بخود می گفتیم با جوانی خود زنده می شویم و در پیری، با یادهایمان لبخند خواهیم زد افسوس که تمامی یادهایمان را با خاکستر کین پوشاندند و ما حسرت زده به آدمیانی مینگریم سرگردان که در فراموشی یادهاشان گذشته را تقدیس میکنند و بر ویرانه های یادهامان سرود آینده ای پیروز را سر میدهند امروز بخود می گوییم آن زمان …
بیشتر بخوانید »سروده ها
ای کاش می توانستم…
ای کاش می توانستم خود را به اولین هایم برسانم آنجا که شوق بودن دانه را به درخت می رساند و هر تجربه را به آغوش آینده می سپرد. به طعم شیرین حضور در نگاه اولین یار به شنیدن اولین ترانه که قلب را به عمق رویاها فرو می برد. به اولین دیدار با عشق آنجا که با غمزه ای …
بیشتر بخوانید »زندگی
در آغاز چونان نهال خردی بودم در جنگلی بی انتها کودکی گریان با زانوانی بر زمین سوده حیران و نا آزموده پس آنگاه به مرز جوانی رسیدم عاشق و ناشکیبا با گامی به آسمان خیال می رسیدم و در گامی دیگر شلاق عقل زخم بر شانه هایم می نشاند روزگاری مست بودم آدمی سرخوش با دلی پربار برفراز قله زندگی …
بیشتر بخوانید »تجربه های تلخ
روزگاری جهانی بی کران بودم در ذره ای نادیدنی امروز اما ذره ای حقیرم در بیکرانگی جهانی ناپیدا روزگاری آینده تنها پناهگاه اندیشه ام بود امروز اما اندیشه ام، زندانی بند تنگ و سنگی گذشته است روزگاری مرهمی بودم بر صورت حسرت زده تجربه های تلخ بر زخم کین هایی نشسته بر دروازه ترس امروز خود زخمی تیغ تیز انتظارم …
بیشتر بخوانید »رهنورد
چند ویروس به در می کوبند کسی صابون به دست به استقبالشان می رود با حوله و آب گرم چند جوان برای فردای خود در هزارتوی لحظه ها سرگردانند و کسی با خنجر کین راهنماشان شده است چند واژه در پشت دروازه عینک صف کشیده اند تا شاید دری بسوی شعری ناب بگشایند چند خواسته کوچک میخانه ای جادوئی را …
بیشتر بخوانید »اتاق عمر
از اتاق خالی عمر خود خیره بر بلندای قلعه خیال انتظاری تلخ را شماره می کردم به ناگاه شعله آرزویی نفس خسته از بودن مرا سرشار از شعر زندگی کرد فرشته عشق را دیدم که از دورادور مرز هستی نگاهش خاک تر دیده هایم را پر از جوانه های اراده کرد قلمی را که سالها بر فرش پوسیده تاریخی فراموش …
بیشتر بخوانید »ای انسان
خشک تر از عقل و رهاتر از آرزو شجاع تر از عشق و معصوم تر از شکست ای انسان ای مهاجم قله های زندگی و ای قاتل لحظه های درماندگی ای خشم نهفته در عمق متانت و ای ترس فروخفته در توبتویی شجاعت از گذشته بی رحمی آموختی و از آینده سیمای روشن سحر را نشان دادی در دستانت شاخه …
بیشتر بخوانید »به یاد داری؟
به یاد داری؟ آن دوردستی را که من و تو در پس دروازه اکنون یگانه بودیم
بیشتر بخوانید »به کجا می روی؟
به کجا می روی؟ در کدامین سوی این دشت امید و وحشت درد نهفته جانت را مرهم خواهی گذاشت؟ در کدامین وعده گاه امن عطر خوش محبت را در مشام یاران خواهی نشاند؟ با کدامین هوش روزان و شبان درد و لذت را به رقص اندیشه بدل خواهی کرد؟ در سرزمین خشکسالی ها آنجا که نوزادان آگاهی را در سور …
بیشتر بخوانید »ما حاشیه نشینانیم
ما گریزانیم ما حاشیه نشین رویدادهاییم آنچه می بینیم در فاصله تقدیر تا تصادف از حافظه مان می گریزد
بیشتر بخوانید »