‌گیرد و هم خود ذات شناسنده است، بهمین دلیل نیز ناتوانی مدیر در شناخت این ساخت دو وجهی، میتواند منجر به‌ شکست وی در تحلیل رویدادهای محیط کارش شود.

انسان آگاه که بمثابه یک سوژه شناخت دیده می‌شود، طبعا تنها یک وسیله است و رابطه با وی از طریق عقل تجربی و فرامین آن قابل تنظیم است. اما آنگاه که چون ذاتی شناسنده و خلاق وارد میدان زندگی اجتماعی خود می‌شود، رابطه با وی‌ دیگر تنها از طریق عقل امکان‌پذیر نیست. این رابطه رابطه‌ای‌ تحلیلی-اقتصادی و معرفتی است. بنابراین ارزش‌های اخلاقی‌ نیز در این دو میدان بسیار متفاوت‌اند. در میدان اول انسان چون‌ یک وسیله است از اینرو اخلاق هم به یک وسیله تبدیل می‌شود. اما در میدان دوم انسان یک ذات شناسنده و خلاق است و طبعا مفاهیم و ارزش‌های اخلاقی حاصل پیوند انگیزه‌های معنوی با جهان خارج می‌باشند.

علت نیز روشن است در میدان ارتباطی با انسان بمثابه سوژه‌ شناخت، صرفا گذشته (منطق‌های موجود) و حال (حوزه عمل و اجرا) حضور پیدا می‌کنند. به عبارت دیگر روابط در این میدان‌ دو زمانه است. اما در میدان دوم روابط سه زمانه می‌شوند، چرا که نیروی تغییر یا هدف (نگاه به آینده، خواست‌ها و آرزوها) نیز وارد میدان می‌شوند.

رابطه اول رابطه‌ای تحکمی و اجرائی است که بر اساس‌ تحلیل‌های استدلالی شکل گرفته و بصورت فرامین ابلاغ‌ می‌شوند. اما رابطه دوم یک میدان اقناعی و تحلیلی-انتقادی‌ می‌آفریند که طی آن موضوع مهم، چگونگی نیل به هدف از طریق مشورت متقابل است.

می‌دانید که عقل همواره در نسبت میان ذهن با گذشته‌ (عقول موجود) و حال (تجربیات) پدید می‌آید. اما اخلاق حاصل‌ نگاه به آینده است. در قلمرو اول نظامهای مبتنی بر تقابل تکراری‌ اعمال و بر اساس دو امر درست و نادرست آنهم بصورت جزم‌ پدید می‌آیند.

البته در بهترین شرایط چرا که موضوعات مطرح‌ شده در این میدان فرامین اجرائی‌اند این فرامین معمولا محصول‌ نقصی در مدیریت و اجرا بوده و فضائی آزاد پدید نمی‌آورند.

اما در قلمرو دوم نظامی مبتنی بر ارزش‌های خوب و بد یا زشت و زیبا پدید می‌آید. هر چه که در جهت آرزو و اهداف‌ باشد زیباست و خوب و هر چه در مقابل آن‌ها قرار گیرد زشت‌ است و بد. ‘‘حتی سگ در خانه لیلی نیز برای مجنون زیباست‌”’.

بر این اساس در بهترین شرایط در حوزه روابط مبتنی بر منطق‌های اجرائی (تحکمی و یکسویه) تنها توان با مفهومی بنام‌ حسن و قبح عقلی روبرو شد در حالیکه در حوزه معرفتی، آنجا که انسان در مقام نیروی تغییر و شناسنده (در میدانی از فرامین‌ تبدیلی)

قرار می‌گیرد، موضوع مهم زایش ارزش‌ها و تدارک‌ حوزه واقعی اخلاقی متقابل است. چرا که در این شرایط این‌ اخلاق است که می‌تواند نظم دورنی را در فضای تغییر عقلائی‌ پدید آورد، به عبارت دیگر در این شرایط نیروی اخلاق بمثابه‌ نیروی نظم‌دهنده جایگزین عقل می‌شود. عقلی که در شرف‌ تغییرات است، بنابراین فقدان نیروی نظم‌دهنده اخلاقی در این‌ شرایط موجب بروز هرج و مرج در فضای تغییر مذکور می‌شود. مشکل بزرگ در این شرایط آنست که اخلاق نیز می‌تواند بصورت ارزش‌های جزم شده، خود تبدیل به عاملی متوقف‌ کننده در آیند، آنهم بسیار خطرناکتر از تکرار عقلائی، بنابراین‌ چگونه می‌توان رابطه میان ارزش‌های اخلاقی با نیروی تغییر خلاق در محیط را بصورتی تعیین کرد که به سکون و تکرار و فروریزی همان ارزش‌ها منجر نشود؟

در پاسخ باید گفت که، مفاهیم اخلاقی بسته به آنکه در نسبت ارتباط میان فرد با جهان خارج و فرد با درون خود قرار گیرند، اشکال متفاوتی از خود بروز می‌دهند. در نسبت با جهان‌ خارج، اخلاق به امری نسبی بدل می‌گردند، بطوریکه‌ ارزش‌های رفتاری تابعی از نیت و هدف فرد شده و خصوصیت‌ مطلق خود را از دست می‌دهند، اما در دورن فرد وضع بصورت‌ مطلق خود را از دست می‌دهند، اما در درون فرد وضع بصورت‌ معکوس در می‌آید، در این حالت مفاهیم اخلاقی مطلق‌ می‌شوند. با مثانی موضوع روشن می‌شود. یک سرباز هر چه در میدان جنگ برای دفاع از میهم خود از دشمن بکشد ارزش‌ بیشتر پیدا کرده و حتی مدال هم میگیرد. اما همین سرباز اگر در زمان صلح حتی یک نفر از همان دشمنان قبلی را به قتل برساند، تبدیل به یک ضد ارزش خلاف اخلاق گردیده، محاکمه شده و حتی ممکن است به اعدام محکوم شود. مثال‌های زیادی از این‌ موارد می‌توان عرضه کرد که نتیجه همه آنها اثبات این نکته مهم‌ است که در نسبت میان فرد با جهان خارج، اخلاق مقوله‌ای‌ نسبی و تابع دو امر نیت دورنی/شرایط بیرونی است. و در نسبت‌ میان فرد با جهان دورنی‌اش همین اخلاق به مقوله‌ای مطلق بدل‌ می‌گردد. از این رو نباید فراموش کرد که همین سرباز هیچ گاه‌ حق ندارد در دورن خود کسی را بکشد، چرا که اگر ارزش مطلق‌ اخلاقی در درون فعال خود در محیط را از دست می‌دهد. او دیگر نمی‌کشد، بلکه شرحه شرحه و تکه تکه می‌کند.

مولانا در مثنوی خود در داستان درخشان جدال صورت‌ علی با آن پهلوان عرب، این نکته را بروشن‌ترین صورتی بیان‌ کرده است. در این داستان نشان داده می‌شود که نسبت ارتباط منفعلانه با جهان نسبی خارج نباید منجر به از هم فروپاشی‌ مفاهیم اخلاقی مطلق درونی شود چرا که در اینصورت دیگر هیچ ارزش پایداری باقی نمی‌ماند تا امکان نگاه از فراسوی یک‌ و بد به حوزه جهان تجربی ارزش‌ها پدید آید.

بهر تقدیر آنچه که هر مدیر بناچار باید در حوزه اخلاق به آن‌ توجه کند همین نسبت میان جهان ارزش‌های اخلاقی پایدار درونی با جهان ارزش‌های نسبی اخلاقی در حوزه تجربیات و محیط کارش است. چنین آگاهی می‌تواند منجر به پیدائی رابطه فعال میان نیت درونی مدیر با عمل او شده و یک الگوی اخلاقی‌ قابل انعطاف پدید آورد. طبیعی است خطر بزرگ در عرصه‌ ربطه اخلاق با مدیر را می‌توان به دو شاخه تقسیم کرد: اول‌ جزم شدن مفاهیم اخلاقی در حوزه تجربی و دوم نسبی شدن‌ همین مفاهیم پایه اخلاقی در درون ذهن او. در حالا اول اخلاق‌ تبدیل به ابزار سرکوب و تهی‌سازی شخصیت خلاق فرد میشود و در حالت دوم دیگر هیچ حوزه ارزشی قابل اتکائی پدید نمی‌آید تا امکان ایجاد رابطه‌ای خلاق و سازنده در حوال آن‌ میسر باشد.

نیچه گفته‌ای دارد بدین مضمون:

”’هشدار، آنگاه که می‌خواهی آن هویت شیطانی را از درون‌ خود بیرون بکشی آن ذات خلاق را هم بهمراهش بیرون‌ نیاوری‌‘‘.

حقیقت آنست که حضور ارزش‌های اخلاقی بهمان اندازه‌ که می‌تواند منجر به بروز خلاقیت در محیط کار شود، قادر است‌ تمامی نیروی خلاق کارها را تخریب کند و میدانی از تظاهر و ریا بیافریند.

هگل در جائی گفت: انسان دو بار متولد می‌شود. بار اول‌ بصورت تراژدی و بار دوم بصورت کمدی. آن پزشکی که برای‌ مداوای یک بیماری لاعلاج تحقیق می‌کند، اگر برای آزمون‌ محصول تحقیق خود، همان ماده را برای اولین بار خود تزریق‌ کند یا بخورد و بمیرد، بعنوان شهید راه علم تلقی می‌شود (نگاه‌ به آینده-امر تراژیک).

ولی اگر کسی بعد از این همین رویداد عمل مزبور را تکرار کند، او را نادان و کودن تلقی می‌کنند و رفتار او را دست‌ آخر باعث خنده و کنایه تلقی می‌نمایند (نادانی نسبت به گذشته- امر کمدی) هر تجربه در بار اول خود از اینرو که در پیوند با خواست و آرزومندی است یک میدان اخلاقی و ارزشی پدید می‌آورد (خلاقیت). اما تکرار آن دیگر ارزش بار اول خود را ندارد، چرا که این تجربه از میدان ارزش یا اخلاق به میدان عقل‌ و استدلال گام گذارده است.

از اینروست که در محیط کاری که افراد درآن امیدی نسبت‌ به آینده خود ندارند و یا تکرار حاکم است، اخلاق تبدیل به‌ وسیله‌ای برای احراز قدرت می‌شود، تا یک میدان زاینده‌ خلاقیت و نظم فعال درونی. در این شرایط آنچه پدید می‌آید مفهومی بنام ریاورزی است چرا که با تاریک شدن افق‌ آرزومندی، هیچ ارزشی در دورن پایدار نمی‌ماند، تا پشتوانه‌ زایش تراژدی شود.

همیشه تراژدی و خلاقیت دو روی سکه در یک میدان‌ اخلاقی قابل اتکا بوده‌اند. شیخ شهید اشراق این نکته را درک‌ کرده بود که می‌گفت‌ ”’آرزومندتان کرده‌ایم، آرزومند نمی‌شوید‘‘.

سرانجام خطر دیگری که در رابطه با اخلاق و عقل در محیط کار، مدیران را تهدید می‌کند ناپیوندی میان همین دو است، چرا که آن ارزومندی که نتواند در یک میدان ارتباطی حاصل از فرامین تبدیلی مدیران قرار گرفته و از طریق تحلیل انتقادی و زایش منطق‌های جدید (عقول جدید) بتدریج تجلی کند، ممکن‌ است فرد را وادار تا بهر طریق ممکن این میدان ارزشی درونی‌ را به محیط خود تحمیل کند.

بدین ترتیب با تحمیل مشتی مفاهیم جزم شده اخلاقی که‌ عمدتا بصورت تکرار کمدی تجربیات قبلی ظاهر می‌شوند، تمامی این ارزش‌ها مفهوم معرفتی و درونی مطلق خود را از دست داده و تبدیل به وسیله می‌شوند، دروغ یکی از نتایج ضد اخلاقی حاصل از همین تحمیل است در چنین شرایطی مدیر دیگر نخواهد توانست رابطه میان دو قوه تکرار و تغییر را در محیط خود و بشرط حیات نظم در سیستم خود تبیین و تفسیر کرده و به توسعه دست یابد.

بنابراین تراژدی زمانی واقعا تراژدی است که زایندگی و خلاقیت حضور داشته باشد و در عین حال کمدی همواره‌ حاصل آرزوی به وهم تبدیل شده است که می‌خواهد همچون‌ انفعالی خود را از شر تکراری رها کند که هیچ آگاهی و معرفتی‌ نسبت به آن کسب نکرده است.

انسان، انسانیت خود را آنگاه پیدا می‌کند که قادر به درک‌ رابطه میان آرزمندی درونی خود با ضرورت‌های جهان خارج‌ باشد، رابطه‌ای که در فرهنگ ما بیش از هر کس حافظ نسبت به‌ آن معرفت پیدا کرده و برای توصیف این حالت شخصیتی بنام‌ رند را بکار گرفت.

در یک محیط واژگونه که در آن قلمرو نسبی بیرون اخلاق، مطلق شده و در مقابل، قلمرو مطلق ارزش‌های اخلاقی در درون‌ آدمی نسبی شده باشد آنچه پدید می‌آید، ظهور جریانی از قدرت‌ است که قادر است اخلاق به به وسیله‌ای برای احراز هر چه‌ بیشتر مطامع خود کند بهمین دلیل مهم‌ترین رویداد در این‌ محیط انقطاع رابطه ایمان درونی با فعل و جایگزین کردن‌ ضروری قانون بجار همین ایمان است. در این شرایط وجدان‌ فردی در محیط کار از دست رفته و ضرورت‌های حاصل از این‌ تخریب باعث می‌شوند تا برای هر فعلی قانونی بوجود آورند، بطوریکه تقریبا اعضای چنین جامعه‌ای در خلاء اخلاق‌ مجرم تلقی خواهند شد و ریاورزی تبدیل به مشخصه‌ فرهنگی‌اش می‌شود.

نشریه: مدیریت  مرداد و شهریور ۱۳۸۵