شنیدهایم که در نوکراتیک، یکی از شهرهای مصر، خدایی کهن بوده است به نام توت… روزی «توت» به نزد «تاموس» فرمانفرمای مصر علیا آمد و هنرهایی را که اختراع کرده بود به او باز نمود و خواست که پادشاه فرمان دهد تا آن هنرها به مردم مصر آموخته شوند. «تاموس» از آثار و فواید هنرها پرسیدن گرفت و چون توت آنها را شرح داد تاموس پارهای را پسندید و پارهای را نه.
چون نوبت به فن نوشتن رسید، گفت: “ای پادشاه، مصریان در پرتو این فن داناتر میگردند و نیروی یادآوری آنان بهتر میشود، زیرا من این فن را برای یاری به نیروی یادآوری اختراع کردهام.” تاموس در پاسخ گفت: “ای توت هنرور، یکی در اختراع هنرها استاد است و دیگری در بازشناختن سود و زیان آنها، تو چون پدر فن نوشتن هستی، محبتی که به فرزند داری نمیگذارد حقیقت را ببینی و از این رو خلاف اثری را که در مردمان خواهد داشت بیان کردی. این هنر روح آدمیان را سست میکند و به نسیان مبتلا میسازد. زیرا مردمان امید به نوشتهها میبندند و نیروی یادآوری را مهمل میگذارند و به حروف و علامات بیگانه توسل میجویند و غافل میشوند از این که باید به درون خویش رجوع کنند و دانش را بیواسطه عوامل بیگانه در خود بجویند و آن را از راه یادآوری بدست آورند. پس هنری که اختراع کردهای، برای حافظه است، نه برای نیروی یادآوری. از این رو به شاگردان خود فقط غباری از دانش میتوانی داد، نه خود دانش را، و شاگردان چون از تو سخنان فراوان خواهند شنید بیآنکه به راستی چیزهایی بیاموزند، گمان خواهند برد که دانا شدهاند و در نتیجه هم نادان خواهند ماند و هم معتقد خواهند شد که دانا گردیدهاند. و از این رو افت و خیز با آنان بسیار دشوار خواهد بود.”
“از رساله فایدروس افلاطون”
در این گفته میدانی از آموزش مورد بررسی قرار گرفته که طی آن در متن درباره یک پدیدار، جای اندیشه و ارتباط مستقیم با همان پدیدار را گرفته است. حقیقت آن است که در این شرایط، این متن است که با ما سخن میگوید، نه پدیدار بنابراین چنین رابطهای خلاق نخواهد بود. در ادامه همین رساله سقراط میگوید: ” تا پیش از ظهور متن، درختان و کوهها نیز با آدمی حرف میزدند، اما با ظهور نوشتار آنها از سخن گفتن باز ماندند.” این بدان معنی است که متن و گفتهها تنها میتوانند راهنمایی برای اندیشه باشند نه خود اندیشه. اندیشه و خلاقیت آنگاه آغاز میشوند که ذهن و پدیدار به گفتگو برآیند. برای مثال؛ ما در نظام آموزشیای تربیت یافتیم که مدام به ما تئوری جاذبه را آموختهاند، نه اندیشیدن به جاذبه را. از این رو قادر به ایجاد پرسش خلاق از جاذبه و طبعاً از تئوری جاذبه نیستیم.
میگویند آن نظام آموزشی خلاق است که بتواند میان آنچه که به آن دانایی میگوییم، با پرسش رابطه برقرار کند. بهتر بگوییم این نیروی پرسش و ردیابی پاسخ است که به ظهور خلاقیت فرجام مییابد. آن هنگام که دانایی از پرسش میگریزد، همین دانایی دچار گندیدگی و پوسیدگی شده و سرانجام از چرخه زندگی خارج میشود.
نظام آموزشی، به ویژه در مدیریت، از آن رو که حوزهای به شدت انسانی است، بدون تحریک نیروی اندیشه ورزیدن قادر به ظهور خلاقیت در آنها نخواهیم شد. تنها میتوان مشتی کلیشههای خاص را تحت عنوان تئوریهایی از آن سوی مرزها عرضه کرد. بیمناسب نیست، آنانی که معمولاً در این رشته آموزش دیدهاند، هنگامی که به قلمرو کار وارد میشوند تمامی همان دانستههای فرورفته در ذهن خود را کنار میگذارند و چیزهای دیگری، آن هم به صورت خودجوش، از محیط کار فرا میگیرند.
به راستی به عنوان یک مدیر، با چند نفر از کارکنان محیط خود روبرو شدهاید که قادر به عرضه پرسش خلاق در محیط کار خود بوده؟ و در ادامه در پی پاسخ آن برآمده باشند؟ انسان موجودی است که بدون حرکت در چنین راهی به سرعت پژمرده شده و از بین میرود.
در این اصل که آموزش در حین کار برای جامعه ما و به ویژه محیطهای صنعتی یک ضرورت انکارناپذیر است، شکی نیست. اما به ناچار نسبت به بیتوجهی برای پیوند بالندگی و خلاقیت فرد با ظرفیتهای موجود قدرت در همین سازمانهای کار باید ابراز تاسف کرد.
ماهنامه مدیریت بهمن و اسفند ۱۳۸۴