سروده ها

اتاق عمر

از اتاق خالی عمر خود خیره بر بلندای قلعه خیال انتظاری تلخ را شماره می کردم به ناگاه شعله آرزویی نفس خسته از بودن مرا سرشار از شعر زندگی کرد فرشته عشق را دیدم که از دورادور مرز هستی نگاهش خاک تر دیده هایم را پر از جوانه های اراده کرد قلمی را که سالها بر فرش پوسیده تاریخی فراموش …

بیشتر بخوانید »

ای انسان

خشک تر از عقل و رهاتر از آرزو شجاع تر از عشق و معصوم تر از شکست ای انسان ای مهاجم قله های زندگی و ای قاتل لحظه های درماندگی ای خشم نهفته در عمق متانت و ای ترس فروخفته در توبتویی شجاعت از گذشته بی رحمی آموختی و از آینده سیمای روشن  سحر را نشان دادی در دستانت شاخه …

بیشتر بخوانید »

به کجا می روی؟

به کجا می روی؟ در کدامین سوی این دشت امید و وحشت درد نهفته جانت را مرهم خواهی گذاشت؟ در کدامین وعده گاه امن عطر خوش محبت را در مشام یاران خواهی نشاند؟ با کدامین هوش روزان و شبان درد و لذت را به رقص اندیشه بدل خواهی کرد؟ در سرزمین خشکسالی ها آنجا که نوزادان آگاهی را در سور …

بیشتر بخوانید »

کسی می آید

 کسی می آید و من می ترسم از حجم سنگین کینه ها از شهوت خونین دشنه ها در ناتوانی لحظه های بی بوسه بی عشق می ترسم کسی می آید و من از روز ابری ناتوان از باران می ترسم کسی می آید و من از تجربه حقیرانه دستانم در یورش نابگاه آرزوها از تنهایی کاسه ای تهی از آب …

بیشتر بخوانید »

کجا رفتند آن شب ها؟

کجا رفتند آن شب ها؟ که کلام را به آزادی دل سپردن رویای صادق زندگی بود کجا رفتند آن شب ها؟ که محبت با هجوم صداقت بیدار می شد از هر ستاره ای پیامبری زاده می شد جان ها می مردند و جان دیگری زاده می شد شب هنوز آبستن وحشت نبود شور عشق آنچنان بود که صبح فراموش می …

بیشتر بخوانید »