نگاهی ویژه به سریال امام علی «ع» انسان سیاسی-مادی، انسان نورانی
آذر ماه ۱۳۷۵
معنویت قیامت است، عبریانسازی است، آشکارسازی است، «یوم تبلی السرائر» است. برخلاف سیاست که اشتیاق خود را به نهانکاری پنهان نمیکند، معنویت تنها از طریق آشکارسازی متجلی میشود. از همینروی در مقابل مادیت قرار دارد که ذات آن بر تحکّم سرشته شده است و آنجا که تحکم حاکم است همواره منطقها خود را در پس فرامین خشک و تکراری مخفی مکنند و به صورت شیشهء عمر زندگی فرماندهنده درمیایند. آدمی آنگاه که توان فزونی دانش خود را از دست میدهد، آنچه را که دارد مخفی میکند. از اینروست که قدرت سیاسی و معنوی دو تفاوت بنیادین دارند؛ قدرت سیاسی همواره نیازمند مشروعیتی است که حاصل تحمیل سلسلهای از ضرورتهاست. امّا قدرت معنوی خود را در ساحت هدف نشان میدهد. چراکه ذات آن بر فزونی معرفت بر بستری از دیدگاه وحدتنگر نهفته است. سیاست عقل جزم و خرد است، و معنویت عقل فعال.
سیاست روبه گذشته دارد و ضرورتهائی که از آن تحمیل میشوند، معنویت امّا از جنس آرزوست و روبه لا هوت و شناخت کل هستی دارد. سیاست در جامعهای که روبه توسعه حقیقی دارد مقولهای افولی است یا لااقل بتدریج در مقابل قدرت معرفت و معنویت فرهنگ رنگ میبازد معنویت امّا مقولهای توسعه یابنده و بیکران است. یکی پنهان کار است و بناچار مرور و دیگری آشکارکننده است و بناچار راستگو، یکیدروغ را تا سرحد ضرورتی غیرقابل انکار توسعه میبخشد و دیگری جز به راستگوئی و حقیقتجوئی به چیزی نمیاندیشد، یکی آروزها را تا سرحد خواستههائی که بتدریج چون جبری بر زندگی تحمیل میشوند ساقط میکند و دیگری هر خواستهای را در قالب نیروی معرفتجویش در ساحت آرزو بیرنگ میکند.
یعنی ضرورت است و دیگری رهائی، یکیک در محدوده تنگ زندگی به اندازهء لحظهء یک عمر میاندیشد و دیگری هستی را به ازل و ابد، به خلقت و رستاخیز پیوند میزند، یکی هستی را در مقابل عقل خرد و جزم خود قربانی میکند و دیگری ابراهیمی است که عقل جزم را در مقابل معرفت بیکران به مذبح میبرد. یکی در زندان تنگ خواستههائی ثابت تنها راه مقابله را غولآسائی کمّی میداند و دیگری در کوران ملتهب عقل فعال از لحظهای به لحظهای دیگر نو و نوتر میشود. در این مقاله برآنیم به مقایسه ایندو دست زنیم.
تا هنگامی که فیلم اما علی بر صفحه تلویزیون نیامده بود، بنا نداشتم تا دربارهء نحوهء دراماتیزه کردن شخص نورانی چیزی بگویم و یا بنویسم، امّا عرضه این فیلم مرا هم واداشت تا در اینباره چیزی را قلمی کنم. علت این تأخیر شاید این بود که این روزها رفتن به قلمرو و معنویت تا سرحد حساسیتی سیاسی عکسالعمل ایجاد میکند و طبعا هیچ عاقلی خود را در این میدان گرفتار نمیسازد. حتی شاید هماکنون همصلاح نباشد چیزی دربارهء برخورد شخص نورانی و شخص مادی بنویسیم. امّا چه کنم که سریال امام علی مسئولیتی را بدوش میاندازد که گریزی از آن نیست.
در وحلهء اول مهمترین تفاوت شخص نورانی و معنوی با شخص غیرنورانی و مادی در همین معنی آنها نهفه است. شخص نورانی از خود نوری ساطع میکند که بر احساس آدمی تأثیر میگذارد، او صاحب فرّهء ایزدی است، امّا شخص مادی برای آنکه خود را بنمایاند نیاز به نوری دارد که بر او بتابد، او خود را باصطلاح باید چراغانی کند تا دیده شود. در حقیقت شخص نورانی دارای قلمروی از قدرتی ساطعکننده است. به عبارت دیگر نیرویش از درونش مایه میگیرد، امّا شخص غیرنورانی اگر بخواهد صاحب قدرت شود باید سلاحی بخود آویزان کند و یا گروهی را بهعنوان ابزار قدرت به دنبال خود بکشاند. شخص نورانی در قلمرو اقتصاد نیز نیروئی ثروتزا دارد، (اگر اقتصاد را در نظامی مولد و زنده توصیف کنیم و در عینحال حیات پویای این نظام مولد را در پژوهش تعریف کنیم، شخص نورانی به سبب ظهور مداوم دانش از خود زیربنای تولید ثروت میشود) در حالیکه شخص مادی و غیرنورانی باید ثروت را بخود اضافه کند یعنی باید مصرفکننده ثروت شود، بهطوری که او ثروت را از تمامی پشتوانههای زایش آن تهی میکند.
در قلمرو فرهنگی نیز شخص نورانی حضوری باسط و گشاینده دارد، امّا شخص مادی حضوری قابض و بستهکننده دارد. بدین معنی که شخصی نورانی آن هنگام که در مقابل کسی قرار میگیرد، آنچنان جوی از امنیتخاطر ایجاد میکند که شخص مقابل میتواند به راحتی در بستری اینچنین چون کودکی درون خود آشکار سازد و مکنونات خود را عیان کند، امّا شخص مادی برعکس فضائی از ترس میآفریند که در آن تنها راه ممکن برای حضور در مقابلش، مخفی کردن هرچه بیشتر مکنونات آدمی است. شخص نورانی از اینرو بر دلها حکومت میکند و هر سلاح مادی در مقابل او دچار قبض و سکون میشود در حالیکه شخص مادی اینچنین نیست، وی بدون وجود سه نیروی سلاح و نیزا و یا ترس توان فرماندهی خود را از دست میدهد. آدمیان در آنجا که شوق زندگیشان جوشان میشود بسوی فرد روحانی گام میگذارند، امّا فرد مادی همواره در اطراف خود جوّی از نیازهای مادی بوجود میآورد تا آدمیان را بخود نزدیک کند.
فرد مادی تنها در لحظهء اکنون زندگی میکند و از همینروی تنها فرامینش سیاسی است. یعنی میان فرمانده و فرمانگیر تنها آن دسته از فرامینی عمل میکنند که در لحظهای قابلیت انجام داشته باشند، امّا فرد نورانی حضوری ازلی-ابدی دارد. به عبارت دیگر حضور وی تنها با بدن فیزیکی وی اثبات نمیشود، بلکه نیروی حضور معنوی وی آنچنان است که فراتر از جسم وی یا بهتر بگوئیم مکان مقدر ظهور مادّی وی میرود.
او چون حافظ و یا مولاناست، حضورش دائمی است، او جاودان است، چراکه جانش به عقل اول پیوند خورده است. برای آنکه بتوانیم به افقهای اجتماعی تأثیرات شخص نورانی و مادی در جامعه بپردازیم، بیش از هرچیز لازم است افقهای مؤثر هر یک از این دو را در سه مقولهء سیاست، اقتصاد و فرهنگ مورد ارزیابی قرار دهیم.
اگر یک نگاه خلاصه به سه مقولهء سیاست، اقتصاد و فرهنگ بیندازیم، متوجه میشویم که سیاست از نوع تحولات انفجاری و کوتاهمدت است، اقتصاد از تحولات میانمدّت و فرهنگ از تحوّلات درازمدت داست که در فرمانی که بین فرمانده و فرمانگیر وجود دارد، هیچ فضای آزادی برای فعالیت مستقّل فرمان گیرنده وجود ندارد، بنشین، پاشو، بیا، برو، دست بزن، دست نزن، فرامین سیاسی از اینرو و رادیکالیزه و مطلق بنظر میرسند، یعنی همواره و در دو سوی مطلق یک فعل قرار میگیرند وهیچ نسبتی در آنها دیده نمیشود.
ضمن آنکه این نوع فرامین اصولا بیرونی هستند و از اینرو موجب بسط نیروی درونی معنوی فرد نمیشوند، از همینروی است که برای اعمال فرامین سیاسی همواره به یک نیروی ثانویه نظیر سلاح، نیاز و یا ترس احساس احتیاج میشود. میتوانید در مثالی این نکته را بهتر درک کنید، تنها یک نگاه به کودتاها و حتی انقلابها (در وجه سیاسی آنها) نشان میدهد که قدرت رد لحظهای کوتاه از گروهی به گروه دیگر انتقال داده میشود؛ شب کسی حاکم است و فردایش کسی دیگر، امروز مدیرعامل این شرکت کسی است که دارای قدرت فرماندهی است و فردایش او دیگر مدیرعامل نیست و اصولا تمام قدرت فرماندهیاش را از دست میدهد، بطوری که حتی دربان در کارخانه و شرکت هم میتواند او را راه ندهد.
این پر و تهیسازی قدرت آنهم بصورت ناگهانی تنها ویژه تحولی سیاسی است و به همین دلیل هرجا که با چنین پدیدهای حتی در قلمروی فرهنگی روبرو شدید، بدانید که یک تحول سیاسی باعث و بانی ایجاد آن شده است. در مثال دیگر میتوانید یک بانک را در نظر بگیرید که همه کارکنانش دارای سلسله مراتبی از قدرت و فرماندهی هستند از رئیس تا دربان، به ناگهان دزدی با اسلحه وارد میشود و به پشتوانه قدرت آن اسلحه تمامی این سلسله مراتب را فرومیریزد و خود قدرت را بدست میگیرد و فرمان میدهد. امّا فرمانهای او محدود است. یعنی فرمانی است که دامنه زمانی آن به اندازهء حضور فیزیکی او و اسلحهاش است، هرگاه یکی از ایندو قطع شوند، برای مثال، اسلحهاش از کار بیفتد یا ترس آدمیان از او بریزد و یا زمان موردنیاز برای اعمال فرامین بیشتر از مقدار زمان حضور فیزیکی دزد و اسلحهاش باشد موضوع معکوس میشود و در آنی قدرت از او به دیگری انتقال پیدا میکند.
به همین دلیل هیمن سلطان دزد جدید بانک که میتواند هرنوع فرمانی را در دامنه زمانی کوتاه به کارمندان بانک اعمال کند، خوب میداند که هیچگاه نمیتواند فرمانی بدین مضمون را که «باید درآمد بانک در این لحظه دو برابر شود” به افراد حاضر در بانک اعمال کرده و تحقق بخشد.
او اگرهم نادان باشد و نداند که قلمرو هر فعالیت اقتصادی همواره یک حوزهء آزاد مکانی-زمانی برای عملکرد خودایجاد میکند، ما و از اینرو نمیتوان فرامین اقتصادی را چون فرامین سیاسی در لحظهای به اجرا درآورد، در هنگام اعلام این نوع از فرامین با این جمله روبرو میشود که «اگر میخواهید چنین کنم باید یکی دو سالی به ما فرصت دهید! “ . بهر تقدیر فرامین اقتصادی فرامینی هستند که در قلمرو درونی فرمان خود فضائی زمانی-مکانی و تا حدّی آزاد برای فعالیت بوجود میاورند. شما تنها میتوانید به مسئول و مدیری که برای فروش شرکت خود انتخاب کردهاید، فرمان دهید که باید فروش دو برابر شود. سپس این اوست که باید در فاصلهء زمانی شخصی تا حدّ مشخص با اعمال فرامینی که خود تشخیص میدهد (منطقهء آزاد فعالیت او) دست به عمل زند، هرگونه دخالت شما و اعمال فرمانهای سیاسی و لحظهای در این حوزه به احتمال زیاد برنامه او را با شکست روبرو میکند.
در نمونهای دیگر میتوانید به نظامهای بوروکراتیک دولت بخصوص در قالب سیاسی– اقتصادی نظام سرمایهداری دولتی توجه کنید که مدیران آنا میخواهند در چارچوب فرامینی که در بخشنامههایشان منعکس میشود، پدیدهای اقتصادی را که نیاز به فعالیت درونی آزاد دارد از جنس سیاسی کنند، آنان به همین دلیل تمامی امکانات حضور خلاق فرد و زیرسیستمهای اقتصادی را از آنها دریغ میدارند.
به هیمن دلیل است که میگویند دولت هیچگاه تاجر و ادارهکننده خوب نظامهای اقتصادی نمیشود. نگاه کنید به نظامهای مبتنی بر سرمایهداری دولتی که در آنها اصولا تمامی فعالیتهای اقتصادی قلمرو آزاد خود را برای ظهور خلاقیتهای فردی از دست دادهاند و به هیمن دلیل تنها راه ممکن برای آنها غولآسائی کمّی آن هم تحتعنوان پدیدهای بنام رشد است.
قلمرو فرهنگ و شخص نورانی
در تحول فرهنگی وضع از بیخ و بن فرق میکند، اگر در هردو حالت فعالیتهای سیاسی و اقتصادی ارکانه سهگانهء فرمانده، فرمانگیر و فرمان (حال چه مکانی نظیر سیاسی و چه دارای زمان محدود آزاد عمل نظیر اقتصادی) فعال میشوند، در فعالیتهای فرهنگی این نوع مفاهیم یا مفاهیم جدیدی جایگزین میشوند، بطوری که ارتباط فرمانده و فرمانگیر، به ارتباط اقناعکننده و اقناعشونده تبدیل میشود و فرمان مفهوم خودرا از دست داده و به عقل و معرفت یا سوژهء عقلانی-معرفتی مورد بحث و عمل تبدیل میگردد. در این حالت میتوان چنین نتیجه گرفت که در فعالیتهای سیاسی بدان علت به دو رکن فرمانده و فرمانگیر نیازمندیم که موضوع فرمان تنها میتواند در قالب منطقهائی ثابت و جزم اعمال شود. در حالیکه در فعالیتهای اقتصادی موضوع فرمان به صورت نوعی دستگاه نقد اعلام میشود که طبیعتا دارای فضای آزاد درونی برای تولید سلسلهای منطقهای همراستاست (من به شما میگویم که باید فروش دو برابر شود و شما براساس این فرمان شروع به یافتن منطقهای عملی برای خود و محیط خود میکنید که بتواند شما را به هدف مزبور برساند، شما برای چنین حالتی نیاز به دستگاه نقدی دارید که ضمن موفقیت شما در انجام این فرمان، فعالیتهای شما را در محدوده کل سیستم تعریف کند) امّا در فعالیتهای فرهنگی موضوعی اصلی و مهم ایجاد، خلق و توزیع معرفت و دانائی است. در این نوع فعالیتها برخلاف دو مورد فوق نیاز به اقناع کنندهای داریم که صاحب عقل فعال یا دستگاه متحول کننده در جهانبینیهای افراد باشد.
ازهمینروی به نیروهائی نیازمندیم که بتوانند دائما از طریق آموزش و پژوهش ارتقاء یافته تا به سطح قابل ارتباط با وی نزدیک شویم. بنابراینچنین فردی باید بتواند از عشق و شور و شوق آنها برای گریز از عادت و سکون و تکرار بهره گیرد، در حالیکه هردو گروه قبلی (سیاسی و اقتصادی) بشکلی کوشش میکنند محیط خود را آلوده به تکرار و عادت کنند. با این تفاوت که گروه سیاسی تمایل به عادت را به صورت یک اصل در محیط خود تسرّی میدهد و گروه اقتصادی برای هر عادتی یک محتوی محدود امّا خلاق تعریف میکند.
در اینجا شاید خواننده سئوال کند که این گفتهها چه ربطی به شخص نورانی و یا مادی دارد؟ امّا تنها با یک دقت میتواند دریابد که فعالیتهای شخص نورانی
ذاتا فرهنگی است در حالیکه فعالیتهای شخص مادی تنها متواند صیغهای سیاسی-اقتصادی داشته باشد شخص نورانی ازاینرو که بسطدهنده است اصولا به عنوان عامل ایجاد تحول و خلاقیت عمل میکند در حالیکه شخص مادّی حضوری قابض دارد و به همین دلیل تکرار از علائم حضور اوست (در اینجا باید یادآور شویم که تکرار تنها به صورت ظهور سلسلهای رفتار مشابه و متواتر نیست، بلکه آنچه که امروز به عنوان نوآوری در فضائی که در بطن آن نوعی تکرار و دانش ثابت وجود دارد و رد حقیقت نوعی مشاطه کردن ظاهری کالاست نیز خود از مظاهر تکراری خطرناک است، چراکه در این تکرار نوعی خفیهسازی و فراموشی نیز حاکم است، بقول بورخس در دنیای امروز «همهچیز ساخته میشود تا فراموش شود».
از همینروی میتوان چنین نتیجه گرفت که شخص سیاسی-و بخصوص سیاسی-اصولا محور اصلی رابطه خود را با محیط براساس فراموشی قرار میدهد. میلان کوندار میگوید «جدال انسان با توتالیتاریسم جدال حافظه است با فراموشی” . این فراموشی مهمترین رکن در ایجاد قبض است چراکه عناصر لازم برای ایجاد معرفت و حضور خلاق را مات و بیرنگ میگرداند و این خود به معنی تسلط مدام منطقهائی ثابت است که فرد سیاسی برای تحقیق آنها کوشش میکند تا از این طریق نیروی عریان سلاح را به نیروی از خود بیگانگی فرد فرمانگیرنده تبدیل کند. که این خود به معنی تبدیل سلاح به ترس است)
در اینجا به نقطه کلیدی بحث خود نزدیک میشویم، اگر به واقع نیروی حضوری فرد نورانی ازلی-ابدی است پس مکان یا اکنون برای او تنها جرقهایست از مجموعهء حظورش، به همین دلیل است که معمولا تمامی افرادی که حضور معنوی خلاق در لحظه اکنون دارند، این حضور را از طریق زمان و بتدریج بر محیط اطراف خود مسلط میکنند.
برای آنها لحظهء اکنون تنها بدلیل مقام تجلی این معنویت ارزش دارد و این مقام نیز تنها بخش کوچکی از تمامی هویتی است که باید رد طول زمان ظهور کند و یا بهتر بگوئیم کشف شود. ما در انقلاب این نوع برخورد را بصورت شعار پیروزی خون بر شمشیر عنوان میکردیم. به نمونههائی از این نوع نگاه شخص نورانی میتوان اشاره کرد. برای مثال اگر حضرت رسول «ص» اجازه میدادند که فتح مکه بصورت جریانی از انتقامگیری سیاسی نیروهائی که از مشرکان ضربه بسیار خورده بودند دربیابد، دیگر حضور معنوی پیام ایشان در طول زمان امکانپذیر نمیشد.
به همین دلیل این تحلیل که حضرتش برای آنکه افرادی چون ابو سفیان و این قبیل مسلمان شوند به آنها مقام و پول داد، تحلیلی صرفا سیاسی و نادرست است. این نوع تحلیلها زا ضعف در ادراک نیروی معنوی ناشی میشوند نه از قدرت. هیچگاه نمیتوان فعالیت و پیام فرد نورانی را تنها در قالب زمانی تنگ بنام اکنون و یا در محدوده زندگیاش و تنها در برخورد با نیروئی سیاسی ارزیابی کرد، چراکه چنین قدرتی از طریق حضور فرد نورانی در زمان و تسرّی این حضور در آینده آشکار میشود، عطّار در مورد حضرت رسول میگفت که ایشان با یک گام از نامووت با لا هوت پای میگذاشت، بدین معنی که با یک گام اکنون را به ازل و ابد پیوند میداد و این معنی نیروئی روح القدسی که تنها تابع قدرت میرای سیاسی نیست، بلکه حضوری باسط و خلقکننده دارد.
به همین ترتیب میتوانید به این گفتهء حضرت علی (ع) که خلاف و حکومت را از کفش پارهء پایش کمارزشتر میدانست توجه کنید. چه چیزی در خلاف و حکومت برای علی (ع) بیارزش بود؟ آیا کل آن بیارزش بود؟ یا آن وجهی از آنکه زداینده جاودانگی پیام فرد نورانیست؟ یعنی بخش صرفا سیاسی و تحکّمی آنکه به چیزی جز تکرار نمیاندیشد و همهء کیفیات را در مقابل غولآسائی کمّی قدرت بیرنگ میکند، یعنی آنچه که بنی امیه به دنبالش بودند. پس فرق علی (ع) با معاویه فرق بین ازلی-ابدی، با اکنون گذراست، فرق نیروی منبسط کننده یا نیروئی منقبضکننده است. فرق آزادگی با تعصب و فرامین کور است، فرق جاودانگی با مرگی جهنمی است و در این میان کی پیروز است؟ آنکه حضوری ازلی-ابدی دارد یا آنکه در اکنونی کور زندانی است؟
سلطان عشق، نه سلطان تن
در نگاهی دیگر میتوان به این گفته حضرت علی توجه کرد که «دنیا را مزرعهء آخرت، تعریف میکنند. در اینجا نیز میتوان جمله فوق را چنین تفسیر کرد که دنیا همان اکنون گذراست و ارزش آن تنها در این است
که آخرت و معنویت، یا بهتر بگوئیم معرفت به ازل و ابد در آن متجلی شود، پس دنیا اکنونی است که میتواند مظهر ازل و ابد باشد و شخص نورانی تنها از این نیرو بهرهمند است، او میتواند معنویت یا ازل و ابد را در اکنون دنیا متجلی گرداند و بدینسان حضوری مدام در تاریخ و آینده داشته باشد، البته این حضور مدام تنها از طریق تلمذ از آنچه که خلق جاودان مینامیم امکانپذیر میشود. پس سلاح شخص نورانی پیام ازلی-ابدیش است. برای او سلاح جنگی و سرمایه مادی تنها اکنونهائی گذرایند که چون زندانی آدمی را اسیر تنگناهای خود میسازند و افقهای زمانی-معنوی او را تنگ میکنند.
فرد معنوی این حضور معنوی را در هنگام جنگ هم نشان میدهد. آنگاه که علی (ع) با عمر بن عبدود میجنگید و عمر بر او آب دهان انداخت، او بلند شد، عمر به حضرتش گفت چرا کارت را نمیکنی؟ و علی (ع) گفت من بندهء حقم نه بندهء تن، بنده ازل و ابدم نه بندهء اکنون تنگ، اگر ترا میکشتم برای عصبانیت خود میکشتم و بدینسان در حصار تنگ زمان زندانی میشدم. در حالیکه من به دنبال پیامی دیگر هستم، مرا با تنی که تنها مرگ او را آسوده میکند چکار، من آن حضورم که در هر دم آن ازل و ابد متجلی میشود.
بهرروی برای دراماتیزه کردن حضوری معنوی در مقابل حضوری مادی باید از آنچنان تبحری بهرهمند باشیم که بتوانیم سکون و تکرار تسلیمشونده قدرت سیاسی و این دنیائی را در برابر حضور معنوی شخص نورانی نشان دهیم، اگر از این تبحر بهرهمند نباشیم، آنگاه به سهولت شخص مادی منطقیتر جلوه خواهد کرد. چراکه او تنها با دم تند و تیز نیازهای آدمی آشناست، او سلطان همین دمها و اکنونهای مادی است، در حالیکه شخص نورانی با آرزوها و عشق آدمی با سیر پیکران در چنین قلمروی کار دارد. او سلطان عشق است و دل، نه سلطان تن و از اینرو فقدان نیروی دراماتیزه کردن شخصیت او تنها به نفع نیروئی میانجامید که سلطان تن است و بس.
از اینروست که میگوئیم یکی از پیچیدهترین رموضوعات در ادبیات و هنر سینما و تئاتر، برخورد و تقابل دو نیروی بسیار مهم سیاست یا قدرت باصطلاح با قدرت معنوی و برآمده از درون و یا به تعبیری آسمانی است. یکی به زور و دیگری به باور آدمی متکی است، یکی به ترس و دیگری به ایمان. یکی به این دنیا و دیگری به آن دنیا، یکی محدود و متکی به
سریال در نشان دادن علت اینکه چرا اشرافیت عرب توانست در فاصله حکومت جناب عمر و حضرت علی «ع” قدرت را قبضه کند هیچ کلیدی بدست نمیدهد
نیروئی مادی و دیگری نامحدود و جاودان و متکی به نیروئی خدائی، یکی با ابزار سلاح و تفنگ و زور و دیگری با ابزار باور و عشق و گذشت، به راستی در صحنههائی چون سینما چگونه میتوان این دو نیرو را در مقابل یکدیگر دراماتیزه کرد و تأثیرات هریک را در قالب این هنر به نمایش گذارد؟ پاسخ به این سئوال میتواند ما را در نقد این سریال امام علی راهنمائی کرد و مقیاسی برای این مهم فراهم سازد.
در سینما نمونههای جالبی از تقابل این دو قدرت در دست است، در فیلم مشهور «مردی برای تمام فصول» نیروی مردمی معنوی چون «توماس مور» در مقابل «کرامول» قرار میگیرد، مردی که سرانجام جز نیروی معنویت هیچ چیز ندارد (امّا در حقیقت همه چیز دارد) در مقابل مردی که تنها به سالوسی سیاست، ترس و قدرت سپاه و پلیس متّکی است. کارگردان بخصوص رد صحنه دادگاه آخر آن موفق شد که به درستی درک کرده است دو نیروی متفاوت را در مقابل یکدیگر قرار میدهد، دو نیروئی که جدال آنها جدال تاریخ و آینده با میرائی میراثی شوم است. اگر کارگردان میخواست همان روشهائی را که کرامول بکار میبرد، توسط توماس مور نیز بکار برد، دیگر فیلمی چون مردی برای تمام فصول اینگونه بر تماشاگر تأثیر نمیگذارد.
در نمونهای دیگر نمیتوانید فیلم بنهور را بیاد بیاورید. در اولین برخورد بنهور با مسیح صحنهای بسیار تکاندهنده توسط کارگردان پرداخت شده است. در این صحنه که بنهور تشنه و نومید بر زمین در غلتیده است، زخمی است و توان برخاستن ندارد، امیدش را از دست داده است، جریان خنک و مرطوب آب را بر روی گونهها و لبهایش حس میکند، دوربین از پشت مسیح را نشان میدهد و دستهایش را که آب بر روی صورت بنهور میریزند. در این لحظه بنهور حیرتزده به چهرهء مسیح مینگرد.
صدای رئیس نگهبان رومی بلند میشود که: او حق آب خوردن ندارد از او دور شود! امّا مسیح بلند میشود و نگهبان را که در خارج کردن سلاح خود از نیام است مینگرد. در اینجا کی از حساسترین لحظههای جدال دو نیروی معنوی و سیاسی شکل ممیگیرد، فرمانده سپاه هرچه میخواهد بخود فشار بیاورد که شمشیر را بیرون بکشد، دستش توان خارج کردن آن را ندارد، چندینبار بصورت مسیح مینگرد (که دوربین آن صورت را نشان نمیدهد) و سرانجام سرش را پائین انداخته و دور میشود، دراینحال مسیح دوباره روی برگردانده و سر بنهور را با دستانش بلند میکند و به او آب میدهد. به واقع این صحنه یکی از شیرینترین صحنههای سینمای معنویست. (نمونه مشابه و با عظمتتر آن در وقایع شهادت حضرت امام حسین آنجا که حضرتش با حر روبرو میشود میتوانید ملاحظه کنید) آنجا که معنویت ظهور میکند همهچیز وادار به تسلیم میشود و این نکتهایست که در انقلاب با شعار پیروزی خون بر شمشیر نشان داده شد.
در همین صحنه از فیلم بنهور با سه جزء مهم که رودرروی یکدیگر قرار میگیرند روبرو میشوید، یکی قدرت معنوی مسیح، دیگری قدرتی سیاسی و متکی به زور و سلاح و سوّمی فردی که در این جدال تغییر میکند، او باید چیزی دیگر شود، نومیدیش به امید، تشنگیاش به سیرابی تبدیل شود و زخمهایش یعنی زخمهای درونیش نیز باید التیام یابند. در چنین فضائی است که پیروزی نیروی معنوی، شکست نیروی مادّی و تحول در انسانی نومید در طرحی یگانه دراماتیزه میشود.
غرض از بیان این دو مثال آنست تا نشان دهیم که مفهوم سینمائی جدال دو نیروی معنوی و مادی تنها در دیالوگ میان دو نفر شکل نمیگیرد بلکه این صحنهها باید رد قالبی سینمائی دراناتیزه شوند تا تأثیر خود را بر روی بیننده بگذارند.
شخصیتهای زمینی جذابتر از شخصیتهای آسمانی
سینمای معاصر ایران متأسفانه در نشان دادن این دو نیرو بجز در چند فیلم چندان موفق نبوده است. البته در فیلمهائی که نمونهاش همین سریال امام علی است که اکنون از صحنه تلویزیون پخش میشود از یکسو کارگردان توانسته است در پرداخت شخصیتهائی چون ولید و قطامه و معاویه موفق از آب درآید امّا از سوی دیگر حتی با استفاده از
هنرمندانی قوی چون داریوش ارجمند در نقش مالک اشتر و یا در ارائه نقش ابو ذر نتوانسته است آن فعالیت لازم معنوی را در قالب آنها دراماتیزه کند. در این فیلم مالک فردی ساکت و فاقدتحرک لازم است، گاه در کوفه، گاه در مدینه و گاه در جای دیگر امّا معلوم نیست برای چه و چگونه چنین حرکاتی را میکند.
البته ما هنوز تمامی قسمتهای سریال را ندیدهایم، امّا فعلا تا این حد میتوانیم نتیجه بگیریم که فقدان دید صحیح نسبت به برخورد دو گروه سیاسی با مادی نورانی و معنوی میتواند اثراتی زیانبار و گاه معکوس جهت اهداف تبلیغاتی ببار آورد. ذکر این نکته در اینجا مهم است که مقولهء معنویت از آنرو که سرچشمه خلاقیت است و از آنرو که جاودانه است، پس باید رد هربار دراماتیزه کردن آن یا در هربار نگاه به آن برداشتی جدیدزاده شود. به همین دلیل است که برای مقولهء معنویت هیچگاه نمیتوان سیاست تبلیغاتی را براساس تکرار مداوم و کسلبار سلسلهای رفتارهای ظاهری فرموله کرد.
این نوع نگرش به مقولهء معنویت که متأسفانه بر دید بیشتر تصمیمگیران این حوزه حاکم است، باعث شده است که هرگاه موضوعی باین ترتیب مطرح میشود پیچ رادیو و تلویزیون بکار افتد و طول موجها و کانالها آنقدر عوض شوند تا عاقبت سر زا امواج خارجی در بیاورند. ما اکنون در موقعیتی حساس قرار داریم از آن رو که اگر نتوانیم به سیاست تبلیغاتی درست دست یابیم هم ممابع ثروت جامعه را به هدر خواهیم داد و هم نگاهها را از سوی معنویت منحرف خواهیم کرد (نیز ممکن است نگاهها منحرف نشوند امّا هیچ عامل خلاقهای در اثر مشاهده نکرده و اسیر تکرار شوند) . بنابراین لازم است گروههائی از فرزانگان جامعه به موضوع چگونگی دراماتیزه کردن تقابل شخص نورانی با شخص مادی و روشهای ایجاد فضاهای مؤثر بپردازند، تا بتوانیم به اثبات این نکته مهم برسیم که تبلیغات معنوی برخلاف تبلیغات مادی قابض نیستند بلکه بسطدهنده خلاقیت در جامعه میباشند. باز هم بهتر است به فیلم امام علی بازگردیم و اشکالات اساسی این فیلم را که حاصل فقدان دید اصولی و صحیح برخورد فرد نورانی با فرد مادیست، پیگیری کنیم.
۱. فیلم نمیتواند لحظات معنوی برخورد این دو نیرو را دراماتیزه کند. برای مثال هیچگاه حضور معنوی علی (ع) منجر به قبض نیروهای مادی یا بخشی از آنها نمیشود. برای مثال فیلم میتوانست در لحظههائی چون برخورد علی (ع) با مروان و یا برخورد علی (ع) با ولید پیش از برخورد نهائی علی (ع) با آنان، حضور معنوی او را بر محیط نشان دهد. این حضور میتوانست از طریق تأثیر حضور حضرتش بر چهره افرادی که در اطراف ولید و مروان وجود دارند تأثیری دوچندان داشته باشد.
۲. در پرداخت شخصیتها بگونهای عمل شده است که گویا خود از اول میدانستند که چه حادثه محترمی در پیش دارند عدهای از این افراد از صحابه حضرت رسول بودند، بنابراین بسیار محتمل است که شرایط محیط و تذبذبهای شخصیتی آّ?ها موجب دگرگونی آنها شده باشد. فیلم نمیتواند این تحولات در شخصیتها را نشان دهد و از اینرو برآیندهای اثر نیروهای معنوی و مادی در افقهای بسط و قبض آنها کاملا بیرنگ میشود بطوری که چنین به نظر میرسد که آنکه خوب است خوب بدنیا آمده و آنکه بد است بد بدنیا آمده است. چنی روشی اصولا افق عملی اثر شخصیت معنوی را به صفر میکشاند و چیزی جز هوس قدرت سیاسی چون همان قدرت مادی برایش باقی نمیگذارد.
۳. فیلم در پرداخت شخصیت یاران علی بسیار ضعیف عمل میکند، بطوری که طبق معمول تمامی فیلمها، فقر ظاهری را به فقدان حضور مؤثر شخصیت فرد فقیر پیوند میزند. در حالیکه در حوزه معنوی چنین نیست؛برای مثال میتوانید به زندگی حضرت محمد و حضرت علی نگاه کنید که بسیار ساده بود ولی در مقابل این حالت، حضور معنوی آنها بسیار قوی و پرمایه اعمال میشد. بنابراین یاران حضرت علی نیز باید چنین باشند، یعنی آنان فقر مادی دارند نه فقر حضوری. اینکه یاران علی را مردانی ساده نشان نمیدادند، آنهم بدون آنکه توطئههائی را که در پس چنین وضعی نهفته است نشان دهیم، در ذهن بیننده بخصوص بینندهء غیرایرانی و غیرشیعه اینطور القاء میکند که علی عدهای را که نه صاحب ثروت مادی و نه صاحب ثروت معنویاند و تنها سادهلوح مینمایند برای حکومت انتخاب کرده است و این خود میتواند
علت اصلی شکست او و فرزندانش از معاویه و فرزندانش تلقی شود. در حالیکه چنین نیست، مردم حاکمان حضرت علی را نه به سبب حضور غیرمعنوی آنان بلکه به سبب توطئههائی که در پس جریانات آن روز عمل میکرد نمیپذیرفتند، این قابلقبول نیست که توطئههائی در پس پرده برای اخذ قدرت در زمان کشتن عثمان نشان داده شود، اما برای اینکه چگونه در پس پردا با توطئه یاران علی را از مقر حکومتشان دور میکردند، هیچ پرداختی نشود. نباید اینطور احساس شود که افرادی که علی بهعنوان حاکم انتخاب میکرد افرادی ساده و بدون حضور معنوی بودند بخصوص که فیلم نمیتواند چهره فعال حضرتش را نشان دهدوبیمناسبت نیست که کارگردان نمیتواند شخصیت فعال مالک را بدرستی دراماتیزه کند.
توجه داشته باشیم که از زمان خلافت جناب عمر– خلیفه دوم-که زندگی بسیار سادهای داشته و نیز فردی بسیار قاطع بوده است تا آغاز خلافت حضرت علی (ع) چیزی درمیان مسلمین عوض شده بود. فیلم درنشان دادن علت این اغییرات و اینکه چرا این اشرافیت عرب میتوانست در این فاصله قدرت را بدست گیرد هیچ کلیدی بدست نمیدهد. در حالیکه در حالیکه تنها دلیل را باید مکالمه عمروعاص و معاویه جستجو کرد که همهچیز را به نادانی مردم پیوند میدهند و سازندگان فیلم متأسفانه توجه ندارند که همین مردم بودند که در کنار حضرت رسول بنیاد اولین حکومت اسلامی را گذراندند و توانستند دو امپراطوری بزرگ آن زمان را شکست داده و بزرگترین و پایدارترین تمودن فعال جهان را برای مدتی نزدیک به هزار سال بنیاد گذارند.
البته آوردن دلایل این تحولات کار این مقاله نیست ولی تنها به ذکر این نکته بسنده میکنیم که آنچه در قلمرو اجتماعی منجر به بروز چنین تحوّلی شد میتواند در نوعی انقطاع ثروت با کار، آنهم بدلیل هجوم ثروت به جزیره العرب تعریف شود که خود بحثی طولانی در پی دارد.
۴. مورد مهم دیگر توجه به این نکته است که حضرت علی در میان ما ایرانیان حضوری دائمی و همیشگی دارد. وی شخصیتی است با عظمتی غیرقابل تصور و ازاینرو بحق نمیتوان او را نشان داد ولی آیا در زندگی حضرت تنها هیمن چند حادثه سیاسی وجود داشت که باید نشان داده میشد؟ آیا بهتر آن نبود که وجوه معنوی شخصیت این بزرگوار برجسته میشد و آنگاه حرکت فیلم آغاز میشد؟ آیا بزرگواری معنوی تقابل حضرت علی با عمر و ابن عبدود نمیتوانست از طریق چند فلاش یک زیمنهساز حرکت آغازین فیلم باشد، تا بیننده بداند که آن شخصیتی که در درون چاه کار میکند و ابو ذر با او درد و دل میکند، چه کوه بیکران، با عظمت و استواری است. اگر فیلم نتواند افقهای معنوی این شخصیت را نشان دهد، ژمعلوم نیست هنگامی که ماجرای برخورد علی (ع) با معاویه به حکمیت میرسد و برخوردهای چندگانه توانست موضوع را باصطلاح جمعوجور کند؟
همواره معنویت از آسمان نازل میشود، در حالی که مادیت زندانی زمین است، یکی سازنده افق رهائی و محبت است ودیگری زندانی کینه و نفرت. در این میان مهمترین نکته در زندگی حضرت علی نشان دادن محبت درکنار شمشیر، و گذشت و مهربانی در کنار قدرت سیاسی است. پس ریشهء اسایس پیامی که باید فیلم امام علی آن را مورد توجه قرار دهد، در برخورد با این تضادها قابل کشف است. علی سلطان عارفان است، در حالی که دارای شمشیر ذو الفقار است علی بندهء حق است نه بندهء تن، بنابراین هیچ چارهای نیست و باید بینندهء امام علی این نکته را درک کند. اگر پیوند میان این دو دراماتیزه نشود، آنگاه ممکن است موضوع معکوس شود.
یعنی شخصیتهای زمینی جذابتر از شخصیتهای آسمانی شوند. متأسفانه در سریال امام علی چنین خطری وجود دارد. و بیگمان این خطر ناشی از یکسویه نگریستن به شخصیت حضرت علی و یارانش است، متأسفانه اینطور به نظر میرسد که تنها به بخش کوچکی از زندگی سیاسی شخصیت علی (ع) توجه شده است، در حالیکه این بخش بقول حضرتش از تکه کفش پارهء بیارزشتر است.
و سرانجام بیان و پرداخت شخصیت معنوی کار سادهای نیست و ازاینرو میتوان به سریال امام علی بهعنوان کوششی برای آشکار کردن نقاط ضعف ما در چنین جهاتی نگاه کرد و کوشش کارگردان را بخاطر آشکارسازی این نقطهضعف ستود. در اینسوی قضیه نیز همواره به یاد داشسته باشیم که حضور معنوی همواره آدمی را در مقابل تمامی هستی قرار میدهد. او را شهروند کل این هستی خدائی میکند و به همین دلیل برانگیزاننده بسیاری از نیروهائی است که دردهای سیاسی و اقتصادی جهان معاصر آنها را در محاق ابهام قرار داده است. هرچند که بشر برای آیندهء خود به هیچچیز بیش از معنویت نیاز ندارد. معنویتی که غبار قدرت سیاسی و رفاه اقتصادی آن در هالهای از جدال فقر و غنا قرار داده و اجازه نمیدهد افقهای فراتر آن را ملاحظه کنیم.
نشریه گزارش آذر ۱۳۷۵ شماره ۷۰