از کدام سو خواهی آمد

از کدامین سو خواهی آمد ای زائر سفرهای دور به کدامین سو خواهی رفت ای مسافر تشنه راههای ناشناس نگاهت کدام لحظه را خواهد دزدید ای صاحب غمزه‌های مستانه سلام در کدامین خانه پا خواهی نهاد ای میهمان عزیز شب‌های سرمستی پیاله‌ات را با سلام به کدام عزیز بلند می‌کنی ای عاشق یافتن بوسه‌های نابگاه چراغ‌های خاموش شهرمان را در …

بیشتر بخوانید »

در پی یار…

هنوز هم در پی آن یارم که با هر کلامش خورشید بوسه ها را از توبره امیدش بیرون می کشید هنوز هم در پی آن بوسه ام که روزی  اولین شرم را در بلوغ نگاهم بر گونه های تنهایی نشاند هنوز هم در پی آن تپش هایم که لذت انتظار را  به مرز تجربه اولین عشق رساند هنوز هم در …

بیشتر بخوانید »

کجا رفتند آن شب ها؟

کجا رفتند آن شب ها؟ که کلام را به آزادی دل سپردن رویای صادق زندگی بود کجا رفتند آن شب ها؟ که محبت با هجوم صداقت بیدار می شد از هر ستاره ای پیامبری زاده می شد جان ها می مردند و جان دیگری زاده می شد شب هنوز آبستن وحشت نبود شور عشق آنچنان بود که صبح فراموش می …

بیشتر بخوانید »

کسی می آید

 کسی می آید و من می ترسم از حجم سنگین کینه ها از شهوت خونین دشنه ها در ناتوانی لحظه های بی بوسه بی عشق می ترسم کسی می آید و من از روز ابری ناتوان از باران می ترسم کسی می آید و من از تجربه حقیرانه دستانم در یورش نابگاه آرزوها از تنهایی کاسه ای تهی از آب …

بیشتر بخوانید »

به کجا می روی؟

به کجا می روی؟ در کدامین سوی این دشت امید و وحشت درد نهفته جانت را مرهم خواهی گذاشت؟ در کدامین وعده گاه امن عطر خوش محبت را در مشام یاران خواهی نشاند؟ با کدامین هوش روزان و شبان درد و لذت را به رقص اندیشه بدل خواهی کرد؟ در سرزمین خشکسالی ها آنجا که نوزادان آگاهی را در سور …

بیشتر بخوانید »

ای انسان

خشک تر از عقل و رهاتر از آرزو شجاع تر از عشق و معصوم تر از شکست ای انسان ای مهاجم قله های زندگی و ای قاتل لحظه های درماندگی ای خشم نهفته در عمق متانت و ای ترس فروخفته در توبتویی شجاعت از گذشته بی رحمی آموختی و از آینده سیمای روشن  سحر را نشان دادی در دستانت شاخه …

بیشتر بخوانید »

رهنورد

چند ویروس به در می کوبند کسی صابون به دست به استقبالشان می رود با حوله و آب گرم چند جوان برای فردای خود در هزارتوی لحظه ها سرگردانند و کسی با خنجر کین راهنماشان شده است چند واژه در پشت دروازه عینک صف کشیده اند تا شاید دری بسوی شعری ناب بگشایند چند خواسته کوچک میخانه ای جادوئی را …

بیشتر بخوانید »

زندگی

 در آغاز چونان نهال خردی بودم در جنگلی بی انتها کودکی گریان با زانوانی بر زمین سوده حیران و نا آزموده پس آنگاه به مرز جوانی رسیدم عاشق و ناشکیبا با گامی به آسمان خیال می رسیدم و در گامی دیگر شلاق عقل زخم بر شانه هایم می نشاند روزگاری مست بودم آدمی سرخوش با دلی پربار برفراز قله زندگی …

بیشتر بخوانید »

چون برگی خشک

چون برگی خشک در هجوم تند بادی پائیزی از شاخه خشک درختی پیر بر زمین یاس افتادم روزگاری سبز بودم و زنده با هر نفسی هوای دم کرده از انتظار پر از شوق وصال می شد امروز اما در هراس از گامهای کور خشک و شکننده در پی گوشه ای دنجم تا شاید راز زیستنم را به خاک سپارم

بیشتر بخوانید »