تفاوت و تمایز جدل فرهنگی با جدل سیاسی در آن است که در جدل فرهنگی سر انجام با مکاشفه بخشی از حقیقت از طریق تحلیل و نقد روبهرو میشویم، اما در جدل سیاسی داستان عبارتست از اعمال نظر یکی بر دیگری به هر طریق ممکن، و با هر وسیلهای که بشود، حتی اگر به حذف نیروی مقابل بینجامد. شاید غرض سهراب سپهری از اینکه میگفت من قطاری دیدم که سیاست میبرد و چه خالی میرفت از آن رو بود که تنها نتیجهای که جدل سیاسی دارد خالی کدرن آدمی از نیروهایی است که او را به اندیشیدن وامیدارد.
جدل سیاسی با جدل فرهنگی یک تمایز مهم دیگر هم دارد و آن اینکه اگر مجموعهء زندگی یک اندیشمند را همچون قرابه شراب بدانیم، میتوان چون آن قرابه این زندگی را به سه بخش متمایز تقسیم کرد. بخش زلال روئین که شفاف است و سکر آور. این همان بخشی است که حافظ دربارهاش میگوید: شرابی بیخمارم بخش یا رب، که با وی هیچ درد سر نباشد. در حقیقت است و باعث رنگ و رونق گرفتن فرهنگی جدل. بخش دیگر آن، دو لایه زیرین قرابه است، یکی از آنها درد است و آن دیگری نیز لجنی است که به هیچ فایده نیاید الا سر درد و درد سر.
آن بخش میانی را معمولا مقلدان بکار میگیرند و بکار اهل نقد و فرهنگ نمیآید، چرا که بیشتر عقولی خاص بوده است که از همان بخش زلال اخذ شده است و در زمانی خاص قابل بهره گیری بوده است و در ازمنهء دیگر به کار نمیآیند و همانطوری که گفتیم این بخش را بیشتر، مقلدان مصرف میکنند و اثر منفی آنها آنگاه آشکار میشود که در عمل از آنها پاسخ صحیح نگیرند. سر انجام اساس بخش سوم از مجموعهء زندگی یک اندیشمند آن لجن ته است که بکار هیچ کس نیاید الا جدلکنندگان سیاسی که از این بخش بهرهها میگیرند و استفادهها میکنند.
انسان موجود معصومی نیست: هر انسان خلاقی نیز جدای از این قانون نمیتواند زندگی کند. او هر اندازه هم که پاک بزید، باز هم میتوان در گوشه و کنار زندگیش آثاری از آن لجن را کشف کرد. برای اهل جدل سیاسی آنچه که بسیار مهم است رد یابی حقیقت از آن بخش زلال نیست، بلکه مهم این است که بتوانند از طریق ردیابی گوشههای تاریک زندگی اندیشمندی که با وی مخالفند او را از صحنه و مدار حضور فعال در عرصهء نقد و نظر خارج کنند. برعکس در مورد اندیشمندی که خود را مدافع نظر او معرفی میکنند، به هر طریق ممکن کوشش میشود تا این نقاط تاریک مخفی بماند. ضمن آنکه آن بخش زلال نیز آشکار نمیشود، چرا که بخش زلال از طریق تقابل با بخش زلال اندیشه مقابل آشکار شده و قابل محک میشود (آینه در مقابل آینه).
پس جدل دو گونه است، جدل زلال که فرهنگ آفرین است و به معنای ردیابی اندیشهها و نقد آنها برای بهرهگیری در بالندگی محیط خود است و جدل سیاه که تنها کاری که میکند آن است که از میان تمامی جنبههای زندگی یک اندیشمند آن بخش لجن و سیاه را میگیرد و با بزرگ نمایی آنها، سر انجام آن اندیشمند را از صحنه ذهن استفادهکنندگان خارج میکند.
در این جدل سیاه سیاسی برای اولین بار و در شکل مدرن آن، توسط حزب توده باب شد. این حزب آنگاه که میخواسته به اندیشمندی حمله کند، هیچگاه به دنبال نقد نظر او نمیرفت، بلکه کوشش میکرد با پیدا کردن گوشههای مبهمی از زندگی وی به او اتهامات اخلاقی و سیاسی بزند و او را از میدان ذهن طرفدارانش و افراد مختلف در محیط فعالیتش خارج سازد. به همین دلیل نیز این حزب علی رغم ادعای زیادش بر علمی بودن و علمی عمل کردن، نه تنها موجب ظهور اندیشهای زلال در این نشد، لکه سنتی را بر جای گذارد که متأسفانه هنوز هم گریبان گروههای مختلف سیاسی و حتی فرهنگی را در این دیار گرفته و رها نمیکند. حزب توده براساس این روش بلایی بر سر مارکس آورد که هنوز نتوانستهایم به درستی درک کنیم که آیا وی یک اندیشمند بود یا یک کار چاق کن و تروریست سیاسی؟
روشی که این حزب به کار میگرفت روشی به ظاهر ساده و در باطن بسیار پیچیده بود. ظاهر قضیه این بود که حزب توده مخالفینش را با زدن اتهامات ناجوانمردانه و دقیق شدن در زوایای زندگی شخصی ایشان از میدان به در میکرد و نمیگذارد جامعه از ظرفیت اندیشه زاینده آنها بهره برد. نتیجه معلوم بود، در ذهن بسیاری این نکته پروارنده شد که نکند مارکس نیز از این روشها استفاده میکرده است. اما در باطن، قضیه ماهیت دیگری داشت: حزب توده بر آن بود که میدان تحلیل انتقادی را که میدان درک اندیشههای دیگران و استفاده صحیح از آنهاست، از صحنه روابط آدمیان و این جدلها حذف کند. چرا که صرفا به دنبال اخذ قدرت سیاسی بود.
طی این روش میدان تحلیل انتقادی به کنار گذارده شده و با شدت توسط روش غاصبانه تحلیل استدلالی مبتنی بر عقل جزمی که سر انجام به توطئه گرایش پیدا میکرد، تحلیل رفت. براساس این روش، دیگر موضوع زایش و خلاقیت که بنیاد توسعه است و از طریق تحلیل انتقادی برای تبدیل نظم سیاسی به نظم فرهنگی حاصل میآید، مطرح نیست، بلکه تنها این نکته مهم است که چگونه اسباب اقتدار عقل جزم خود را از طریق سرکوب غیر انسانی هر نوع نقدی که به ظهور خلاقیت میانجامد، فراهم سازیم. طبیعی است که این عقل جزم برای تحقق هدف خود نیاز به قدرتی سیاسی دارد که برای حزب تودهء آنروز حکومت شوروی و برای حزب تودهء آنروز حکومت شوروی و بخصوص استالین پیروزمند در جنگ جهانی دوم و اخلافش چنین قدرتی بودند.
روشی که حزب توده بهطور عملی برای اقتدار عقل جزم خود به کار میگرفت بدین ترتیب بود که اجازهء دسترسی هوادارنش را به متون اصلی مارکس و سایر اندیشمندان و نقادان نظام سوسیالیسم نمیداد و در عوض آنان را ناچار میکرد که تنها به مکتوباتی که این حزب تهیه میکرد و تحت عنوان مارکسیسم به خوردشان میداد توجه کنند. در عرصه جدال با مخالفان، این حزب و رؤسایش، هر اندیشه ساز و اندیشه ورزی را که میخواست با سلاح انتقادی و از طریق نگاه به مکتوبات کلاسیک این رشته، آنها را مورد انتقاد قرار دهد، به شدت مورد حمله قرار میدادند. اصول حمله چنان بود که حزب دیگر توجه به اینکه آن نقادان چه میگویند نداشت، در این شرایط حزب توده با بارانی از تهمتهای اخلاقی و سیاسی با این افراد مقابله میکرد.
متأسفانه این روش بود که به صورت یک سنت در قلمرو جدلهای سیاسی و فرهنگی این جامعه باقی ماند، به طوری که هنوز هم میتوانید گروههایی در تضاد فکری با یکدیگر پیدا کنید که به جای تحلیل انتقادی از نظرات اندیشه سازان مقابل، متأسفانه آنها را با بارنی از تهمتهای اخلاقی و سیاسی میکوبند. همانطور که آن روز حزب توده با استفاده از روش تهمتهای اخلاقی و سیاسی نگذاشت ما به عمق اندیشه مارکس دسترسی پیدا کنیم و آن را مورد نقد قرار دهیم. امروز نیز کسانی هستند که در پشت نامهای فرزانگانی چون «هایدگر» و «پوپر» سینه میزنند، اما به جای نقد اصولی آراء این دو اندیشمند آنها را با بارانی از تهمتهای اخلاقی و سیاسی میکوبند.
حزب توده البته خود ار مرید وفادار لنین هم معرفی میکرد و مدعی بود که مطابق نظریه لنین در رساله«چه باید کرد»او دست به این اعمال میزند، لب نظر لنین در این رساله آن بود که: باید انقلابی حرفهای تربیت کرد و انقلابی حرفهای کسی است که«همهچیز»و همه وقت خود را فدای حزب و دار و دسته خود کند نمیدانیم که آیا در نظر لنین، اندیشه این انقلابیون حرفهای نیز مشمول آن«همهچیز» میشود یا خیر؟ ولی از اعمالی که حزب توده انجام داد به این دریافت میرسیم که در نظر این حزب اندیشه اعضاء هم باید همان اندیشهای باشد که رؤسا دارند، یا بهتر بگوییم، آنها را به عنوان اندیشه معقول و صحیح معرفی میکنند.
به همین دلیل آنچه برای حزب توده اهمیت داشت این بود که تا چه حد حس اطاعت و تقلید کور کورانه در اعضایش قویست، این حزب اتفاقا ناچار بود آن دسته از اعضاء را که میخواستند از طریق تحلیل انتقادی به عمق معنای نظرات و دستوراتش پی ببرند از خود طرد کند و روشی که برای این طرد اعمال میکرد، در ابتدا ایجاد ترس، و در انتها همان اتهامات اخلاقی و سیاسی بود که یا یک تابوی اجتماعی بودند و یا خود قبلا آنها را به صورت «تابو»در آورده بود. اتهاماتی نظیر جاسوس آمریکا یا انگلیس، سرمایهدار یا نوکر سرمایهدار، وابسته به نظام سرمایهداری جهانی و اتهاماتی دیگر از همین قبیل. همواره برای منکوب کردن مخالفان بکار برده میشدند.
چرا باید به خود اجازه دهیم که به عنوان یک اندیشمند، نان اندیشمند مخالف خودمان را قطع کنیم و او را به انزوا بکشانیم و یا وادار به مهاجرتش سازیم؟
در چنین شرایطی دیگر جایی برای آنکه آداب اندیشه ورزی و نقد و اندیشه سازی را به جا آوری، باقی نمیماند، بلکه فضا چنان از بوی توطئه و بیاعتمادی پر میشود که دیگر نمیتوان به رمز مهم توسعه که تبدیل نظم سیاسی به نظم فرهنگی است دست پیدا کرد. افسوس که تمامی این ماجراها در کشور ما درست در زمانی که باید اندیشه صحیح درباره یک جامعه مدرن بالیده میشد اتفاق افتاد، و دریغا که هنوز هم بارگههایی از چنین برخوردهایی میان دو گروه مهم از اهل اندیشه این کشور روبروئیم که حاصل آنها بالیده شدن قدرت نقادی در مریدانشان نیست، بلکه بد نام کردن فرهیختگانی است که هریک گوشههایی از حقیقت را در این جهان از طریق اندیشه سازی خود کشف کردهاند. یکی از مهمترین زوجهای این قلمرو غیر انتقادی، هایدگر و پوپر هستند.
یکی از این دو گروه هماکنون بیشتر به گروه حاکم نزدیک شده است و گروه دیگر خود را به عنوان یک اپو زیسیون مظلوم معرفی میکند. اما هر دو کاری که نمیکنند یا لااقل در فضای جدل با یکدیگر انجام نمیدهند، نقد آراء این دو اندیشمند است و در عوض کاری که میکنند زدن اتهامات اخلاقی و سیاسی به آنهاست. از شما میپرسیم اینکه یکی بگوید هایدگر دستبوس هیتلر بوده است و دیگری بگوید پوپر توجیهگر و نوکر آمریکای جهان خوار است، موجب بروز چه نوع از فضای انتقادی برای آشکار سازی اندیشههای آنها میشود؟ جواب مسلما منفی است و حتی برعکس اعمال این روشها محیط را آنقدر تاریک میکند که هر دو گروه از آن ضرر میبیند.
هتاکی یا نقد و تحلیل؟
طبیعی است که با چنین روشهایی اثری از آدابی که معمولا میتوان از طریق آنها یک اندیشمند و اهل معرفت را شناخت، باقی نمیماند و در مقابل با روشها و اعمالی روبرو میشوید که بیشتر شبیه به واکنشهایی است که گردانندگان حزب توده در آن زمان انجام میدادند. ولتر روزی گفت من با نظر تو مخالفم اما برای آنکه تو بتوانی حرفت را بزنی حاضرم جانم را بدهم. البته منظور ولتر جان هدیه کردن برای کسانی که یکدیگر را آماج فحاشیهای سیاسی و اخلاقی میکنند نبود.
غرض او از بیان این نکته این بد که بگوید در قلمرو فرهنگ اگر مخالف و ضد وجود داشته باشد، اندیشه بالیده میشود. درحالیکه در جوّ سیاسی و سیاست بازی نه تنها اندیشه بالیده نمیشود، بلکه یا به جدال ضد اخلاقی و فحاشی به یکدیگر میانجامد و یا به جنگ و خونریزی یا بهتر بگوییم تروریسم کور. به عبارت بهتر، تفاوت میان جدل و نقد در یک فضای فرهنگی و سیاسی آن است که در جو فرهنگی تضاد موجب بالندگی و توسعه اندیشه و عمل میشود و در جو سیاسی تضاد موجب خرابی و ویرانی آن هم از طریق جنگ برای بدترین نوع حذف فیزیکی یکدیگر.
بنا بر این هنگامی که به جای بررسی آراء طرف مقابل در حوزهء فرهنگ به سوی اتهامات سیاست زده اخلاقی سقوط میکنیم، به مثابه آن است که یک جو فرهنگی را به جوی سیاسی بدل کردهایم که در این شرایط گفتار ولتر به مفهومی هشدار دهنده تبدیل میشود که شاید موجب بروز آگاهی و بیداری در کسانی شود که دست به چنین تبدیل غلطی میزنند.
بنا بر این میتوان چنین نتیجه گرفت که آنانی که قلمرو اندیشه را آلوده به اتهامات اخلاقی و سیاسی به یک دیگر و به خصوص به صاحبان اندیشهای که در پشت سرشان سینه میزنند میکنند، توجه ندارند که مشغول تبدیل فضای روشن فرهنگی به فضای تاریک سیاسی (آن هم سیاستی که موضوع قدرت خود را اتهام زدن قرار داده است) شدهاند.
جالب آنکه تمامی اینان هدف خود را گسترش فرهنگ در جامعهای قرار دادهاند که به شدت سیاست زده است و هر موضوع فرهنگی و اقتصادی در آن به سرعت مورد حمله سیاست و سیاست بازی قرار میگیرد. کسی چه میداند… شاید این سیل توفنده آنها را هم که روزگاری ریشه در خاک آداب اندیشه ورزی و اندیشه سازی داشتند از خاک کنده است و بیاراده به سوی خود میکشاند و آنان به مثابه غریقی که به پر کاهی چنگ میاندازد، خود نمیدانند که آیندگان در آن زمان که جدال اندیشه در جایگاه مناسب خود قرار گرفت چه قضاوتی دربارهء آنان خواهند کرد؟
برای فردی که فرهنگ را در معبد سیاست ذبح میکند، فقط«اکنون»مطرح است. او نمیتواند با آینده ارتباط بر قرار کند. یک اندیشمند میدان جدال خود را در همان حوزهء اندیشه و بازتابهای عملی آن میگشاید تا بتواند از طریق بسط فضاهای فرهنگی از گسترش حوزههای بلاهت آمیز خواستههایی کوچک و فضاهای سیاستزده جلوگیری کند. در حالی که اگر همین اندیشمند نتواند چنین حوزهای از اقتدار معنوی را برای خود بیافریند به ناچار برای کسب اتقداری که اینک تغییر ماهیت داده است، در مرداب سیاست بازی و روز مرگی دست و پا خواهد زد و کیست که در چنین مردابی بیافتد و آلوده نشود.
به همین دلیل یک اندیشمند آیندهنگر برای خود حریم او اخلاق حاصل از ایجاد میکند. حریم او اخلاق حاصل از اندیشه ورزی و روش برخورد او است. این حریم از طریق تحلیل انتقادی اندیشه خود و مخالف آغاز میشود و به سبب این نیروی آشکار ساز حقیقت مدام توسعه مییابد. اگر یک اندیشمند در دام جدال براساس تحلیل استدلالی بیفتد (تحلیلی که تنها منطقهای آشنای خود را صحیح میداند و هر رویدادی را که با این منطقها خوانا نباشد غلط بررسی میکند: به عبارت دیگر اندیشه مبتنی بر عقل جزم)، به ناچار باید به جای نیروی نقدی که از دست داده است.
یعنی نیرویی که توان زایش منطق جدید که او ارزانی میکند. به سراغ نیرویی دیگر رود که برایش (هرچند بهطور مصنوعی) در جهت تثبیت ناموجه منطقهای ثابتش حریم قدرت ایجاد کنند که در این صورت هیچ قدرتی بهتر از قدرت سیاسی نمیتواند چنین کند. او که ابتدا در فکر آن بود تا برای خود حریمی معنوی به وجود آورد، به تدریج با نزدیک شدن غیر موجه به حوزهء سیاسی قدرت ناچار میشود میدان ضد فرهنگی و ضد معنوی اتهامات مختلف را برای گریز مخالف و افزایش مریدان بسط دهد و با هرچه بیشتر بسط دادن سیاست در چنین میدانی است که خود را آلودهتر میکند.
آلوده از آن رو که کار به جایی میرسد که حتی نان یکدیگر را میبرند و نمیگذارند، حوزههای علمی از طرف مقابل که به حوزهء قدرت نزدیک نشده است استفاده کنند. به عبارت دیگر آنها کارشان به جایی خواهد رسید که تشنهء تریبونی یک طرفه میشوند (چه تریبون وابسته به قدرت حاکم سیاسی باشد و چه وابسته به اپو زیسیونی قدرتمند در میان گروهی خاص) تا از آن تریبون بازار اتهامات علیه طر مخالف را داغ کنند. یکی از این نمونهها که خوشبختانه قطع شد، برنامهای بنام هویت در تلویزیون بود که به راحتی میتوانستی از طریق آن سایه اندیشمند مخالف سیاست زده نزدیک شده به قدرت را ملاحظه کنی.
برای کسی که فرهنگ را در معبد سیاست ذبح میکند فقط «اکنون» مطرح است، او نمیتواند با آینده ارتباط بر قرار کند.
یکی دیگر از مشخصات سیاسی شدن یک حوزهء فرهنگی، ایجاد فضاهایی از نظر اندیشه رادیکالیزه شده است. بدین معنی که میتوانید حوزههایی رسانهای چون تلویزیون، رادیو، مطبوعات و مکتوباتی را پیدا کنید که در آنها تنها یک اندیشه خاص تعریف و تمجید (نه نقد که نقد همواره از طریق محک متقابل اندیشهها حاصل میشود) و نظریات مخالف ناحق معرفی میشوند. در این نوع از رسانهها دیگر اثری از بحث و نقد اندیشهها و آراء و نظرات متفکران نیست و حتی اجازهء دفاع هم به طرف مقابل نمیدهند. جالب آنست که چون در این کشور سنتا (به دلیل جو تاریخی استبداد) همیشه آن کس که به قدرت فائق سیاسی روز (حال به هر دلیل) نزدیک شده است، به خود حق میدهد از تریبونی که به دست آورده به صورتی یکسویه بهره برد، حتی اگر چنین نکند باز هم با اتهاماتی چون خود فروش و دستگاهی و از این قبیل باید دست و پنجه نرم کند.
به همین دلیل میتوان اینطور برداشت کرد که یکی از دلایلی که در کشور ما حکومت همیشه در دو حد رادیکال بهشتی و جهنمی برای روشنفکر در میآید و دیگر جایگاهی در قلمرو نسبی ارتباطی ندارد. همین روشی است که اینگونه روشنفکران اتخاذ کردهاند. آنها با مطلق کردن برخی از حوزههای حساس اجتماعی که بدون نسبی بودن آثار ارتباطی خود را آشکار نمیکنند، زمینه مناسب برای حمله کردن به مخالف را فراهم میسازند. درحالیکه در هیچ جای دنیا حکومت مطلقا بد و مطلقا خوب نداریم. این روشنفکران با به وجود آوردن این حوزهها میدانی بسته ایجاد میکنند که لا جرم خود آنها را نیز خواهد بلعید. بسیاری
از اینان درحالیکه در برخی از محافل به شدت به حکومت حمله میکنند. به سهولت نشان میدهند که غرض آنها حمله به حکومت نیست بلکه حکومت از آن رو بد شده است که طرف مخالف به آن نزدیک شده است به هر صورت گرایش آغازین به سکوت در مقابل اندیشههای اندیشمند طرف مخالف یکی از ویژگیهایی است که میتواند حوزههایی از رسانهها را به وجود آورد که به تدریج تبدیل به دستگاهی برای احراز قدرت سیاسی میشوند، نه نیرویی برای بسط جو فرهنگی و توسعه.
زینهار که هیولا نشوی
یکی دیگر از شاخصههای سیاسی شدن حوزهء فرهنگ و اندیشه، مطلق کردن اندیشهها است. یعنی اینطور رفتار میشود که مفاهیم مطروحه در اندیشه فردی مطلقا صحیح و مفاهیم مطروحه در انیشه مخالف مطلقا غلطند. همان طور که در حوزهء اخلاقی نیز هر فعل مخالف زشت و هر فعل طرف خودی زیبا نشان داده میشود. مهمترین اثر حاصل از عملکرد این مطلقگرایی آنگاه آشکار میشود که این مطلق گرایان ناچار میشوند در تاریخ دست برند. به عبارت دیگر تمامی آنان سر انجام روزی مجبور میشوند بخشهایی از تاریخ را برای بقای اکنونی خود حذف کنند. میلان کوند را جدال انسان با دیکتاتوری (مطلق گرایی در اندیشه خود)، را همتراز جدال انسان با فراموشی میداند. و به واقع نیز چنین است.
هنگام انتقال از یک حوزه فرهنگی به یک حوزهء مجرد سیاسی ترکیب ذهنی یک اندیشه نیز سیاسی میشود. به طوری که عمق خود را از دست داده تنها پوستهء آن در ذهن باقی میماند و دیگر هیچ. از اینرو هیچ گاه نمیتواند به عنوان ابزاری برای نقد و کار در جهت استعلای جامعه مورد استفاده قرار گیرد. به همین دلیل باید در طاقچه ذهن بیمصرف گذارده شود و به ناحق در پستوی بیعملی تقدیس گردد و همین و بس. به راستی چنین اندیشهای به چه درد میخورد؟
مهمترین کاربرد یک منبع جاودان و یا شاید یگانه کاربرد مهم و ویژهء آن این است که سر چشمه ظهور عقل فعال یا منبع زاینده عقول نوین شود. اما برای فردی که اندیشه را از حوزهء جدال فرهنگی به حوزهء سیاست برده است، نه تنها این چشمهء فیاض عقول خشک میشود، بلکه از این منبع نیز چون درختی سن زده تنها پوستهای به ظاهر شفاف باقی میماند، پوستهای که فرد مزبور تنها میتواند آن را بر روی طاقچه عادت بگذارد و تعریف و تمجید کند و آن تعریف و تمجید را معیاری برای شناخت مخالف و موافق بداند.
درحالیکه استفاده از منبع جاودان به این شکل تمامی ارزشهای آن را به ضد ارزش تبدیل میکند. اگر یک منبع جاودان نتواند سر چشمه زاینده عقول نوین شود، به ناچار تبدیل به ابزاری برای قدرت میگردد. ابزاری که نمونهء، آن را امروز جدالهای گروههای مخالف از روشنفکران این دست به نمایش گذاردهاند. دیگر لازم نیست در اینجا اشارهای مفصل به غرب زدگی و غرب ستیزی کنیم.
به همین دلیل ملا صدرا در رساله سه اصل به این گروه که عرصه زاینده امر جاودان را به کناری گذارده و با جدایی نیروی نقد از این سر چشمه مقدس آن را تبدیل به وسیلهای برای احراز قدرت خود کردهاند به شدت حمله میکند. او نشان میدهد که چگونه یک سر چشمهء زاینده معرفت از طریق این جدایی به جز میتی شکننده تبدیل میشود. آنچه که میتواند شاخص یک فضای فرهنگی باشد در قدرت زایندگی عقول جدید در این فضاست.
هنگامی که این قدرت را از دست بدهیم به ناچار باید میدان عملکردهای جزم را معیاری برای شناخت مخالف و موافق قرار دهیم و به همین دلیل توان شناخت دوست و دشمن واقعی را از دست میدهیم و راه را برای مانور زایندهء خود در حوزهء فرهنگ و زایش عقول مسدود میکنیم. اگر روشنفکرانی در پی زدن اتهامات اخلاقی به صاحبان اندیشههای مخالف خود بر میآیند از آن رواست که توان زایندگی عقول، یعنی نقد حوزهء اندیشه خود را از دست دادهاند.
مشخصهء دیگر جامعهای که روشنفکرانش توان نقد و زایندگی عقول را در حول محور اندیشه بنیادین خود از دست دادهاند گرایش جبری به نوعی سنتگرایی و گذشته نگری در مردم است که به عنوان مشخصهء اصلی هویت جامعه تعریف میشود. به عبارت دیگر، یک جامعه آنگاه که نتوانست از ظرفیت زایندگی عقول جدید منابع جاودان خود بهره برد به ناچار به سوی عقل گذشته که در میدان تکرار به صورت سنت در آمده و از حوزهء آگاهی خارج، و تبدیل به عادت شدهاند روی میآورد. چنین حرکتی موجب بروز دیوارهایی برای آن دسته از فرهیختگانی میشود که خود میخواهند زاینده عقول جدید از منابع جاودان شوند.
بنا بر این آن دسته از روشنفکرانی که حوزهء فرهنگی جدال خود را به حوزه سیاسی اتهامات اخلاقی و سیاسی تبدیل میکنند بیشتر مشغول ساخت و ساز دیوارهای مقاومت در مقابل عقول جدید در جامعه هستند. حتی اگر خود سر تا پا تبدیل به شعار بر ضد دیکتاتوری و زور شوند، باز هم تنها بر درجه عدم صداقت خود افزودهاند. بنا بر این در جامعهای مقاومت در مقابل نوآوری و عقول نوین پدیدار میشود که حوزهء فرهنگی جدال اندیشهها به حوزهء سیاسی حذف اندیشههای یکدیگر به صورت فیزیکی تبدیل شود، چرا که در این شرایط امکانات زایش عقول از طریق نقد از دست میرود.
نیچه میگفت: «هشدار که در جنگ با هیولا، هیولا نشوی»وجه ترازیک طرد فضای فرهنگی آنگاه دیده میشود که متأسفانه بهترین فرزندان این کشور، یعنی اندیشمندانش اسیر این جدالهای کور اتهام به یکدیگر شوند. چرا که در این شرایط جامعه توان زایندگی عقول خود را از دست میدهد و باز هم وجه تراژیکتر آن است که آنان فراموش میکنند که درجه دامی افتادهاند.
حکایت آنها همان ماجرایی میشود که مولانا در مثنوی میگوید. داستان آن مقنی که چون به بازار عطر فروشان رفت و از بوی عطرها بیهوش شد و ناچار شدند سرگین بر دماغش بمالند. اکنون وضع چنین شده است: کمکم فراموش کردهایم که تفاوت بسیاری میان یک جو زاینده فرهنگی با یک جو سیاسی درگیر با روز مرگی است. این فراموشی آینده را به عنوان مهمترین منبع توسعه از ما گرفته است و موجب نفوذ تعصبی حیرت بار در هر چیزی شده است که از گذشته باز مانده است.
به این معنی که گذشته به عنوان منبعی برای گریز از تکرار تجربیات در آینده دیگر به کار نمیآید بلکه به منبع اثبات جزمیت عقول کهنه بدل گردیده است. این تبدیل آنچنان همه جانبه بوده است که حتی وجه معرفتی و جاودان دین را که میتوانست به عنوان یک منبع جاودان زاینده عقول آشکار شود، به مشتی رفتارهای ظاهری و تکراری تبدیل کرده است.
رفتارهایی که در همین سطح ظاهری میتوانند موجب بروز نوعی اقتدار در عمل کنندهء خود شوند، درحالیکه آنکه به درستی از این منبع به عنوان نیروی زایندهء عقول بهره میبرد به حوزههای ناامن اجتماعی پرتاب میشود. در اینجاست که جامعه به دست خود نیروهای با ارزش خود را خانه نشین کرده یا وادار به مهاجرت میکند. و آنچه باقی میماند جویست که در آن آدمیان پیش از آنکه به دنبال فعال کردن بخش زلال زندگی خود و دیگران باشند، در سیاهیها و تاریکیهای حاصل از جدلی سیاسی فرو میروند و جامعه را از نعمت زایش اندیشههای نوین و استفاده از آنها محروم میکنند.
به راستی آیا این تأسف بار نیست که جامعهای با این حد محدود از ظرفیت متفکران و با این حد کم از پتانسیل نقد، تنها وقت خود را مصروف آشکار سازی زوایای تاریک و بیمصرف اندیشه سازانی کند که سر انجام به هیچ کاری جز آنکه ابزاری برای هدر رفتن نیروها شوند، نخواهند آمد؟ آیا بهتر نیست که به جای این خبط سیاسی، کاری فرهنگی کنیم و از آن بخش از دستاوردهای اندیشه سازانی استفاده کنیم که میتوانند به کار رشد خود و توسعه کشورمن آیند و ما را از بحرانهایی که در مقابل است رها سازند؟
چرا باید بجای استفاده از اندیشههای این اندیشه سازان از طریق نقد و تحلیل انتقادی آنها، تمامی کوشش خود را مصروف آن کنیم که مثلا بدانیم فلان اندیشمند و اندیشه ساز فلان شب شام چه خورد؟ یا دست که را بوسید؟ واز این قبیل. چرا باید به خود اجازه دهیم که به عنوان یک اندیشمند نان اندیشمند مخالف خود را تنها به این دلیل که با نظر ما مخالف است ببریم و نگذاریم محیط علمی از او بهره گیرد، مگر جامعه، چه تعداد اندیشمند دارد که ما به خود اجازه دهیم آنها را حذف کنیم؟ چرا باید اندیشمندی را که در کنار حکومت و دولت قرار گرفته تنها به این دلیل که با حکومت کار میکند هدف بدترین اتهامات قرار دهیم؟
درحالیکه برعکس باید این موضوع را به فال نیک بگیریم که هرچه تعداد اندیشمندان در حول و حوش دولت و حکومت بیشتر باشد بهتر است و باعث فرهیختگی بیشتر دولتها شده و موجب تصمیمگیری بهتر آنها میشود. از یاد نبیم، آن چه که مطلق است تنها خداست. به قول مولانا همهچیز به ضد خود شناخته میشود و ما خدا را از آن روی نمیتوانیم بشناسیم که ضدی ندارد. پس رویا رویی اضداد عین شناخت است اما اساس اضداد در هر حوزهای شکلی خاص به خود میگیرند و خصوصیتی خاص پیدا میکنند. در قلمرو فرهنگ اضداد را از طریق نقد و تحلیل آنها میتوان آشکار کرد، اما در قلمرو سیاست وضع چنین نیست چرا که عاقبت اضداد نیز نه به صورت رسیدن به سنتزی ارزشمند بلکه از طریق غالب شدن یکی بر دیگری رقم میخورد.
به عبارت دیگر، اضداد در حوزهء فرهنگ فرزندی بنام اندیشه جدید میزایند و موجب غنای طرفین میشوند. اما در حوزهء سیاست عاقبت چنان میشود که یکی دیگری را از صحنه جدال خارج کند یا شکست دهد. به همین دلیل موضوع اضداد در سیاست بقا به هر وسیله از طریق حذف دیگری است، اما موضوع اضداد در فرهنگ تکامل و استعلای طرفین است، آن هم نه در همسویی مطلق آنها با یکدیگر، بلکه در همبستگی معرفتانه آنها به یکدیگر. و همبستگی به معنی آن است که دو سوی مستقل بتوانند مسیر تکاملی خود را پیدا کنند بدون آنکه استقلال خود را از دست بدهند. اما جدال در حوزهء سیاست وابستگی آفرین است و این تقدیر نهایی یک جدال سیاسی در حوزه اندیشه و در یک جامعه است.
تقدیری که مرگ اندیشه و سر گردانی در عمل حاصل آن است و آنجایی که نقد اندیشهها از در خارج شود گذشته در ساحت عقل جزم وارد میگردد و از این طریق است که جامعه ناچار میشود ستایشگر گذشته از دست رفته شود نه سازنده فرزانه آیندهای که خواهد آمد.
نشریه: علوم انسانی شهریور ۱۳۷۷